فردا در راه است

نعش را گذاشته بودند در دالان مسجد، خون آلود و لهیده، و کسی فرصت نکرده بود چیزی رویش بیندازد. اما خون و گِل خشکیده همه جایش را پوشانده بود. دالان از همیشه خاموش‌تر و غمزده‌تر بود. تاریک بود. چراغی درش نمی‌سوخت. تنها از لای در که نیمه باز بود یک شعاع باریک نور از چراغ خیابان به درون افتاده بود.
دو مرد، به دیوار دالان، پشت در تکیه داده بودند، رو به روی هم. یکیشان می‌توانست، از شکاف در، خیابان را ببیند، اما نگاه نمی‌کرد. چشمش را به آن دیگری دوخته بود. آن یکی پیر بود. ریش سفیدی داشت. ابرو‌هایش مثل سایبان بالای چشمش آویزان بود. کمی خمیده بود. معلوم بود خسته شده است. می‌خواست بنشیند و نشست. اندکی خودش را جابه جا کرد. سرفه‌اش گرفت و بنا کرد به سرفه کردن. مردی که ایستاده بود هنوز چشمش به او بود. انگار می‌خواست دنبالهٔ حرفی را بشنود … پیرمرد دو دستش را به هم کوفت و آه بلندی کشید. مرد ایستاده گفت:
ــ چه شبی!
پیرمرد سرش را تکان داد:
ــ باز هم جای شکرش باقیه … هوا خوبه.
پیرمرد تسبیحش را در آورده بود و می‌گرداند. مثل اینکه در خاطرات خودش فرو رفته بود و دیگر چیزی نمی‌شنید. بنا کرد برای خودش حرف زدن.
ــ با هم مثل کارد و پنیر بودند.
مردی که ایستاده بود روی پنجه‌های پایش نشست. دست‌هایش را به هم قفل کرد و تنه‌اش را جلو آورد:
ــ کیا؟ فضلی و غلام خان؟
پیرمرد به جسد اشاره کرد:
ــ آره، همین فضلی با غلام خان.
ــ می‌دونستم. چند دفعه با چشم خودم دیدم غلام خان به فضلی گفت تو این کوچه یا جای منه یا جای تو.
ــ اینا که چیزی نیس …
ــ آره، شنفته‌ام که به خون هم تشنه بودند … درست نمی‌دونم سر چی بود.
پیرمرد چانه‌اش را خاراند و بی‌آنکه به او نگاه کند دنبالهٔ حرفش را گرفت:
ــ عجب دنیائیه … اینا که تو می‌دونی همه می‌دونن. کسی نیست تو این کوچه که از دعوای اونا خبردار نباشه. همش هم زیر سر این صنمه …
ــ زن غلام خان؟
پیرمرد آهسته زمزمه کرد:
ــ از وقتی که غلام خان گرفتش می‌ونه‌اش با فضلی شکرآب شد. جلوترش حسابی با هم رفیق بودند. جدائی از هم نداشتند. یسل کش هم بودند. کی جرأت داشت جلو همین فضلی به اسب غلام خان بگه یابو؟ خشتکشو از پاش می‌کشید … اون هم همینطور … من خوب یادمه.‌ای! …چه روزگارائی آدم می‌بینه. همین که غلام خان با صنم عروسی کرد ورق برگشت. فضلی بیچاره صنم را دوست می‌داشت. حالا که مرده. چرا ما پشت سر مرده حرف بزنیم؟ لا دست بابای همه شون! به گردن همون‌ها که می‌گن. اما فضلی عاشق صنم بود. طفلکی براش می‌مرد. زنکهٔ پتیاره هم می‌خواست و هم نمی‌خواست. هر دوشون را می‌خواست. با دست پیش می‌کشید با پا پس می‌زد. غلام خان که این‌ها را نمی‌فهمید … سرش نمی‌شد. آدم غیرتی … لوطی محل. به هم زدند. یکدفعه شدند دشمن جون هم. همه جا برا هم می‌زدند. خب … بنده‌های خدا هم که دست بردار نیستند، آتیشو تیز می‌کردند. می‌رفتند به غلام خان می‌گفتند فضلی با زنت حرف می‌زده؛ از این طرف به فضلی می‌گفتند غلام خان خواهر و مادرت را گفته … این بلا‌ها که بی‌خودی نیست، بی‌جهت نیست …
پیرمرد دیگر چرت می‌زد. مرد جوان از جایش بلند شد. قد کشید. قوطی سیگارش را در آورد و سیگاری آتش زد. پیرمرد از صدای کبریت بیدار شد. خمیازه‌ای کشید و به زحمت برخاست. با صدای گرفته‌ای گفت:
ــ خدا خودش رحم کنه.
مرد جوان شانه‌هایش را بالا انداخت:
ــ دیگه از این چیزا گذشته.
پیرمرد ساکت بود.
ــ حالا یقین غلام خان خیلی خوشحاله؟
پیرمرد می‌خواست برود بیرون. مرد جوان خودش جواب داد:
ــ اما نه … یعنی اینقدر بی‌شرفه؟
پیرمرد دستش را گذاشت به در و آمد آن را بکشد عقب؛ یکدفعه آسمان غرید و برق خیره‌ای همه جا را روشن کرد. دست پیرمرد بی‌اراده عقب رفت. مرد جوان که جسد را در روشنی دیده بود سرش را برگرداند، اما هنوز در خیالش آن را می‌دید. پیرمرد گفت:
ــ خدایا، این چه بلائیه … نمی‌خواد وابذاره؟
مرد جوان با نومیدی پیش خودش زمزمه کرد:
ــ از غروب تا حالا پنج ساعت می‌باره. پشت سر هم، مثل لولهٔ آفتابه.
پیرمرد پرسید:
ــ نصف شب شده؟
مرد جوان به ساعتش نگاه کرد:
ــ نیم ساعت دیگه داریم.
ــ چه مصیبتی یه. نیم ساعته اینجا نشسته‌ام. برم خونه. بچه‌ها حتماْ دق مرگ شده‌اند.
مرد جوان در را باز کرد. صدای ریزش باران در دالان پیچید. پیرمرد، وحشت زده بیرون رفت. یکدم ایستاد. سرش را برگرداند و گفت:
ــ تند‌تر شده.
ــ خیلی.
ــ اگه یک ساعت دیگه اینطور بباره …
ــ مادر فضلی کجاس؟
ــ با بچه‌ها بردندش خونهٔ حاج آقا.
مرد جوان در را پیش کرد. پیرمرد پارچه‌ای را که روی دوشش انداخته بود کشید روی سرش. آمد توی خیابان. جلوش را نمی‌توانست ببیند. بالای سرش، زیر پایش، و جلو و عقبش، همه جا آب بود. ناودان‌ها می‌لرزید. فشار آب آن‌ها را تکان می‌داد و بیم آن می‌رفت که یکباره کنده شود. شاخه‌های درخت‌ها می‌شکست. دیوارهای نم کشیده آهسته آهسته فرو می‌ریخت و خیابان همچنان خلوت بود.
پیرمرد چند قدم رفت تا رسید به کوچه. پاک خیس شده بود. کوچه شلوغ بود. شلوغ‌تر از چند ساعت پیش. پیرمرد از وسط کوچه می‌رفت. آب تا قوزکش می‌رسید و او به سختی قدم برمی داشت. همه از خانه آمده بودند بیرون. زن‌ها، پابرهنه و سرِباز، سطل و بادیه و ملاقه و کاسه دستشان گرفته بودند و با آن‌ها آب را به جلو می‌دادند. بچه‌ها جیغ می‌زدند. مرد‌ها با بیل و کلنگ می‌کوشیدند که کوچه را به طرف خیابان شیب بدهند تا آب رد شود. جلو تمام در‌ها، قالی و لحاف و گونی‌های برنج و گندم روی آن و هرچه می‌سر بود گذاشته بودند و دور و برش را با سنگ و خشت و آجر و چوب گرفته بودند که آب توی خانه نیفتد. هر کسی خودش را با چیزی پوشانده بود، اما همه چیز خیس بود. هر کسی چیزی می‌گفت، اما صدایش در صدای باران و رعد گم می‌شد. برق خانه‌ها را خودشان قطع کرده بودند. روی سکوی هر خانه‌ای یک چراغ دستی می‌سوخت. بعضی پت پت می‌کرد، بعضی دود می‌زد، بعضی خاموش می‌شد …
پیرمرد رسید به در خانهٔ فضلی. یک زن جوان با سطل آب را رد می‌کرد و پیرمرد او را شناخت: صنم بود. صنم خودش را نزدیک پیرمرد کشاند. آهسته پرسید:
ــ تو مسجده؟
ــ آره.
ــ کسی پهلوش هست؟
ــ آره.
پیرمرد از او دور شد. بعد مثل اینکه چیزی به یادش آمده برگشت و از او پرسید:
ــ غلام خان کجاست؟
صنم با انگشت به کوچه اشاره کرد:
ــ قاطی مرد‌ها … پدرش دراومده.
پیرمرد نگاه کرد. برق زد. کوچه یک لحظه مثل روز روشن شد. غلام خان یک تا پیراهن، بی‌آنکه چیزی به خودش پیچیده باشد، کلنگ می‌زد. پیرمرد رسید در خانهٔ خودش. در را باز کرد و رفت تو. زنش را صدا کرد. زنش از اتاق آمد بیرون. گریه می‌کرد، مثل اینکه طاقتش تمام شده بود.
ــ چه خاکی به سرم بریزم؟ بچه‌ها خوابشون نمی‌بره. مثل بارون اشک می‌ریزند.
پیرمرد با او رفت توی اتاق. از زنش پرسید:
ــ اتاق‌های دیگه همه نم داده؟
ــ دوتا شون. مثل ناودون از طاقشون آب می‌اد. دو تا کاسه گذاشتم زیرشون … هی باید برم خالیشون کنم.
پیرمرد کتش را در آورد:
ــ همه جا همین جوره … همه جا.
ــ بازم می‌خوای بری بیرون؟
ــ آره. یه چیزی بده بپوشم.
برق می‌زد. آسمان صدا می‌کرد. باران روی پشت بام می‌کوفت. همهمهٔ کوچه و صدای شرشر ناودان و چک چک طاق با ناله و گریهٔ بچه‌ها قاطی می‌شد و شب می‌گذشت.
پیرمرد یک کت دیگر پوشید. زنش مثل دیوانه‌ها با خود می‌گفت:
ــ بیچاره مادر فضلی. چه حالی داره.
پیرمرد آهسته گفت:
ــ کمی نمک بده به بچه‌ها بخورند. دلداریشون بده.
زنش نمی‌فهمید. نمی‌فهمید چه می‌شنود. در خیالات خودش بود:
ــ حالا غلام خان به دلش رسید؟ همیشه می‌گفت: آخرش یه روز فضلی را می‌کشم.
پیرمرد آمده بود درِ خانه. باران وحشی‌تر و سنگین‌تر می‌ریخت. رعد پر صدا‌تر می‌غرید و برق روشن‌تر می‌کرد. زن‌ها جایشان را به یک دستهٔ دیگر داده بودند. اما صنم هنوز کار می‌کرد. مرد‌ها تقریباْ مأیوس شده بودند. بیل و کلنگ کاری نکرده بود و کوچه همانطور ناهموار بود. صداهای نامفهوم درهم می‌رفت. یکی دعا می‌کرد، یکی می‌گریست، یکی می‌خندید. همه از ترس.
غلام خان خاموش بود. سرش را بالا نمی‌کرد. با‌ همان پیراهنی که از اول پوشیده بود و بی‌آنکه یک دقیقه استراحت کند با سطل آب را به جلو می‌راند. به اندازهٔ دو سه مرد کار می‌کرد. نمی‌شنید که زن‌ها و مرد‌ها دور و برش چه می‌گویند:
ــ نصف شبه دیگه.
ــ من همچه بارونی به یاد ندارم.
ــ باز هم اینجا شهره، دهات بدتره.
ــ خیلی جا‌ها را سیل برده.
ــ کوچه‌های دیگه صد درجه از اینجا بدتره.
ــ بله، راست می‌گه. تو هر کوچه‌ای بری همین معرکه به پاس.
ــ برو بابا، تقصیر خودتونه. صد دفعه گفتم: کف کوچه را بکنید، اسفالتش کنید، تو گوشتون نرفت.
ــ حوصله داری این وقت شب؟ از کجا معلوم زنده بمونیم؟
ــ تو کوچهٔ اون سری سیم‌ها پاره شده، دو تا را کشته.
ــ معلوم نیست چرا برق شهر را قطع نکردن.
ــ اگه آب رودخونه بالا بیاد که حساب همه پاکه.
ــ هیچ بعید نیست تا حالا سیل بلند شده باشه.
ــ از شهرداری مَهرداری هم که خبری نیست.
ــ شوخی نکن! شهرداری وقتی همه جا خراب شد آن وقت می‌اد.
ــ هیچ خونه‌ای هم کاه گِل حسابی نداره.
ــ تا فردا صبح بنشینید حرف بزنید اگه اثری داشت. من که عقیده‌ام اینه کوچه را خیش بزنیم. گاوهای اوستا شکرالله که اینجان.
ــ بد نیست اگه خیش بزنیم.
ــ وای، خدایا، چه مصیبتی. بیچاره مادر فضلی از بس خودش را زده نزدیکه بمیره.
غلام خان، جلو خودش، صنم را می‌دید که دولا و راست می‌شود. در تاریک و روشن کوچه همه سر‌ها به طرف غلام خان برگشت. غلام خان همه آن‌ها را برانداز کرد و دوباره مشغول شد.
گاو‌ها را آوردند و از آخر کوچه بنا کردند خیش زدن. صنم با موهای آشفته، با دست‌های لخت و سراپای گِل آلود و خیس، جلو خانهٔ فضلی ایستاده بود. وقتی گاو‌ها به غلام خان رسیدند او سطل را گذاشت زمین و جلو رفت:
ــ صنم!
ــ‌ها؟
ــ بریم خونه.
صنم و غلام خان رفتند به خانه‌شان. چراغ گردسوز در طاقچهٔ اتاق می‌سوخت. قوری چای هنوز بر سر سماور بود. غلام خان نشست. از همه جایش آب می‌ریخت.
ــ لباس خشک دارم؟
صنم با اوقات تلخی جواب داد:
ــ داری.
ــ چته؟
ــ هیچی … بیا بگیر بپوش.
غلام خان یک چای ریخت و بنا کرد به خوردن. صنم با صدای گرفته‌ای گفت:
ــ اگه سیم‌های برق پاره بشه خطر داره. نمی‌دونم چرا برق را قطع نکردن.
غلام خان در روشنائی کدر اتاق چشم‌هایش را به صنم دوخت:
ــ خوشگل شده‌ای.
صنم خودش را توی آینه نگاه کرد. از سر زلف‌هایش آب می‌چکید. صورتش سرخ شده بود و سینه‌اش بالا و پائین می‌رفت. پیراهن قرمزش به تنش چسبیده بود.
ــ چای نمی‌خوای؟
صنم عطسه کرد.
ــ همه سرما می‌خورن. چلهٔ تابستون و اینجور بارون؟ اگه زمستون بود چطور می‌شد؟
صنم ساکت بود. غلام خان بلند شد رفت پشت سر او:
ــ صنم!
صنم رویش را برگرداند. چشم‌هایش اشک آلود بود:
ــ دلم برای مادر فضلی می‌سوزه.
غلام خان با نومیدی از او دور شد. رفت دم پنجره. آن را باز کرد، تکیه داد و نگاهش را انداخت توی حیاط. دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد. می‌خواست بگوید: «دلت برای خود فضلی می‌سوزه» اما نگفت.
باران کمی سبک شده بود. غلام خان خاموش بود. دلش می‌خواست باران بایستد. هوا باز شود و او بخوابد. می‌خواست دیگر هر جا می‌رود اسم فضلی را نشنود. چرا مردم ولش نمی‌کردند. همین مردمی که هر روز برای فضلی پیش او می‌زدند و او قسم می‌خورد که بکشدش. چند بار با فضلی دعوا کرده بود؟ مثل اینکه همین الان بود. همین چند ساعت پیش بود. اما نه. سالِ گذشته بود. زدند به سر و روی هم. فضلی از پس او برنمی آمد. زیر دست‌های او خونی می‌شد. همه‌اش برای اینکه غلام خان نمی‌خواست صنم حتی سایهٔ فضلی را ببیند. جلوترش که صنم را نگرفته بود حاضر بود جانش را فدای فضلی کند. مادر فضلی او را هم مثل پسر خودش دوست می‌داشت. فضلی از او کمی کوچک‌تر بود. خوشگل‌تر از او بود. چشم و ابروی قشنگی داشت … دخترهای محله برایش می‌مردند. آرزوشان این بود که زن او شوند. اما غلام خان از او پر زور‌تر بود. قیافه‌اش مردانه بود. چیز قشنگی نداشت. مادر فضلی همیشه به‌اش می‌گفت: «دوتائی یه شب عروسی کنید. چه فرق می‌کنه؟ تو هم پسر منی» فضلی مادر داشت. یک خواهر کوچک‌تر از خودش داشت. برادر داشت. اما پدرش مرده بود. غلام خان هیچکس را نداشت: نه مادر و نه پدر. خودش تک و تنها بود. آنقدر تنها بود که وقتی صنم را دید انگار به همه چیز رسید. این صنم چه بلائی بود. میانهٔ او و فضلی را به هم زد.
غلام خان از زیر چشم به صنم نگاه کرد. صنم یک گوشه خوابیده بود. باد سختی که تازه شروع شده بود باران را به اتاق می‌پاشید. غلام خان پنجره را بست:
ــ من رفتم بیرون.
رفت بیرون. رفت توی کوچه. باد مو‌هایش را که به هم چسبیده بود و دسته دسته شده بود به صورتش می‌زد. باران باز هم سبک‌تر شده بود. کوچه را خیش زده بودند و حالا داشتند گِل‌ها را می‌ریختند بیرون. می‌ریختند توی خیابان.
غلام خان رسید جلو خانهٔ حاج آقا. مادر فضلی و بچه‌هایش را آورده بودند اینجا. غلام خان ایستاد. به در که بسته بود نگاه کرد. لب‌هایش روی هم فشار آورد و چشمش داغ شد. چقدر مادر فضلی می‌خواست عروسی بچه‌اش را ببیند. چقدر غلام خان به فضلی اذیت کرده بود. اما همه‌اش زیر سر او بود؟ نه. تقصیر از صنم بود. تقصیر از فضلی بود. و تقصیر از خود او بود. زیر سر همه‌شان بود. چرا صنم نمی‌گفت که واقعاْ کدام یک را دوست دارد؟ چرا فضلی نمی‌خواست بفهمد که صنم زن اوست؟ زیر لب گفت: «دیگه گذشت. او را از دست دادم» راهش را ادامه داد.
یکی از بچه‌ها با بیل گِل‌ها را جمع می‌کرد. غلام خان بیل را از او گرفت، رفت جلو‌تر. باد همچنان می‌وزید. پیرمرد با همسایه‌اش حرف می‌زد:
ــ این باد هم بد‌تر از اون بارونه.
ــ بله. تازه دیوار‌ها رو می‌ریزه پائین. خدا خودش به خیر بگذرونه.
پیرمرد غلام خان را دید:
ــ خسته نباشی، غلام خان!
غلام خان با ناهشیاری و گیجی جواب داد:
ــ نه، به مرحمت شما. بد نیستم.
لحنش تلخ بود.
گِل‌ها را جمع می‌کردند و می‌بردند جلو‌تر. رسیدند سر کوچه. باد غوغا می‌کرد. دیوار‌ها تاپ تاپ می‌ریخت. شاخه‌های درخت‌ها روی خیابان کشیده می‌شد و خش خش صدا می‌کرد. لامپ‌ها تکان می‌خورد. آنتن‌ها می‌لرزید. سیم‌های برق بالا و پائین می‌رفت. یکی داد زد:
ــ بچه‌ها مواظب باشید!
غلام خان قدش را راست کرد. همو باز داد زد:
ــ برید کنار! ممکنه پاره بشه!
غلام خان داشت می‌رفت کنار. سیم پاره شد. او به موقع توانست خودش را نجات بدهد. پیرمرد و همسایه‌اش گردن کشیدند. چند تا بچه دویدند توی خانه‌هایشان. از دور صدای ماشین می‌آمد. غلام خان برگشت به خانه.
توی خانهٔ پیرمرد، بچه‌ها داشتند می‌خوابیدند. مادر بزرگشان برایشان قصه می‌گفت. یکی از بچه‌ها با صدای خسته، ترسیده و خواب زده، حرف او را قطع کرد:
ــ دیگه بارون نمی‌اد؟
ــ نه، جونم. دیگه نمی‌اد. آسمون روشن شده، ابرا هم دارند می‌رند.
ــ فردا آفتاب می‌شه یا ابره؟
ــ فردا که می‌اد آفتابه.
ــ اون وقت دیگه آسمون صدا نمی‌کنه؟
ــ نه، جونم، چرا صدا بکنه؟
ــ اون وقت چکار می‌کنیم؟
ــ هیچی. طاق اطاقمون را که خراب شده درست می‌کنیم.
بچه‌ها از زیر لحاف، با چشم‌های وحشت زده، طاق اطاق را نگاه کردند.
ــ بعدش پشت بوم‌ها را کاه گِل می‌کشیم که دیگه آب پس نده.
ــ اون وقت چکار می‌کنیم؟
پیرمرد، توی کوچه به همسایه‌اش می‌گفت:
ــ بله، کوچه را هم اسفالت می‌کنیم. راحت تره.
بچه‌ها خوابشان برد.
همسایه به پیرمرد می‌گفت:
ــ امان از این دنیا! سیم‌های برق را هم باید محکم کرد.
پیرمرد در را باز کرد:
ــ همه‌اش می‌مونه برای فردا.
وقتی رسید به اتاق حس کرد که نیرویش تمام شده است. زنش کنار بس‌تر بچه‌ها چرت می‌زد. پیرمرد تقریباْ افتاد روی قالی. زنش زمزمه کرد:
ــ خسته شدی؟ بگیر بخواب دیگه.
پیرمرد مثل اینکه با خودش حرف می‌زد:
ــ سرشب … فضلی رفت زیر آوار … مرد … طاقشون اومد پائین … اگه به دادشون نرسیده بودند اونای دیگه هم می‌مردند … دو تا را هم که می‌گن برق گرفته … اگه تا فردا زنده بمونیم … اما کی می‌تونه اطمینان داشته باشه که تا فردا زنده می‌مونه؟
زنش در حال خواب و بیدار می‌گفت:
ــ حالا غلام خان به دلش رسید؟ همیشه می‌گفت آخرش یه روز فضلی را می‌کشم

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

قریب الوقوع

مدارکی که من از دوست جوانم آقای «محسن فلان» دارم اندک اما قابل استفاده است، ولی به‌ همان نسبت بدبختانه شعور من نیز ناقص و مغشوش است چون نمی‌دانم چگونه از این مدارک ممکن است استفاده کرد. نکته اینجا است که من در بارهٔ آیندهٔ محسن فلان نظر روشنی ندارم. آیا ترقی خواهد کرد؟ مهندس خوبی خواهد شد؟ به وزرات خواهد رسید؟ پول فراوان و آشنایان متنفذی گرد خواهد آورد یا نه؟ نمی‌توانم حدس بزنم. خود بنده چه خواهم شد؟ پزشک خوبی، وکیل گردن کلفتی، مقاطعه کار فعالی و یا لااقل هیچکارهٔ همه کاره‌ای؟ متأسفانه به خوبی حدس می‌زنم که هیچ نخواهم شد. حداکثر در ده دورافتاده‌ای پزشک بهداری می‌شوم یا در شهر بزرگی منشی بانکی که به زودی ورشکست خواهد شد … پس باید دید محسن عزیز به کجا می‌رسد، آن هم نه برای اینکه وبال گردنش بشویم و از دسترنجش استفادهٔ نامشروع ببریم، تنها برای اینکه اذیتش کنیم و رو در رو به اثبات برسانیم که بر خلاف آنچه پیش از این معتقد بوده عمل کرده است. آن وقت فکر می‌کنید مدرک ذیل کافی نباشد؟ آن را دو سال پیش، یعنی درست هنگامی که بیست ساله بوده است، با خط خود نوشته و به من داده است:
«اینجانب محسن فلان به دوستم آقای فلانی اطمینان می‌دهم که تا آخر عمر ازدواج نکرده با هر عاملی که بخواهد مرا وادار به این کار بکند مبارزه کنم. اگر جز این رفتار کردم پست ریاکار بی‌همه چیز هستم. صیغه مجاز است.»
ولی خیلی بامزه است که بیست سال دیگر، در یک روز سرد بارانی که همه چیز شاعرانه و خاکستری رنگ است و دود از دودکش‌ها بالا می‌رود و بخار از دهن‌ها بیرون می‌آید، من خسته و تنها و خاک آلود از ده وارد شهر شوم. پالتو مندرس و فقیرانه‌ام را پوشیده‌ام. یقه‌اش را بالا زده‌ام، قوز کرده‌ام، کیف کارکردهٔ طبابتم را به دستی گرفته‌ام و دست دیگرم را در جیب شلوارم کرده‌ام. مو‌هایم سفید و پیشانیم پر از چین شده است، در چشم‌هایم هیچ چیز خوانده نمی‌شود، نه امید و نه نومیدی، نه رنج و نه شادی … شهر زیباست، من از این زیبائی به هیجان می‌آیم. چقدر تغییر کرده است! چقدر بزرگ شده است! پس از پانزده شانزده سال از ده کثیف فراموش شده‌ای برگشته‌ام، آه، خداوندا، چه تفاوتی! راز این عظمت در کجاست؟ عمارت‌های بلند و زنان خوشگل و خیابان‌های تمیز … نه، نه، من وحشی‌ام، من فراموش شده‌ام، من از دنیای دیگرم، باید به محل کارم برگردم، آنجا که جز کثافت و بدبختی و فقر و بیماری چیز دیگری نیست، آنجا که هفته‌ها باید در انتظار پست بود، آنجا که برف می‌تواند تو را از دنیا جدا کند. تصمیم می‌گیرم برگردم. خیلی مضحک است که با این وضع خراب به سراغ دوست دیرینم آقای محسن فلان بروم. ولی زیبائی‌ها، باران شاعرانه و تصور اتاق مجلل و گرم رفیقم مرا به پیش می‌راند. پس از اینکه سراغ می‌گیرم زنگ خانهٔ او را می‌فشارم. زن زیبایش در را باز می‌کند. پس اینطور؟ چه زن شکموئی! با بی‌ادبی همچنان پرتقال می‌خورد. دوستم پیژامه پوشیده است و با تفنن به من نگاه می‌کند. من راست می‌ایستم و به او که خیلی چاق شده و شکمش جلو آمده و صورتش فربهی قرمز رنگ و ابلهانه‌ای به خود گرفته است رو می‌کنم:
ــ پست! ریاکار! بی‌همه چیز!
به ده برمی گردم.
مدرک دوم را من از او دزدیده‌ام. خیلی خوب … ولی لااقل همین اقرار معصومانه تبرئه‌ام نمی‌کند؟ صبح یک روز جمعهٔ آذرماه بود. من که شب ساعت هشت به خواب رفته بودم نزدیک ظهر بیدار شدم و بی‌آنکه دست و رویم را بشویم به خانهٔ او رفتم. چون حتی به اندازهٔ کرایهٔ اتوبوس هم پول نداشتم پیاده رفتم و از این حسن تصادف برای تنظیم افکار احمقانه‌ام استفاده کردم، افکاری که همیشه در مواقع بی‌پولی به امثال من دست می‌دهد: مثلاْ ترجیح می‌دادم که یک رادیوگرام مبله بخرم تا اینکه یک رادیوی کوچولوی ارزان قیمت به اضافهٔ یک گرامافون کارکردهٔ صدتومانی؛ برای ناهار ظهر هم بهتر این بود که چلوکباب سلطانی می‌خوردم چون به اشرافیت نزدیک‌تر می‌بود، هرچند که یک ساندویچ بزرگ مرغ، با آن طول دلپذیرش که آدم را به یاد راه آهن سیبری می‌انداخت، به نوبهٔ خود جالب و اشراف مآبانه بود و برای رفتن به سینما البته تاکسی می‌نشستم …
وقتی به خانهٔ محسن رسیدم نزدیک بود سکته کنم. چیزهائی می‌دیدم که کاملاْ بر خلاف انتظارم بود: اول اینکه محسن بیدار شده بود، و مهم‌تر از آن، صورتش را تراشیده بود و سرش را به دقت شانه زده بود، رختخوابش جمع شده بود و کتاب‌هایش منظم بود، اتاق پاکیزه و جارو زده و همه چیز درخشان … معهذا من می‌دانستم که در پس این جلال و عظمت ظاهری جیب‌های خالی و شکم گرسنه و قروض فراوان نهفته است. حرفی نزدیم. وقتی او برای تهیهٔ نان و پنیر معهود که از نان خالی به اشرافیت نزدیک‌تر بود بیرون رفت من دیوانه وار چمدان‌هایش را کاویدم. گذشته از اینکه این عادت رذیلانه در من به صورت مرض درآمده بود، می‌خواستم به نحوی راز این نظم و ترتیب و فعالیت بی‌سابقه و مافوق قدرت بشری را بیابم. آن را در زیر لباس‌های زیر تمیزش یافتم و در جیبم پنهان کردم. مدرک شماره دو:
«مدت هاست که زندگی من بدون هیچگونه کوشش و نتیجهٔ ثمربخشی می‌گذرد. مدت هاست که من بعضی صفات خوبم را که جزو شخصیت و خمیره‌ام بوده است از دست داده‌ام. اراده و اعتماد به نفس و امیدم را از کف نهاده‌ام، تنبلی کشنده‌ای گریبانم را گرفته است و به سوی بیماری روحی دردناک و معلومی رهبریم می‌کند. مدت هاست که بدون هیچ هدف و مقصودی، ولو نامقدس، زندگی کرده‌ام. من فرصت‌های گران بهائی را که ممکن بود برای کسب قدرت‌های تازهٔ روحی و معنوی مورد استفاده قرار بدهم به هیچ شمرده‌ام و بدبختانه قدرت‌های روحی و معنوی سابقم را نیز به تدریج از چنگ می‌دهم. برای رفع این خلاء تأسف آور، از امروز که ساعت ده صبح جمعهٔ پانزدهم آذرماه هزار و سیصد و فلان است رسماْ و کتباْ در برابر وجدان خودم تعهد می‌کنم و به شرف و انسانیت سوگند می‌خورم که از همین لحظه، بلافاصله خودم را عوض کنم. برای این منظور من باید در نظر داشته باشم که هدف اصلی و اساسی من در زندگی مهندسی و تأمین معاش احمقانه یا عاقلانه‌ای نیست، بلکه تحقق بخشیدن به آرمان‌های بزرگی است که به آن‌ها ایمان دارم و با بینش واقعی آن‌ها را پذیرفته‌ام. رشتهٔ مهندسی فقط وسیله‌ای است که با آن می‌توانم زندگی معمولی و مناسبی را ادامه بدهم و در عوض فرصت داشته باشم که به هدفم نزدیک‌تر شوم. آرمان‌های من چیست؟ ــ ایران باید آزاد و آباد گردد، دهقان‌ها و کارگران از بی‌نوائی و بدبختی نجات یابند و به زندگی سعادتمند و عادلانه‌ای برسند، و از همین قبیل. من باید گذشتهٔ پر افتخار خود را همیشه به یاد داشته باشم، سال‌های زندان و تبعیدم را فراموش نکنم و مهم‌تر از همه با یأس جانکاه و وحشتناکی که مدت هاست در وجودم رخنه کرده است و با این بی‌قیدی و تنبلی و افکار مالیخولیائی مبارزه کنم. از آن گذشته، یک روز، حتی یک روز را هم بدون کینه ورزیدن به کسانی که من و دیگران را به این روز انداخته‌اند نگذرانم. از امروز همه چیز در این چند کلمه خلاصه می‌شود: محسن! تو جوانی! تو وظایفی در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داری، عوض شو!»
با وجود این، ارزش این سند گرانب‌ها، که در تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی جوانان ایرانی به یادگار خواهد ماند، از فردای آن روز جمعه خود به خود پائین آمد، زیرا زندگی محسن همچنان به‌ همان منوال و اگر راست بگویم بد‌تر و تأثرانگیز‌تر ادامه یافت. اما تصدیق کنید که همین سند بی‌ارزش ما باز هم می‌تواند در یک بعد از ظهر گرم تابستان سال‌های آینده، به منزلهٔ سلاحی مؤثر در دست‌های ناتوان من قرار بگیرد، منی که پرده‌ها را بالا می‌زنم و محکوم می‌کنم …
روز غم انگیزی است. من خسته و کوفته از بانک ورشکسته برگشته‌ام. آن‌ها حتی آخرین حقوقم را هم نداده‌اند. می‌دانید چه شده است؟ شعور ناقص و ابتدائی من همانگونه عمل کرد که شعور کامل و حسابگر مردمی که سهام این بانک را خریدند: یعنی همه معتقد شدیم که مؤسسان محترم آدم‌های راستگوی محترمی هستند و نتیجه این بود که بانکی به وجود آمد و من هم مثل چند تن دیگر در آنجا با حقوق ناکافی استخدام شدم. تنها به این دلخوش بودم که گاهی دربان بانک مرا دکتر می‌خواند و از اینکه به این شغل حقیر راضی بودم تحسینم می‌کرد. اما یا مؤسسان شارلاتان‌های وقیحی بودند و یا به نظر می‌رسید که اوضاع اقتصادی به سرعت رو به وخامت می‌رود: همه چیز به هم خورد و حتی این شغل حقیر هم سایهٔ مبارکش را از سر من برچید. باز مثل اول شدیم. سال‌ها بود که فارغ التحصیل شده بودیم و زندگی را به بطالت می‌گذراندیم و از آنجا که یک نوع بی‌قیدی جاهل مآبانه که همه چیز دنیا را به هیچ می‌گرفت کم کم در وجودمان زائیده شده بود خودمان را به تقلید جاهل‌ها، به جای «من»، «ما» می‌گفتیم. خلاصه، مسأله این بود که به هیچ وجه نمی‌توانستیم طبابت کنیم و کوشش‌ها و تلاش‌های مذبوحانه‌مان در این زمینه بی‌ثمر می‌ماند. علت این بود که چند محظور در کار ما بود: اول اینکه پس از یک ربع یا حداکثر بیست دقیقه خسته می‌شدیم و در مطب احتمالی را می‌بستیم، دوم اینکه هیچ تفاهمی با مریض‌ها نداشتیم و نسبت به حال و سرنوشت آن‌ها نگران و علاقمند نبودیم، یعنی برایمان فرق نمی‌کرد که یارو چه مرضی دارد، حاد است یا مزمن، عفونی است یا داخلی و غیره، رنج می‌کشد یا نمی‌کشد و تبش چند درجه است، می‌خواستیم سر به تن هیچکدامشان نباشد. این بود که طبق عادت با حوصله به حرف‌های بیمار گوش می‌دادیم که شب تا صبح نخوابیده و سرش مثل آسیاب سنگین شده و صبح مزاجش عمل نکرده و تبش بالا رفته است. اما بعد می‌زدیم زیر خنده و می‌گفتیم: «خوب، خوب، بد نیست، ببینید خانم» و یا اگر مرد بود «ببینید آقا: شما اصولاْ چرا می‌خواهید معالجه کنید؟ به چه دردتان می‌خورد؟ فرض کردیم بنده چند آمپول ریز و درشت به شما زدم که تبتان پائین بیاید، چند بستهٔ گَرد هم برایتان نوشتم که سرتان سبک بشود، چند تا قرص برای رفع یبوست ــ یا برعکس برای ایجاد یبوست ــ و مقداری هم شربت که خوب بخوابید، دست آخر چه؟ شما باید فکر اساسی بکنید. یعنی باید جداْ تصمیم آخرتان را بگیرید. از دو حال خارج نیست: یا می‌خواهید زنده باشید که بدبختانه نیرویش را ندارید، چون کبد و قلب و ریه و همه جایتان خراب است و با همین وضع کجدار و مریز تا آخر عمر دست به گریبانید و یا اینکه می‌خواهید زود‌تر راحت شوید و فلسفه‌تان این است که خودتان را بکشید، در آن صورت من به شما تبریک می‌گویم و واقع بینیتان را می‌ستایم و می‌توانم راهنمائیتان کنم».
به این ترتیب بود که کار ما به کسادی کشید و چون اهل زد و بندهای سیاسی و قمارهای شبانه و خرید و فروش زمین و ساخت و پاخت با داروخانه‌ها و نمایندگی‌های داروئی هم نبودیم پاک آسمان جل شدیم. بله، این را می‌گفتم که وقتی بانک ورشکست شد و ما سرافکنده بیرون آمدیم، بعد از ظهر گرمی بود. اول به قهوه خانه‌ای که غذای کم خرج و کم حجم و کم قوت دارد رفتیم و ناهار مجللی خوردیم و رویش قلیان کشیدیم و به قهوه چی عزیز و خوش قلبی که با نوسانات جیب ما به خوبی آشنایی و عادت دارد مقداری مقروض شدیم و با یک نوع احساس گرم عاشقانه و در عین حال لطیف بیرون آمدیم. متأسفانه این احساس گرم عاشقانه خیلی زود رو به اولین لحظات گرمازدگی می‌رفت. به ناچار از زیر سایهٔ درختان عبور می‌کردیم، یکتا پیراهن و یخهٔ باز. راستش این است که پیراهنمان تمیز و درخور یک انسان متمدن نبود، اما ما خجالت نمی‌کشیدیم. گاه دهشاهی می‌دادیم و آب یخ می‌خوردیم. خوب، چه کار کنیم؟ تمام این چیز‌ها دلمان را به هم می‌زد، این خیابان‌های آشنا و این عمارات بلند سربه فلک کشیده و این مردم احمق و راضی و خوشبخت همیشگی … آن وقت به یاد ییلاق‌های اشرافی دوردست افتادیم.‌ای کاش در دهی زندگی می‌کردم! در یک ده دور که همه چیزش طبیعی و حقیقی است! بعد آنجا به مردم محروم وطنم خدمت بکنم، از درد‌هایشان بکاهم و رنج‌هایشان را تخفیف بدهم … ولی من به این چیز‌ها اعتقاد نداشتم، نه در گذشته و نه اکنون و نه در آینده. یک دفعه به فکرم رسید که بروم به مهندس محسن فلان سری بزنم. حقیقت این است که ما او را خیلی وقت بود که نمی‌دیدیم. آدم کله گنده‌ای شده بود، عنوانی و مقامی به دست آورده بود و به چرخیدن چرخ‌ها یاری می‌رساند. آهی کشیدیم و در دلمان گفتیم: چطور عوض شد. کاغذی را که سال‌ها پیش از چمدانش دزدیده بودیم برداشتیم، در جیب گذاشتیم و به سراغش رفتیم. با هم روبوسی کردیم. از شدت مشغله سرش را هم نمی‌توانست بخاراند. تمام وقتش گرفته بود: رئیس افتخاری کارگران معیل سراسر ایران و منشی باشگاه دهقانان مجرد و میهن پرست شده بود. ساعت پنج بعد از ظهر در جشن انجمن و ساعت شش در مجلس تذکر مرحوم فلان و ساعت هفت و نیم در روضه خوانی سالیانهٔ بازاریان و ساعت هشت و ربع در کلوب روشنفکران و ساعت نه و بیست دقیقه در کانون بانوان مسن و ساعت ده و ده دقیقه در مصاحبهٔ تلویزیونی رنگی و ساعت ده و نیم در مصاحبهٔ تلویزیونی سیاه و سفید و ساعت یازده در جلسهٔ هفتگی خبرنگاران خارجی و ساعت دوازده و پنج دقیقه در شب نشینی مجللی به نفع حیوانات بیمار و ساعت یک بعد از نیمه شب در کانون بانوان جوان و ساعت یک و نیم در اتحادیهٔ گرمابه داران و ساعت دو و نیم الی سه با طبیب خانوادگی قرار داشت. ما دود از کله‌مان بالا رفت. خوشبختانه آن وقت ساعت چهار بعد از ظهر بود و یک ساعت می‌توانستیم با هم باشیم. رویش را به من کرد. با لحن شیرین سال‌های پیش گفت:
ــ خوب، فلانی، دیوانه، هنوز می‌پلکی؟
ما در این لحن هیچ صمیمیت قلبی را احساس نکردیم، خیلی سیاستمدارانه بود. جواب دادیم:
ــ دیوانه خودتی و هفت جدت، اما راستی ما به گردت هم نرسیدیم.
او گفت:
ــ یادت هست چه روزهائی را گرسنه گذراندیم؟ تخمه می‌شکستیم، عرق و کله پاچه می‌خوردیم که سینه‌مان را جلا بدهد. سینماهای ارزان قیمت می‌رفتیم و از بس شلوغ بود چیزی نمی‌دیدیم. تا اواخر ماه از این و آن قرض می‌کردیم و بعد از اول ماه که تازه برایمان پول رسیده بود قرض‌ها را می‌دادیم. همیشه یا می‌گرفتیم یا می‌دادیم. پول عزیز در جیب‌های معصوممان در گردش بود.
ما گفتیم:
ــ خیلی چیز‌ها یادمان هست، ولی راستی دهقانان و کارگر‌ها در چه حالی هستند؟ فکر می‌کنم آرمان‌های بزرگ بشری تو پدر بدبختشان را درآورده باشد …
و چون تحریک و عصبانی شده بودیم مدرک رسمی را درآوردیم، نشان دادیم و با لحن شماتت باری گفتیم:
ــ این را چه می‌گوئی؟ پس چه شد؟ آن کینه‌ها کجا رفت؟ تو هم تسلیم شدی؟
او خیلی خجالت کشید و حتی در چشم‌هایش اشک برق زد، معهذا خیلی دوستانه و به خود مطمئن به من نصیحت کرد:
ــ فلانی عزیزم، تو غافلی، تو ول معطلی، از هر نظر که فکر بکنی کار من صحیح و منطقی است. از چه راه دیگر می‌شود مبارزه کرد؟ همهٔ راه‌ها بسته است و از آن گذشته هر روز باید یک جور مبارزه کرد، با در نظر گرفتن امکانات و شرایط. امروز اگر هر کس به نوبهٔ خود بکوشد که در فکر تأمین زندگیش باشد و در این نهضت بزرگی که برای ترقی و آبادانی کشور و سعادتمند کردن هموطنان ایجاد شده است نقش مثبتی ایفا کند نانش توی روغن است. و تازه چه لزومی دارد که دلت به حال کارگر‌ها و دهقان‌ها بسوزد؟ اکنون بهتر از هر وقت هستند، می‌دانی؟ مسأله بر سر لیاقت و قابلیت است: هر کس لیاقتش را دارد بیاید جلو و هر کس به افکار منفی و احمقانه دچار است برود بمیرد. امروز باید زندگی خوب داشت، باید در همه چیز به اشرافیت نزدیک شد. آرمان‌های بشری مطالب تهوع آور و خسته کننده‌ای است که نه تلویزیون می‌شود و نه اتومبیل و نه مسافرت علمی یا غیرعلمی به خارجه …
ما به روی زمین تف کردیم و نوشتهٔ سابقش را به صورتش زدیم و بیرون آمدیم.
و آن روز بود که من آن نوشته را گم کردم و مدارکم که معدود بود، معدود‌تر شد. در این می‌ان، نوشتهٔ سوم را شش ماه پیش به اتفاق هم نوشتیم. یک صبح شنبه بود و ما هر کدام می‌بایست سر کارمان برویم. نمی‌دانم با خوشحالی بگویم یا با تأسف اظهار کنم که این روز‌ها ما هر دو سال آخر تحصیلمان را می‌گذرانیم. محسن، آن روز آرایشگاه داشت و من هم کلاسی که در آن حاضر و غایب می‌کردند. مسأله حیاتی بود و می‌بایست حتماْ حاضر شد. با وجود این طبق معمول در خیابان‌ها پرسه می‌زدیم و به طور اتفاقی، پس از یک ماه که از هم بی‌خبر بودیم، در صف سینما به هم برخوردیم. نه ملامت کردیم و نه تعجب. محسن پیش آمد و خوشحال گفت:
ــ فلانی، بیا به اتفاق هم تصمیم بگیریم.
من حیرت کردم که چه تصمیمی باید گرفت. حتماْ باید عوض شد، یا از فردا صبح درس خواند و یا سر کلاس رفت و یا از پس فردا ولگردی را کنار گذاشت و یا از روز شنبهٔ آینده بودجه را متعادل کرد. تصمیم هائی بود که سال‌ها می‌گرفتیم! اما به هر صورت محسن بیش از آن خوشحال بود که بتوانم با او مخالفت کنم. روز‌ها را شمرد و نوشت و تاریخشان را جلوشان گذاشت و مرا با نگاه فاتحانه‌ای برانداز کرد. من هم تصدیق کردم ــ سعادتی بود که به این زودی‌ها دست نمی‌داد: روز شنبهٔ آینده روز اول ماه بود! چه فرصت گرانبهائی برای خوب شدن! من خودم را آماده کردم که حرف‌های همیشگی او را بار دیگر بشنوم:
ــ نگاه کن، اگر بنا باشد آدم از صبح چهارشنبه‌ای شروع به یک کار مثبت بکند چه اندازه دردناک و در عین حال نفرت بار است. اصلاْ مسخره نیست؟ روز بعد پنجشنبه است و آن وقت جمعه، من که گمان نمی‌کنم کسی در پنجشنبه و جمعه موفق بشود و بتواند کاری از پیش ببرد. همیشه باید صبح شنبه اول وقت شروع کرد. ولی خودت می‌دانی و تجربه کرده‌ای که این بدبختی اغلب اتفاق می‌افتد که شنبه‌ها روزهای آخر ماه هستند. مثلاْ بیست و هشتم و یا حتی بیست و چهارم … چگونه ممکن است؟ چگونه ممکن است از اواخر ماه شروع به فعالیت کنیم؟ تصورش برای من غم انگیز است.
من اگرچه مدت‌ها بود که به این بازی بی‌علاقه شده بودم و به تازگی از سوزاندن یک دسته برنامه‌های جور و واجور فراغت یافته بودم که به مناسبت دربارهٔ هر مطلبی از کارهای مثبت گرفته تا منفی (از جمله چیدن ناخن) تنظیم شده بود، و دیگر حتی شنبه‌ای هم که مثلاْ اول فروردین سال جدید بود نمی‌توانست قلقلکم بدهد، معهذا در شادی او شریک شدم. محسن گفت:
ــ من می‌خواهم در حضور تو سوگندنامهٔ تاریخ دار و مؤکدی در دو نسخه ترتیب بدهم که یکی از آن دو را تو برداری و فکر می‌کنم تنها راه جلوگیری از بدبختی‌های وحشتناک احتمالی و ایجاد روح تازه‌ای در کالبد نحیفم همین باشد.
روی صندلی‌های نرم و لوکس سینما نشستیم و من قلم به دست گرفتم. دور و برمان دختر‌ها و زن‌های زیبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان می‌خندیدند و از شام و شادی شب پیش سخن می‌گفتند. محسن، سرشار از اعتماد به نفس و ایمان واقعی، مواد سوگندنامه را دیکته کرد:
«به‌ همان یک ذره شرافت و انسانیتی که در وجودم باقی مانده … خیلی خوب، حوصله‌اش را ندارم … به یک چیزی، خدا که نه، دوستی هم که احمقانه است، آینده هم زیاد درخشان نیست. عشق؟ مهم نیست ما یک دخترهٔ دیوانه‌ای را دوست می‌داریم، یعنی مدتی است به خودمان وانمود می‌کنیم که دوست می‌داریم، به‌ همان عشق پاک و آسمانی سوگند که اینجانب محسن فلان از روز شنبه اول دی ماه به مواد ذیل عمل کرده وفادار خواهم بود:
۱- ترک اعتیادات مضر از قبیل سیگار و مشروب و قلیان و احیاناْ مواد مخدر.
۲- تقویت جسمی به وسیلهٔ خوردن صبحانه و مواد مقوی و مغذی و تزریق آمپول‌های ویتامینی که دوستم دکتر فلان تجویز خواهد کرد.
۳- اجرای کامل برنامهٔ تحصیلی در سال آخر، از قبیل حضور در کلاس‌ها و مطالعهٔ دروس روز قبل و روز بعد.
۴- از پرگوئی و گفتن لاطائلات که وزنم را در بین رفقا و اقوام پائین آورده خودداری می‌کنم.
۵- عادت کثیفِ کندن ریش چانه‌ام را در مواقع بیکاری ترک می‌کنم، چون باعث می‌شود که کوسه به نظر بیایم. فکر می‌کنم اصلاح مرتب همه روزه تنها راه علاج باشد.
۶- اهتمام در نظافت.
۷- ورزش سوئدی.
۸- تکلیفم را با این دخترهٔ دیوانهٔ صاحبخانه روشن خواهم کرد، چون بعید نیست روزی واقعاْ عاشقش شوم.
۹- سعی می‌کنم صبح‌ها با خداوند راز و نیاز کرده و به او ایمان بیاورم.
۱۰- از تفکر دربارهٔ مسائل سیاسی و اجتماعی به کلی خودداری می‌کنم چون هیچ فایده‌ای ندارد و از آن گذشته وجود من پس از این برای این کار‌ها مفید نیست. چقدر خوب شد که آن فکرهای احمقانه را از سرم بیرون کردم.
۱۱- سعی می‌کنم مهندس خوبی شوم و سال آینده که وارد اجتماع شدم به خودم و خانوادهٔ مردم فایده برسانم، خلاصه مرد فعال و عجیب و غریبی می‌شوم.
۱۲- فکر خودکشی را که تازگی‌ها به سرم زده برای همیشه از محوطهٔ دماغم بیرون می‌کنم.
۱۳- در صورتی که به این اعمال مبادرت نکردم دوستم فلان حق دارد مرا خوار کند و هرچه خواست انجام بدهد.»
اما به من اجازه ندهید که نسخهٔ دوم این سوگندنامه را که دوستم به عنوان پشتوانهٔ فعالیتش به من بخشید بردارم و باز مثل سابق دور کوچه‌ها راه بیفتم، سرمای زمستان و گرمای تابستان را تحمل کنم، از این و آن سراغ مهندس جوان و کم تجربه‌ای را که تازه وارد اجتماع شده است بگیرم، اگر در کارگاهی است یا در اداره‌ای یا بر سر ساختمانی یا پشت ماشینی یا در حاشیهٔ خیابانی، مزاحمش شوم و ببینم که آیا ورزشکار و خداپرست و نظیف و ریش دار و کم سخن و اهل زندگی خانوادگی و فعالیت ثمربخش شده است یا نه … زیرا، بله، همین امروز با پست شهری کاغذی برایم داده است و من اکنون که شب، دیروقت است کار دیگری ندارم و نمی‌توانم بکنم جز آنکه آن را بخوانم:

«فلان عزیزم،
مرا می‌بخشی از اینکه بدون مقدمه و احوال پرسی و از این قبیل و آن هم به این طرز عجیب برایت نامه می‌نویسم. لابد برای تو که سال هاست به وسواس دیوانگی دچاری و تصور می‌کنی بیماری روحی نامعلومی داری این چیز‌ها عجیب و ناراحت کننده نیست. لحن من هر طور باشد در صداقتم شک مکن. من ادیب نیستم که جمله‌های قشنگ ببافم، اما تو می‌دانی که روزگاری میل و شوق ادیب شدن در من بود که آن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر در وجود خودم کشتم. چون در این روزگار شوق اینکه آدم یک چیزی بشود ــ حتی اگر ادیب شدن باشد ــ به‌ همان اندازه خوشمزه ولی بی‌فایده است (از نظر اینکه آدم را سیر نمی‌کند) که دو سیر خرمای تازه. جایت خالی بود که من دیشب خودم را به نان و خرما ضیافت کرده بودم. اگر چه تو خودت را فراموشکار و کم حواس و ابله می‌دانی و من و دیگران هم موافقیم ولی خوب به یاد دارم که بار‌ها هم راجع به انواع خودکشی صحبت کرده‌ایم. تو می‌گفتی بهترین راه خودکشی امالهٔ مقدار زیادی جوشاندهٔ شیره و یا استعمال شیاف بزرگی از تریاک بی‌تقلب است، چون در این صورت آدم به افکار خودش هم احترام گذاشته است، و من راه‌های دیگری پیشنهاد کردم و از گلوله و دارو و رودخانه و عمارات بلند و دستمال‌های ظریف اما محکم حرف زدم. سرت را درد نیاورم، حالا می‌خواهم آزمایش کنم … چرا می‌خواهم خودکشی کنم؟ تو باید حدس بزنی، من نمی‌دانم تردید است یا ترسی که از رو به رو شدن با واقعیات دارم. من غوطه ور شده‌ام، اما نه به این سادگی ــ در کثافت بار‌ترین انواع آن چیز‌ها که مفهوم حقیقی‌اش فساد است. فساد؟ ولی به درستی نمی‌دانم آن چیست که مرا به سوی سقوط ــ اگر بتوان گفت ــ یا فساد ــ اگر این کلمه بتواند به خوبی بیان کننده باشد ــ می‌کشاند. در عین حال برایم عجیب و ناگوار نیست که به سوی سقوط و فساد کشیده می‌شوم. این را فقط خودم می‌توانم درک کنم و بس. میل تازه جوئی است، میل اینکه حتی برای یک لحظه از جریان نیرومند زمان عقب نباشیم. و مگر جریان نیرومند زمان ما فساد و سقوط نیست؟ شاید، شاید درخشان‌تر از این‌ها هم ستاره‌ای باشد، اما چه کس مرا به آن رهبری خواهد کرد؟ در حالی که من همه چیز و همه کس را شناخته‌ام و حنای هیچکس برایم رنگی ندارد. چه چیز بار دیگر مرا به آن دنیاهای انسانیت و بشریت و بزرگی و علو پیوند خواهد داد؟ اما همه چیز را نگفتم، سرشت من و حقیقت زندگی و سرنوشت من در این نیست که یک راه معین را دنبال کنم، چه سقوط باشد و چه صعود، بلکه آن است که دائم معلق بزنم، در برزخ باشم، نوسان کنم، خودم را به این طرف و آن طرف بکشانم و همین روزگاری می‌تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد، اما البته نمی‌تواند چیز دیگری هم در عوض به من ببخشد. بدبختی من در همین است. از این روست که مرگ را آزمایش می‌کنم. نمی‌گویم همه چیز احمقانه است، نمی‌گویم همهٔ راه‌ها مسدود است، نه این‌ها بی‌معنی است، همه چیز وجود دارد و از این پس هم وجود خواهد داشت، حتی همه چیز درست خواهد شد، به این نکته ایمان دارم ولی … ولی با من فقط گذشتهٔ من باقی مانده است و امروز؟ می‌ترسم که به دام امروز بیفتم. وای بر من اگر به دام امروز بیفتم! روزی که فقر و بیچارگی، خود را شاعرانه پنهان می‌کند تا به قول تو اشرافیت، در‌ همان جلوه گاه‌های پر زیوری که پیش از این همه بوده است خودش را تبرئه کند، خودش را محق قلمداد کند، روزی که عوام فریبی تا حد دانش اجتماعی پیش رفته است، روزی که مفاهیم عوض شده است، روزی که به برادرت و به دوست چندین ساله‌ات و به زنت اطمینان نداری. بگو هوا بارانی است، رعد خشمش را بر سرت فرو می‌ریزد. بگو آفتاب سوزان و درخشانی است، نیزه‌های نور بدنت را خواهد گداخت. معامله کن، پس انداز کن، زمین بخر، دروغ بگو، کرنش کن. اگر فعالی و پشتکار موروثی داری، همه چیز داشته باش، پست‌ها برایت آماده است و کافی است هفته‌ای یک بار امضاء کنی و اگر مثل رفیقم دکتر فلان هستی گرسنگی بخور، خرد شو، منشی زرنگ تر‌ها شو، نوکرشان شو، مجیزشان را بگو، در اطاق‌های کرایه‌ای بنشین و با زنت بر سر مخارج دعوا کن. این هاست؟ این هاست آنچه ما می‌خواستیم به آن برسیم؟ بگذار دیگران بمانند، برسند و مرا محکوم کنند. من به آن‌ها حق می‌دهم، اما عزیز من … من دیگر از میان رفته‌ام و تو اگر بیماری روحی نامعلومی نداشتی بهتر می‌فهمیدی … من در شب‌های تاریک و دراز زمستان، در کوچه‌های خلوتی که هروئین می‌کشند، در میخانه‌ها، در دخمه‌های پنهانی و اسرارآمیزی که شیره می‌کشند، در بس‌تر زن هائی که تا آن حد دل سنگ شده‌اند که دلشان به حالت می‌سوزد از میان رفته‌ام. آن‌ها هم همین را می‌خواستند. ولی این دخترهٔ دیوانه بر خلاف توست. او بیماری روحی معلومی دارد. دلش یک مهندس می‌خواهد که فردا در ماشین بنشاندش و خوشبختش کند. همهٔ این چیز‌ها خیلی دهن پرکن است، اما من از او متنفر شدم و حتی از خودم که می‌خواستم به زور عاشقش شوم! … مضحک است، عاشق او شوم که با زندگی آشتی کنم … خیلی خوب، اکنون به من اجازه بده که صورت قرض‌های بی‌شمارم را یادداشت کنم و باقی بگذارم که پس از مرگم خانواده‌ام بپردازند. در ضمن به تو اجازه می‌دهم که اگر به سراغم آمدی و دیدی خودکشی نکرده‌ام و سالم و خوشحال موز می‌خورم به ریشم بخندی، بالاخره تفریحی است، هرچند که این بار دیگر از تفریح معذوری، چون تصمیم گرفته‌ام. به هر حال سلام مرا به همه برسان و قطرهٔ اشکی به یادمان بریز. در عنفوان جوانی خودمان را نفله کردیم.»

حالا من درصدد هستم که فردا تکلیفم را با او یکسره کنم: بروم ببینم چه کرده است و با او چند کلمه حسابی حرف بزنم. فردا روز تعطیل است. مردم تفریح می‌کنند. من از همین الان بوی خوراک هائی را که همسایه‌ها برای تدارک ضیافت‌های کوچک اما پاک فردا می‌پزند می‌شنوم. دختر‌ها بهترین لباس خود را می‌پوشند، سینه‌هایشان را جلو می‌دهند، زن‌ها آرایش می‌کنند، مردان خوشبخت که از این همه آسایش و آرامش بهره مندند لباس‌های اتو زده‌شان را می‌پوشند. در چشم همه برق سلامت می‌درخشد، در جیب‌ها پول‌ها روی هم انباشته است، بچه‌های شاد و تندرست از شدت خوشی دیوانه وار به هر سو می‌دوند، اتوبوس‌ها با نظم و ترتیب خاصی کار می‌کنند، آفتاب لبخند می‌زند، گنجشک شاعرانه می‌خواند، نسیم آهسته آهسته زلف بید را در آب فرو می‌برد، نوشیدنی‌های گوارا در شیشه‌های سربسته چشمک می‌زنند، من با کاغذ رفیقم به سوی خانهٔ او می‌روم. به شتاب می‌روم که او را از خودکشی باز دارم و به میان اجتماع برگردانم. حقایق را نشانش بدهم و بگویم که اشتباه می‌کند، همه چیز خوب و زیباست. و در عین حال نمی‌دانم با چه منظره‌ای رو به رو خواهم شد: خون؟ مسمومیت؟ چاقوخوردگی؟ اما در هر منظرهٔ دختر صاحبخانه را می‌بینم که نقش معشوقهٔ وفادار را بازی می‌کند. او هم در حال خودکشی است.
وقتی به اتاق دوستم می‌رسم با جالب‌ترین صحنه‌های زندگی باشکوه و معصومانهٔ او مواجه می‌شوم: از سقف، طناب کلفتی آویخته و بر گردن خود گره زده است، هیکلش آویزان است، شانه‌هایش خم و به هم نزدیک شده و سرش به یک سو متوجه شده است، دست‌ها و پا‌هایش بلاتکلیفند، چشم‌هایش از حدقه بیرون زده و زبانش تا بیخ درآمده است. طفلک! چه زبانی! حکایت از یک سوء هاضمهٔ ممتد می‌کند که نتیجهٔ نخوردن صبحانه و استعمال مشروبات الکلی است. درست نگاه می‌کنم: کمی دست‌هایش تکان می‌خورد ــ من به عقب می‌روم ــ گوئی می‌گوید:
ــ دوست پزشک من! لطفاْ زبانم را درست معاینه کنید. ملاحظه می‌فرمائید؟ من چطور می‌توانستم با این همه بار زندگی کنم؟
از دختر صاحبخانه اثری نمی‌بینم. آه! او هم به تفریح رفته است. خانه خالی است. تنها کلفت پیر صاحبخانه که در را به روی من باز کرده بود در اتاق چرت می‌زند. همه جا ساکت است. من جلو می‌روم و قلب رفیقم را گوش می‌کنم و نبضش را می‌گیرم. آه! پس معلوم می‌شود چند دقیقهٔ پیش خودش را دار زده است. خیلی خوب، می‌شود نجاتش داد. اما آیا نجاتش بدهم؟ کاغذش را در دست دارم، اگر نمی‌رد حسابی مسخره‌اش خواهم کرد، خودش تفریحی است، و اگر هم بمیرد خدا رحمتش کند … ولی چیز نامعلومی، مثل بیماریم، گوئی با پتک بر سرم می‌کوبد: تصمیم بگیر! به خودش نگاه می‌کنم، شاید راهنمائیم کند. ولی نگاه مات و خیره‌اش و چشم‌های وق زده و زبان باردار بیرون آمدهٔ او هیچ چیز بیان نمی‌کند. من به اضطراب عجیبی دچار شده‌ام، زیرا فرصت بیش از یکی دو دقیقه نیست. از اتاق بیرون می‌آیم تا افکار احمقانه‌ام را تنظیم کنم. ناگهان صدای رفیقم بلند می‌شود:
ــ به من کمک کنید که گره طناب را باز کنم … خیلی مضحک بود، این هم مثل کارهای دیگر بود.
از پشت پنجره نگاه می‌کنم: حقیقتاْ مشغول باز کردن گره است. کمی بعد صدای پایش را که به زمین می‌خورد ــ گوئی از روی ش‌تر به پائین پریده است ــ و صدای خمیازهٔ خواب آلودش را که از بی‌حوصلگی و خستگی شدید حکایت می‌کند می‌شنوم.
آقایان! درست در همین لحظه بود که دنیا به دور سرم چرخید و همه چیز به صورت دیگری درآمد. رقص وحشیانه‌ای در اطرافم شروع شد. به سرعت دویدم و کلفت پیر را که از اتاقش بیرون آمده بود به کناری پرتاب کردم. در خیابان تمام آدم‌های خوشبخت و بید‌ها و شیشه‌های نوشیدنی‌ها می‌رقصیدند. من فهمیدم، من‌ همان وقت فهمیدم که بیماریم از خفاگاه خود سر بیرون کرده است، بروز کرده است. دختر‌ها را ماچ کردم، زنان را اذیت کردم، شعارهای بی‌شرمانه دادم و آواز خواندم. چند بار نزدیک بود زیر ماشین بروم. بعد یکهو افتادم، دهانم کف کرده بود و باز همه چیز می‌رقصید. فریاد کشیدم: «چه زندگی خوبی است! چه دنیای پاکی است! چه سعادتی! همه خوشبختند، همه سالمند، هیچ کس به دیگری ظلم نمی‌کند، همه جا دوستی است، همه جا بشریت است.» و آن وقت شنیدم که افسری رو به پاسبان درازقدی کرد و گفت:
ــ نظم شهر را به هم می‌زند، باید بردش به کلانتری.
پاسبان گفت:
ــ قربان، بیمارستان …
من با انگشت‌هایم بشکن زدم و دیدم که افسر دیگری تنگ گوش اولی چیزی گفت. پیرمردی که ریش قرمز و چشم‌های شررباری داشت با دست‌هایش جمعیت را عقب می‌زد و به طرف من می‌آمد. سینه‌ام تنگی می‌کرد. افسر اولی گفت:
ــ تیمارستان.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

با كمال تاسف

آقای «مستقیم» روزنامهٔ خبری عصر را خرید و پس از آنکه بار دیگر یکایک اشیاء فروشگاه بزرگ «فرزانه» را نگاه کرد به سوی خانه‌اش رفت. معهذا چند مطلب هست که قبل از رسیدن او به خانه باید روشن شود: اول اینکه آقای مستقیم سی و پنج شش سال داشت و ریشش را سه چهار روز یک بار می‌تراشید و همیشه آشفته و ژولیده بود و اخیراْ پس از هفت هشت ماه که از ادارهٔ دخانیات بیرونش کرده بودند توانسته بود شغل ناچیزی (که می‌توان فرض کرد نوشتن روی عدل‌ها و بسته‌های قماش باشد) در یک تجارتخانهٔ بزرگ به دست بیاورد. دوم اینکه خانهٔ او در حقیقت اتاق کوچک و مرطوبی بود که در یکی از محلات دور افتاده قرار داشت و اجاره‌اش، با در نظر گرفتن تمام معایب و بدی‌ها (از آن جمله نداشتن برق و آب)، ماهی پنجاه تومان بود (یک سوم درآمد آقای مستقیم). و دیگر اینکه برنامهٔ هر روز عصر آقای مستقیم مشخص و تغییرناپذیر بود: پیاده روی از خانه تا خیابان، خریدن روزنامه، تماشای گهواره‌ها و درشکه‌های بچگانه در فروشگاه فرزانه و احیاناْ در فرصت‌های مقتضی لمس آن‌ها و حتی تکان اندکی به یکی از گهواره‌ها و بالاخره پیاده روی از خیابان تا خانه.
وقتی آقای مستقیم به خانه رسید و لباس‌هایش را درآورد به رختخوابش تکیه داد و نشست، تازه هوا رو به تاریکی می‌رفت. چراغ گردسوزش را که تنها یادگار مادرش بود روشن کرد و پهلوی دستش گذاشت. مدتی فکر کرد و بعد روزنامه را برداشت و یکراست به سراغ صفحهٔ مخصوص آگهی‌های تسلیت رفت و با قیچی کوچکی که زیر قالی کهنه‌اش گذاشته بود، مثل همیشه، مثل هر شب، ستون‌های آگهی را با دقت تمام چید و بقیهٔ روزنامه را مچاله کرد و در سطل نسبتاْ بزرگی، که به زبان ساده‌تر گوشه‌ای از آشپزخانه‌اش را تشکیل می‌داد، انداخت. احساس می‌کرد که بار سنگینی را از دوشش برداشته‌اند، معهذا با وجود اینکه شوق و وسوسهٔ سوزانی نگاهش را به طرف تکهٔ روزنامه می‌کشید، می‌خواست لذتش را با کمی امتناع و خودداری دو چندان کند و بنابراین باز هم، به عادت همیشگی، تصمیم گرفت که قبل از خواندن آگهی‌های جدید سری به انبوه ستون‌های قیچی شدهٔ روزنامه که در طی ماه‌ها و سال‌ها گرد آورده بود بزند. برخاست و از روی سر بخاری دسته‌ای از آن‌ها را برداشت و پس از آنکه به دقت و با نظم و ترتیبی خاص روی زمین پهنشان کرد (گوئی می‌خواهد با ورق فال بگیرد)، چراغ را نزدیک‌تر کشید و خودش نیز در جای سابقش نشست. اما این بار به حال سجده درآمد و چانه‌اش را روی دست‌هایش گذاشت. خیلی خوب! اکنون می‌توانست آنچه را بار‌ها خوانده بود باز بخواند: «به مناسبت فوت غفران پناه جنت آرامگاه آقای آقاسید صالح شهرابی طاب ثراه …»، «با ن‌هایت تأثر درگذشت ناگهانی بانو صغرا شعیبی را که بر اثر سانحهٔ اتوموبیل اتفاق افتاده به استحضار دوستان و آشنایان می‌رساند …»، «خانواده‌های … و … با ن‌هایت تألم مرگ جانگداز جوان ناکام …»
آقای مستقیم خود نمی‌دانست چرا و از چه وقت به این سرگرمی (اصطلاحی که اوائل خودش به این کار داده بود) علاقه پیدا کرده است. آنچه به خاطر می‌آورد این بود که سال‌ها پیش، در سنین خیال انگیزی که از دبستان پا به دبیرستان می‌گذاشت، سخت به این فکر افتاده بود که تاریخ مرگ مردان بزرگ را در دفترهائی، که البته به سلیقهٔ خود تنظیم خواهد کرد، یادداشت کند و این کار را کرده بود. پس از آن نوبت دانشمندان و شاعران و بزرگان معاصر رسیده بود که نامشان یکی پس از دیگری در مجموعهٔ آقای مستقیم ثبت می‌شد و بعد هم … یک روز آقای مستقیم این طور استدلال کرده بود: «مردم عادی! مردم عادی که مثل گوسفند به دنیا می‌آیند و مثل گوسفند می‌میرند، میلیون میلیون، هر روز زیر ماشین‌ها و آوار‌ها می‌روند، گلوله می‌خورند، مرض می‌گیرند، انگار فقط به این دنیا پا گذاشته‌اند که بمیرند، اما لااقل آن‌ها همه چیزشان طبیعی‌تر از این لولو‌های سر خرمنی است که ما به آن‌ها بزرگان می‌گوئیم. خوب دیگر، باید من از مرگ این آدم‌های گمنام و البته احمق که دنیا و زندگی و خدا و تمام این بند و بساط‌ها به خاطرشان به وجود آمده است باخبر شوم و راهش این است که …»
با وجود این، آقای مستقیم حتی یک لحظه هم از خواندن خبر مرگ مردم خوشحال نمی‌شد و عجیب این است که هیچ نکتهٔ تازه‌ای هم در تکرار این عمل یا تفکر در بارهٔ آن کشف نمی‌کرد و انصاف باید داد که مسالهٔ اعتیاد هم در میان نبود. شاید بتوان گفت (و این فرض از اینجا ثابت می‌شود که آقای مستقیم در ماه‌ها و سال‌های اول بقیهٔ مطالب روزنامه را هم با علاقه می‌خواند) که او در میان آگهی‌های تسلیت به دنبال چیزی می‌گشت که در صفحات دیگر نیافته بود و از اطلاع بر مرگ مردم کوچه و بازار حالتی را طلب می‌کرد که در ضمن مطالعهٔ مرگ بزرگان و غیرعادی‌ها برایش دست نداده بود:
آقای مستقیم زمانی هم یک ماه تمام در بارهٔ این مساله فکر کرده بود که اگر بمیرد چه خواهد شد و در خیالش این طور پیش بینی کرده بود.
زنش، «گلوریا» ی قشنگش، بلوز دکولتهٔ قرمز رنگش را در می‌آورد و دامن سبز چین دارش را هم به گوشه‌ای می‌اندازد و لباس سیاه، لباس عزا می‌پوشد. آه! زیبائیش فتنه انگیز می‌شود. بی‌آرایش و با آن معجر سیاه و چشم‌های سرخ اشک آلود چه آتشی به پا می‌کند. شب تا سحر بر سر نعش شوهرش که با قیافه‌ای آرام و زلف‌های مجعد و حالتی ملکوتی به خواب ابدی فرو رفته است اشک می‌ریزد. دست سرد یخ زدهٔ او را به دهان می‌برد و با لب‌های هوس آلود و درشتش که اکنون در آتش تب می‌سوزد بر آن بوسه می‌زند. آن وقت بچه‌ها … آخ! «هوشی» در گهواره‌اش جیغ می‌زند و دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد، مثل اینکه می‌خواهد کابوس وحشتناکی را از خود براند. «مهری» گهواره‌اش را تکان می‌دهد و برایش لالائی می‌گوید. اما خودش نمی‌داند چه خبر است. «سوزی» و «احمد» با چشم‌های حیرت زده و صورت‌های ملتهب، در گوشه‌ای به آغوش هم خزیده‌اند و احمد که بزرگ‌تر است سوزی را دلداری می‌دهد: «نمی‌خواد غصه دار بشی، بابا رفته مسافرت، اینکه چیزی نیست، دوباره می‌ادش ما را به کولش می‌گیره، می‌بردمون کودکستان، ماچمون می‌کنه …» و سوزی هق هق می‌کند: «من خودم با گوش خودم شنیدم که آقای دکتر گفتش بابا مرده است، به مامان می‌گفت دیگر گریه نکنید»
فردا صبح اول وقت به پدر و مادرش که در یکی از شهرستان‌های شمالی هستند و به خواهران و برادرانش که در شهرهای مرکزی و جنوبی زندگی می‌کنند تلگراف می‌زنند و مرگ او را خبر می‌دهند. طیاره‌ها و قطار‌ها به کار می‌افتند، ماشین‌ها دنده عوض می‌کنند و تا غروب همه می‌رسند. خانه بزرگ است و برای پذیرائی از همه به اندازه کافی اتاق دارد. وسائل عزاداری نیز آماده شده است. در برنامهٔ آگهی‌های تجارتی صبح رادیو، این واقعه را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رسانند.
وای! غروب چه محشر و مصیبتی بر پاست. گلوریا روی تابوت افتاده است و فریاد می‌زند: «نبریدش! نبریدش! او را دوست می‌دارم. او را دوست می‌دارم …» بچه‌ها به سرشان می‌زنند و مو‌هایشان را می‌کنند و در همین لحظه …
آقای مستقیم یک ماه تمام لذت این لحظهٔ فراموش نشدنی را با تمام قلب و روحش چشیده بود: به نحو مرموز و معجزه آسائی، آقای مستقیم زنده می‌شود، یکباره از درون تابوت برمی خیزد و با نگاه ظفرآلودی همه را برانداز می‌کند. مسلم است که بهت و حیرت عمومی که تا سر حد ترس و وحشت پیش رفته است چند دقیقه طول می‌کشد. اما به زودی همه چیز تغییر می‌کند: گلوریا به سرعت به درون یکی از اتاق‌ها می‌دود و چند ثانیه بعد با بلوز دکولتهٔ قرمز و دامن چین دار آبی (سبز یا آبی؟) و آرایش دل انگیزش برمی گردد، احمد و سوزی به صدای بلند اشعاری را که تازه در کودکستان یاد گرفته‌اند می‌خوانند، هوشی با کمال راحتی به خواب می‌رود، مهری دست از لالائی گفتن برمی دارد و به سوی خانواده و آشنایان پدرش که هر کدام به نحوی داد و فریاد می‌کنند، می‌رقصند، می‌خندند و یا حتی گریه می‌کنند، متوجه می‌شود …
پس از این یک ماه بود که آقای مستقیم با واقع بینی بیشتری دربارهٔ این سؤال که: «اگر بمیرد چه خواهد شد؟» اندیشید و چنین نتیجه گرفت: «معلوم است چه خواهد شد. خیلی ساده است. صاحبخانه با نفرت و انزجار هر چه تمام‌تر به کلانتری خبر می‌دهد که یکی از مستأجرانش که سه ماه کرایه هم بدهکار بوده است به درک واصل شده است. در کلانتری اول کسی توجه نمی‌کند، ولی چون زن صاحبخانه در این اثنا به میدان می‌آید و بد و بیراه می‌گوید، افسر نگهبان به یکی از پاسبان‌ها دستور می‌دهد که پزشکی قانونی و ادارهٔ بهداشت و دایرهٔ آمار و سالن تشریح دانشکدهٔ پزشکی را مطلع سازند. پس از مدتی جنازه‌اش را برمی دارند و مثل لاشهٔ متعفن یک الاغ به داخل نعش کش پرتاب می‌کنند و به مقصد می‌برند. البته در این ضمن از زن صاحبخانه تحقیقات خواهند کرد:
ــ زن داشت؟
ــ نه.
ــ از او چند بچه باقی مانده است؟
ــ بچه نداشت، آقا! یک بار گفتم.
ــ پدر، مادر، خواهر، برادر، قوم و خویش، از این بازی‌ها؟
ــ هیچ. بدبخت الدنگ خودش بود و خودش. پدر و مادرش سال‌های سال است سقط شده‌اند. خانواده مانواده هم نباید حرفش را زد. فقط گویا چند تا رفیق و آشنا داشت، توی اداره‌اش بودند یا زهرمار دیگر نمی‌دانم، اما این اواخر آن‌ها هم غیبشان زده بود …»
و آقای مستقیم صلاح در این دیده بود که مسائل را فراموش کند و دیگر به این فکر نیفتد که اگر مرد، چه خواهد شد، یا اگر آگهی مجلس ختمش را دید چه خواهد کرد. بنابراین … پس از وارسی کامل تکه‌های روزنامه‌های قدیمی، آن‌ها را مثل اول روی هم گذاشت و مرتب کرد و بعد فتیلهٔ چراغ را بالا‌تر کشید و روزنامهٔ چیده شدهٔ امشب را برداشت. لبخند زد: «خب، امشب ببینم چه خبر است، چند نفر می‌شوند، چند تا کله گنده دارد و چند تا بی‌بو و خاصیت»
بنا کرد به خواندن: «به مناسبت درگذشت بانو شهربانو والدهٔ ماجدهٔ …»، «از آقایان محترمی که در مراسم تشییع جنازهٔ فرزند دلبندم …»، «با کمال تأسف فوت مرحوم آقای مستقیم کارمند سابق ادارهٔ دخانیات را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند …»، «… مصیبت وارده را به خانواده‌های محترمی که در این واقعه عزادار شده‌اند تسلیت می‌گوئیم»
آقای مستقیم خبر را تا به آخر خواند و زیر لب گفت: «چیز جالبی ندارد، مثل همیشه است» اما هنوز آن را روی سایر تکه‌ها نگذاشته بود که فریاد زد: «‌ها؟» و روزنامه را آهسته به طرف چراغ آورد، انگار می‌ترسید یک دفعه دستش آتش بگیرد. چشم‌هایش را به آن خیره کرد. بار دیگر، اما آنقدر آهسته که خودش هم نشنید، زمزمه کرد: «‌ها؟» اما همه چیز به وضوح و روشنی در برابر نگاهش بود، در برابر چشمش بود: «آقای مستقیم کارمند سابق ادارهٔ دخانیات» … مخصوصاْ با حروف دوازده سیاه چاپ شده بود و املایش هم عیبی نداشت: مستقیم با سین و قاف … و بعد: «بعد از ظهر فردا مجلس ترحیم آن مرحوم در منزل یکی از دوستانش، خیابان شهرت، شمارهٔ ۳۶، برگزار می‌گردد»
پس اینطور؟ شاید لازم بود بترسد، اما مسأله اینجاست که سخت تعجب کرده بود. نه … چرا ناراحت باشد یا فکر کند؟ باید خندید، باید مدت‌ها خندید. برای چه کس تاکنون چنین فرصت گرانبهائی روی داده و کدام مرد یا زن خوشبختی به این درجه از سعادت رسیده است که در مجلس ترحیم خودش شرکت کند و حرف هائی را که درباره‌اش می‌زنند با گوش‌های خودش بشنود؟ ببین، چه سرنوشتی، چه موفقیتی، که نصیب هیچ یک از بزرگان و دانشمندان و مردان غیرعادی نشده است، حتی پیغمبر‌ها و امام‌ها … آه، اما آیا او واقعاْ مرده است؟ چه سؤال جالبی! لااقل از دیروز تا کنون دیگر در این دنیا نبوده است. اما این چراغ … نگاه کن فتیله‌اش را بالا و پائین می‌کشم. این پایم … درازش می‌کنم و باز جمع می‌کنم. این هم صدای داد و فریاد زن صاحبخانه … چقدر فحش می‌دهد (مثل همیشه) خیلی خوب، پس کجای من مرده است؟ این چه دروغی است؟ این چه عقیده‌ای است که می‌خواهند به من تحمیل کنند؟ اما … آیا ممکن است، ممکن است اشتباه بکنم؟ چه دلیلی هست که قبرم را به صورت اتاق سابقم نساخته باشند؟ نگاه کن، راستی هم بی‌شباهت به قبر نیست و این صدا‌ها … خیلی خوب، خیلی خوب، این هم اشباح و موجوداتی که شب اول به سراغ مرده می‌آیند. چه خوب آن‌ها را می‌بینم. چاره‌ای نیست. بفرمائید دوستان گرامی! خوش آمدید! متأسفانه از شام خبری نیست. حاضری! هر شب بنده حاضری می‌خورم. ظهر‌ها هم می‌روم در یکی از این کافه ها… جای شما خالی است. میوه؟ شربت؟ خواهش می‌کنم، راحت بنشینید. اینجا هیچکس نیست. خانم بنده؟ دم پای شما به سینما رفته است. می‌دانید، بچه‌ها را به مادربزرگشان سپرده است (آخر من حوصلهٔ بچه داری ندارم، یعنی معذرت می‌خواهم راهش را بلد نیستم) وانگهی … این دفتر‌ها را می‌بینید؟ یادگار جوانی من است. البته می‌فهمید مقصودم چیست: دفترچه‌های حساب پس انداز بچه هاست. هرکدامشان سه چهار هزار تومان دارند. کم است، بله خیلی کم است، اما تقصیر من چیست؟ من هر کار توانسته‌ام کرده‌ام،
از‌ همان روزهای اول. چهار تا خواهر داشتم، یکی پس از دیگری مردند. برادر‌هایم، دو تا برادرم ما را گذاشتند و هر کدام به یک طرف رفتند. سال هاست، گوش می‌کنید؟ سال هاست. من هم درس می‌خواندم و هم خرج خودم و پدر و مادر پیرم را در می‌آوردم. آن وقت، شما بهتر می‌دانید، آن‌ها هم مردند. بعد این جور شد. یعنی همین طور که ملاحظه می‌فرمائید … دارم اعتراف می‌کنم، این‌ها را بنویسید. چی؟ چراغ را خاموش کنم؟ باشد. آه، چقدر تاریک و گرم است، چقدر هوا خفه کننده است! با این همه به من اجازه نداده‌اند در حیاط بخوابم. ولی شما چطور خواهید نوشت؟ معذرت می‌خواهم، نمی‌دانستم که از آن دنیا آمده‌اید. آخر من مرده‌ام. این انگشت‌هایم: چه صدائی می‌کند. این هم پایم: اصلاْ تکان نمی‌خورد. آن وقت من در جوانی‌ام (حالا دیگر پیر شده‌ام) همیشه به یاد آن‌ها بودم. چه سال هائی بود! ده سال در این فکر بودم که یک اتاق کوچک در گوشه‌ای به دست بیاورم که برای خودش مستقل باشد، همسایه و آقا بالاسر و فضول دور و برش نباشند. آن وقت می‌دانید چه کار می‌کردم؟ مگر از کجا با گلوریا، زن اولم آشنا شدم؟ همین طور، توی خیابان دیدمش و یک ماه او را به‌ همان اتاق می‌بردم و تا صبح با او راز و نیاز می‌کردم و دست آخر با هم عروسی کردیم. اما این قصه مال چند سال بعد است. چرا همه چیز را با هم اشتباه می‌کنم؟ تقصیر من نیست … تصدیق کنید که نمی‌خواهم گولتان بزنم. خلاصه، به جای یک اتاق، حتی یک متر مربع زمین خشک و خالی هم گیرم نیامد. آن وقت تصمیم گرفتم ازدواج کنم (برایتان گفته‌ام که جرأت رفتن به فاحشه خانه را نداشتم؟) دیگر از زن‌های خیابان سیر شده بودم. گلوریا را طلاق دادم و به «افسانه» روی آوردم. افسوس (دخترک بلهوس!) شرطش این بود که یک خانهٔ خوب بخرم و به او هدیه کنم. اما من از کجا می‌توانستم خانه بخرم؟ دو سه سال بیهوده در این راه سعی کردم و بالاخره دل از او کندم. اما باز هم چاره‌ای نداشتم. من هم مرد بودم، من هم جوان بودم، هزار آرزو داشتم. بگذریم از اینکه صد‌ها مانع و عامل مرا از نزدیکی با زن‌ها دور نگاه داشته بود (این‌ها را در یک مقاله خوانده بودم) و روز به روز در من این اعتقاد محکم می‌شد، به صورت ایمان در می‌آمد، که نمی‌توانم با زن روبه رو شوم، و حتی اگر افسانه هم به طرفم بیاید راستش را بخواهید این سؤال را از خودم می‌کردم: «آیا می‌توانی او را راضی و خوشبخت کنی؟ آیا در خود چنین جرأت و نیروئی سراغ داری که دربارهٔ ترس‌ها و افکار باطلی که در طی سال‌های دراز در مغزت انبار شده است فکر نکنی؟»
خوب معلوم است نمی‌توانستم. آن وقت ناچار شدم با «کماله» زن مهربانم که اکنون به سینما رفته است پیوند ازدواج ببندم. چه خوشگل است! همیشه چادر سر می‌کند، رو می‌گیرد، از آرایش و این مدهای عجیب و غریب بدش می‌آید. اما باور کنید خوش سلیقه است. چه چشم‌های بادامی درخشانی دارد! اما من پستان‌هایش را بیش از هر جایش دوست می‌دارم. نوک‌های کوچولو و باطراوتشان را هر شب می‌مکم (اوه معذرت می‌خواهم.) ولی، چه باید کرد، با این همه بدبختم. سوگند می‌خورم که آدم بدبختی هستم. آخر درآمدی ندارم، خانه و زندگی ندارم. پس اندازی ندارم، قوم و خویشی ندارم، و از آن گذشته همیشه نگرانم، نگران آیندهٔ کماله و بچه‌هایم هستم. می‌ترسم مبادا کماله از من سیر بشود و با مرد دیگری روی هم بریزد. آخ، شما که این زن‌ها را نمی‌شناسید! فقط پول می‌خواهند، فقط ماشین می‌خواهند. فقط لباس تازه و آرایش تازه می‌خواهند. آن وقت من، با صد و پنجاه تومان در ماه، چگونه می‌توانم زن بگیرم؟ چاره‌ای غیر از تجرد ندارم، ولی شما می‌خندید؟ معلوم است، باید خندید. یک آدم مرده به مجلس ختمش برود! فردا بعد از ظهر… شام … شام … همه‌اش همین، حاضری … و ناهار. تمام زندگیم همین. ولی اکنون که مرده‌ام چه احتیاجی به خوردن شام و ناهار دارم؟
***
بعد از ظهر گرمی بود. آقای مستقیم ریشش را تراشید و سرش را شانه کرد و به لباس‌هایش برس زد و بر روی کفش‌هایش کهنه مالید و با قدم‌های مطمئن به طرف خیابان شهرت راه افتاد. با آنکه از دیشب تاکنون غذا نخورده بود گرسنه نبود و میل عجیبی (نه میل زیادی) به کشیدن سیگار داشت. یک بسته سیگار برگ خرید و همین که داشت یکی از آن‌ها را آتش می‌زد با خود فکر می‌کرد که امروز شاید یکی از گرم‌ترین روزهای تابستان باشد. هنوز به خانهٔ شمارهٔ ۳۶ نرسیده بود که از سر و صدای بلندگو فهمید مجلس تذکر آبرومندی برایش دست و پا کرده‌اند. وقتی وارد شد او را به اتاق بزرگی هدایت کردند که پر از آدم‌های نا‌شناس بود. با این همه در‌ همان نگاه اول توانست دو تن از همکاران سابقش را که هنوز هم در ادارهٔ دخانیات کار می‌کردند بشناسد (معلوم شد، پس آن‌ها هستند که برای من دلسوزی کرده‌اند) دور تا دور اتاق را صندلی گذاشته بودند و مردانی که از چشم‌هایشان قطره‌های اشک به پائین می‌چکید روی آن‌ها نشسته بودند. عزاداران دیگر، روی قالی چندک زده بودند، و سعی می‌کردند قیافه‌های خود را هر چه مغموم‌تر و پریشان‌تر جلوه دهند. عده‌ای از آن‌ها آهسته به پیشانیشان می‌زدند و عدهٔ دیگری، در حال تفکر، چانه‌شان را در دست گرفته بودند، مثل اینکه به حل یکی از معضل‌ترین مسائل علمی مشغولند. صاحب خانه، شاید برای اینکه خدمت را در حق دوست از دست رفته‌اش کامل کند و یا به علت مجهول دیگری، دستور داده بود که در لیوان‌های بزرگ شربت خوری، قهوهٔ غلیظ بریزند و به همه تعارف کنند، هر کس، در عین اینکه می‌کوشید لب‌هایش را تکان بدهد و وانمود کند که فاتحه می‌خواند، با نگاه وحشت زده‌ای لیوان‌های پر از قهوه را تماشا می‌کرد و نگران بود که چگونه باید این بدبختی را تحمل کرد. آخوند قوی هیکلی که از فرط گرما عمامه‌اش را روی تریبون گذاشته بود و عبایش را هم به میخی آویخته بود جلو میکروفون به صحبتش ادامه می‌داد (آخوند مرد متجددی بود):
ــ باری، باز هم خدا بیامرزد آن مرحوم را و در بهشت برین با حوریان زیبا محشورش کند. چه مرد بزرگواری بود! موی خودش را در راه دیانت و خدمت به همنوع خاکستری (آخوند برای چند لحظه قیافه‌اش منگ و بی‌حالت شد و بعد ناگهان گفت؛ سفید) رنگ کرد … (آقای مستقیم پیش خودش گفت: «دروغگو، کجای موی من فلفل نمکی شده است؟») و به جای اینکه مثل دیگران از در دروغگوئی و دزدی و بی‌آبروئی وارد شود کسب حلال پیشه کرد و با عرق جبین و کد یمین معاش خود و خانواده‌اش را تأمین می‌نمود که به این سرنوشت تأثرانگیز دچار شد. همین افراد هستند که حضرت صادق علیه السلام دربارهٔ آن‌ها فرموده است …
آقای مستقیم در همین لحظه به فکر افتاد که پس چرا هیچ کس از آمدن او متوحش نشده است و حتی رفقای سابقش که عامل مرگ او هستند (معمولاْ ما تقصیر مرگ خودمان را به گردن رفقای سابقمان می‌اندازیم) با‌ همان نگاه ابلهانه و بی‌تفاوت به او خیره شده‌اند. این فکر کم کم خود او را متوحش کرد: «پدر سوخته‌ها، آیا مقصودشان از این کار چه بود؟ می‌خواهند مرا دست بیندازند؟ یا حتی نسبت به مردهٔ من هم بی‌اعتنائی می‌کنند؟ … پدرشان را می‌سوزانم!»
آخوند قوی هیکل همچنان پشت تریبون ایستاده بود، اما سخن نمی‌گفت و به جای او، از گوشه‌ای، مردی به صدای بلند قرآن می‌خواند. پس از پنج دقیقه که قرائت قرآن ادامه داشت آخوند بار دیگر شروع کرد، منتهی این بار با صدای رسائی به آواز خواندن پرداخت:
آن یار … کز او خانهٔ ما … رشگ پری بود
سر تا قدمش چون پری … از عیب بری بود
معلوم نشد …
معلوم نشد از چه سبب مرد و … کجا رفت
تا بود ملک … شیوهٔ او پرده دری بود
آقای مستقیم بلند شد و آهسته به طرف آخوند رفت، آخوند که آوازش رو به پایان می‌رفت اندکی صبر کرد و بعد با نگاه مهربانی به آقای مستقیم خیره شد و پرسید:
ــ حضرت آقا میل داشتید در رثاء آن مرحوم صحبتی بفرمائید؟
آقای مستقیم جواب داد:
ــ نوبت مردهٔ خوشبختی است که دیشب از خبر مرگش اطلاع یافته است.
چشم‌های درشت آخوند آنچنان بزرگ شد که گوئی می‌خواست از حدقه بیرون بیاید، در این حال غبغبش تکان خورد و گردن قطورش چین برداشت. گفت: «چشم قربان، همین الساعه» و به طرف میکروفون رفت:
ــ چون یکی از آشنایان آن طاب ثراه می‌خواهند صحبتی بفرمایند بنده کار خودش را تمام می‌کند. عزاداران، الان روح پاک آن خدابیامرز در یک گوشهٔ این اتاق به ما نگاه می‌کند و حرف‌هایمان را می‌شنود. الان ملائکه و جن و انس لای صندلی‌ها و درز‌ها کمین کرده‌اند و عده‌ای از آن‌ها هم قدم می‌زنند تا نظر ما را نسبت به کار‌ها و عملیات او بدانند. بدانید که همهٔ این نظر‌ها را می‌نویسند و به پیشگاه با عظمت عدل الهی می‌برند و از روی آن‌ها ثواب و عقابش را معین می‌کنند. لذا من از شما شهادت می‌طلبم. هرکس به وجدانش رجوع کند، به قلبش رجوع کند و جواب بدهد. باشد که مددی به آن مرحوم مغفور برسانیم، باشد که بار گناهان ناکرده‌اش را سبک کنیم. یا امیرالمؤمنین،‌ای آقایان! آن مرحوم چطور آدمی بود؟
جمعیت فریاد کشید:
ــ خوب آدمی بود.
ــ برای بار دوم از صدق دل بگوئید، چطور آدمی بود؟
جمعیت فریاد کشید:
ــ خوب آدمی بود.
ــ دیگ به سه پایه بند است، بگوئید ببینم چطور آدمی بود؟
اما قبل از اینکه جمعیت فرصت جواب دادن بیابد، آقای مستقیم آخوند را به کناری زد و خودش پشت تریبون رفت و در مقابل بهت و حیرت عمومی چنین گفت:
ــ چطور «خوب آدمی بود، خوب آدمی بود؟» هیچ کس نمی‌تواند بگوید خوب بود یا بد، جز خودش، کارمند سابق ادارهٔ دخانیات، که اکنون دارد حرف می‌زند. چشم‌هایتان را باز کنید …
تعجب و شگفتی مردم آنچنان بود که قدرت هر گونه اقدامی از هر کسی سلب شده بود، و هر کس من جمله صاحبخانه و کارگزاران مجلس، مثل اینکه دشمنی غافلگیرشان کرده باشد، سعی می‌کرد با سکوت و تحمل به مقابله بپردازد. آقای مستقیم مثل سرداری که به گروه اسیران بانگ می‌زند فریاد می‌کشید:
ــ هیچکس نمی‌تواند قضاوت کند که او خوب بود یا بد. خود این آخوند مجسمهٔ شهوت و رذالت است. من می‌شناسمش، چهار تا زن چاق خوشگل دارد. همین شما، آن دست راستی که با من رفیق بود، دزدی می‌کند، سه چهار تا خانه خریده است، گویا مقامش هم ترقی کرده است، آن وقت چطور شما دربارهٔ او رأی می‌دهید؟ می‌دانید آن مرحوم، پدر سوخته‌ها، آن مرحوم چقدر بچه‌هایش را دوست می‌داشت؟ هر روز عصر که به خیابان می‌رفت سری به فروشگاه فرزانه می‌زد و گهواره‌های تازه را می‌دید و قیمتشان را می‌پرسید. برای چه؟ فکر می‌کنید می‌خواست خودنمائی کند؟ نه، بدبخت‌های منفور! برای اینکه بچه‌هایش هر چه بیشتر راضی و خوشبخت باشند، اسم «فریبرز» را در بهترین کودکستان شهر نوشته بود و هر روز صبح خودش او را با اتومبیلش به کودکستان می‌برد، بعد بلافاصله برمی گشت و «ستاره» را به دبستان می‌رساند. و چنان در این کار مهارت پیدا کرده بود که «منصور» را هم معطل نمی‌گذاشت و سر موعد او را دم در دبیرستان پیاده می‌کرد. آن وقت خودش به اداره‌اش می‌رفت (مدیر کل بود) برای «کماله» زن زیبایش همه چیز آماده کرده بود. فکرش را بکنید:
خانهٔ راحت، پارک ییلاقی، پول فراوان، اتومبیل و از همه مهم‌تر عشق، یک عشق پاک آسمانی. آن وقت شما جنایتکار‌ها، امثال همین آخوند، زنش را فریفتید. دامن پاکش را لکه دار ساختید و بعد هم آمدید فریاد زدید: خوب آدمی بود. آخر معنی خوب همین است که زن و بچه‌اش را گرسنگی بدهد، در حالیکه می‌داند وسائلش آماده نیست عروسی کند و دختر مردم را به بدبختی بکشاند؟ لعنت بر شما باد! چرا به اصرار می‌خواهید او را به مرگ وادار کنید؟ چرا در روزنامه آگهی کردید؟ این مجلس ترحیم برای چیست؟ پدر سوخته‌ها! مگر نمی‌بینید؟ مگر چشمتان کور است؟ خودم هستم: آقای مستقیم، کارمند سابق ادارهٔ دخانیات، با حروف دوازده سیاه و با کمال تأسف، با کمال تأسف، غلط کردید، من زنده‌ام. آقایان من زنده‌ام: مگر زنده بودن به نفس کشیدن نیست؟ آ‌ها! نفس کشیدم. مگر زنده بودن به چیز خوردن نیست؟ چشمتان را باز کنید: این آدامس است، می‌جوم. مگر زندگی خواب نیست؟ من هر شب می‌خوابم. می‌گوئید عشق نداشته‌ام، محبت ندیده‌ام، مزهٔ راحتی را نچشیده‌ام؟ متشکرم. اما بهتر است به جای دلسوزی دست از این توطئه‌ها بردارید، سعی نکنید مرا به مرده بودن متقاعد سازید. می‌فهمید؟ من هنوز هم یک اتاق کوچک در اختیار دارم. درست است که سه ماه کرایه بدهکارم، اما صاحبخانه تاکنون دست از پا خطا نکرده است. خیلی خوب، دو تا قالی کهنه در اتاقم پهن کرده‌ام، کم چیزی نیست … هنوز هم در رختخواب می‌خوابم. صبح‌ها می‌روم سر کار، کار احمقانه و خسته کننده و توهین آمیزی دارم (آخر من دیپلمه‌ام) اما ماهی صد و پنجاه تومان گیرم می‌آید. درست است که اتاقم مرطوب است، اما در بیرون خانه هوا و خورشید هست. بعد از آن، مرتب شام و ناهار می‌خورم. و خیلی تعجب کنید، جنتلمن حسابی هستم: هر روز روزنامه می‌خرم. خیلی خوب. من چه غمی دارم؟ چه چیز کسر دارم؟ چرا نباید زنده باشم و شکرگزاری کنم؟ از آن گذشته، امیدوار، امید … خودمانی می‌گویم، جائی درز نکند، زن صاحبخانه به من قول داده است که دختر مامانی چهارده ساله‌اش «ژیلا» را برایم می‌آورد. آخ! ژیلا! من اسمش را گذاشته‌ام «ژیلا شیطونه»، خیلی دوستش می‌دارم،‌ همان که سال گذشته به فکر افتاده بودم به خواستگاریش بروم و او را سر «گلوریا» هوو بیاورم. چرا براق شده‌اید؟ این کاری است که تاجر‌ها و شکم گنده‌ها می‌کنند. چرا من نباید بکنم؟ اما می‌دانید چه شد؟ گلوریا قهر کرد. بشنوید، مردم، بی‌وفائی زن را گوش کنید! قهر کرد و طلاق گرفت. خیلی خوب بدبخت‌ها! با این همه خوشبختی چرا زنده نباشم؟ اتاق، هوا، نان، کار، امید و خیلی چیزهای دیگر. خنده. بله خنده، ببینید می‌خندم. پس زنده‌ام که می‌توانم به مشکلات و موانع بخندم … آنقدر می‌خندم … آنقدر می‌خندم که بترکم …
ولی نترکید. فقط آنقدر خندید که ناگهان بیهوش شد و به روی زمین افتاد. جمعیت سراسیمه و حیرت زده به پا خواست. قبل از همه دو عضو ادارهٔ دخانیات به طرف آقای مستقیم دویدند. آخوند عبا و عمامه‌اش را برداشت (مزدش را قبلاْ گرفته بود) و مخفیانه فرار کرد. به زودی مردم را متفرق کردند و آقای مستقیم را که همچنان بیهوش و رنگ پریده بود سردست به یکی از اتاق‌ها بردند و دکتر که خبرش کرده بودند و خبرنگاری که از آن حوالی رد می‌شد با اهل خانه در اتاق جمع شدند. خبرنگار با حرارت تمام چنین توضیح می‌داد:
ــ باور کنید از این اشتباهات فراوان است. مثلاْ هفتهٔ گذشته «قیمه» را «قورمه» چاپ کرده بودند. یک سال پیش، این خبر ساده: «آقای نخست وزیر را وارد مجلس کردند» به این صورت چاپ شده بود: «آقای نخست وزیر را در مجلس کردند» همین پریروز، «آدم» را، همین «آدم» معمولی را «عادم» نوشته بودند. آن وقت طبیعی است که ممکن است آقای «مستعین» را آقای «مستقیم» چاپ کنند.
عضو ادارهٔ دخانیات گفت:
ــ و مسلماْ شک او وقتی به یقین مبدل شده است که «کارمند سابق ادارهٔ دخانیات» را هم پشت اسمش خوانده است و البته فکر نکرده است که ممکن است آقایی هم بوده باشد به اسم «مستعین» که سال‌ها پیش در دخانیات کار می‌کرده و روز پیش وفات یافته است. صاحبخانه گفت:
ــ با این همه، ما متوجه غلط مطبعه شدیم و در چاپ دوم روزنامه، بر اثر درخواست تلفنی ما، آن را اصلاح کردند. ولی البته، چه می‌شود کرد، حادثهٔ ناگواری است، تصدیق می‌کنم. حالا باید از دکتر بپرسیم که چه می‌شود کرد …
دکتر که آقای مستقیم را به گوشه‌ای از اتاق کشانده و با نگرانی نبض و قلبش را معاینه می‌کرد جواب نداد.
خبرنگار با حرارت بیشتری گفت:
ــ خیلی ساده است. دو سطر می‌نویسید و مراتب را اعلام می‌کنید و متأسف می‌شوید. دست آخر هم تأکید می‌کنید که آقای مستقیم زنده است.
دکتر به طرف آن‌ها آمد و گفت:
ــ من او را سابق هم می‌شناختم.
ــ حالا چطور است؟ خطری ندارد؟
ــ البته نه، اما واقعاْ معلوم نیست بعد چه خواهد شد، نمی‌دانم چه بگویم.
خبرنگار که دوربینش را آمادهٔ عکس برداری از آقای مستقیم، که همچنان در گوشه‌ای افتاده بود، می‌کرد گفت:
ــ در روزنامه آگهی کنید، بنویسید که زنده است.
صاحبخانه گفت:
ــ بله، لازم است. تنها کاری است که می‌توانیم بکنیم، نیست دکتر؟
دکتر از جلو دوربین خبرنگار عقب رفت و جواب داد:
ــ چرا، چرا، البته. ولی باز هم باید دید عقیدهٔ خودش چیست.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

آواز غمناك برای یك شب بی مهتاب

1

درهای اتاق بسته بود و بخاری در گوشه‌ای می‌سوخت. مردی در تختخواب خود، پس از چهل سال زندگی، آخرین لحظات عمرش را می‌گذراند. او را وقتی کوچک بود پدر و مادرش «سلمان» صدا می‌زدند، اما در این هنگام کسی نمی‌دانست به او چه بگوید و او را چه بنامد، و یا بهتر بگوئیم کسی احساس نمی‌کرد که نیازی هم به چنین کاری باشد. دور تا دور اتاق خویشاوندانش ایستاده بودند، پدر پیرش کنار تختخواب زانو زده بود و تنها موهای انبوه سپیدش به تمامی دیده می‌شد – چشم‌هایش در زیر ابروهای پرپشت و آویخته‌اش خفته بود. مادر در گوشه دیگری چادرش را به خود پیچیده بود و سرش را در سینه پنهان می‌داشت. آرام بود، اما از حرکت نومیدانه شانه‌هایش معلوم می‌شد که گریه می‌کند. دیگران ایستاده بودند، هر کدام به نحوی، ولی نگاه‌شان بر سلمان دوخته بود.
دکتر که پشت به جمع داشت برگشت و آهسته به سخن آمد و گفت که به هر حال هنوز معلوم نیست چه بشود و امید هست که او چند روز دیگر هم زنده باشد. و آنگاه آهسته‌تر به سخنانش افزود که در این لحظه برای بیمارش موهبتی بهتر از مرگ نیست چون او را از تحمل دردهائی شدید و طاقت فرسا آسوده خواهد کرد. و بعد، برای اینکه دلداری بدهد، داستان بیماران دیگری را که به انواع گوناگون سرطان دچار شده بودند بیان کرد. صدای دکتر آرام و سنگین بود و طنین وهم انگیزی داشت.
سلمان مثل شبحی در بس‌تر خود آرمیده بود. از ناله‌های وحشت زده و صداهای نامفهومی که تا صبح امروز از گلویش بیرون می‌آمد دیگر اثری نبود. تنها گاهی به فواصل دور صدائی آهسته ولی دلخراش، که از دهان نیمه بسته‌اش خارج می‌شد، نخست مثل اینکه بر لب‌هایش می‌نشست و پس از آن به آرامی در هوای گرم و سنگین اتاق پراکنده می‌شد.
دکتر حرف خود را تمام کرد و باز نبض او را در دست گرفت. ناگهان لب‌های سلمان تکان خورد و چند کلمه نامفهوم به گوش رسید. هرکس یک قدم جلو‌تر آمد. دکتر گوشش را بر دهان او گذاشت و آهسته زمزمه کرد:
– بگو، سلمان، من هستم، بگو!
پدر پیر سرش را بلند کرد و اشک‌هایش، مثل جویی در مزرعه‌ای ماتم زده، در ریش سفید انبوهش فرو رفت. از دکتر پرسید:
– چه می‌گوید؟
و پس از آن دست‌های چروک خورده‌اش را بر لبه تختخواب گذاشت و در دل بار دیگر‌ همان آرزوئی را که بار‌ها از خدا خواسته بود بر زبان آورد: «خدایا، پس چه وقت من خواهم مرد؟ آیا هنوز هم باید بمانم و بچه‌ها و نوه هایم… و ببینم که آن‌ها یکی بعد از دیگری جلو چشمم پرپر می‌زنند؟ چرا… چرا این طور خواسته‌ای؟»
دکتر همچنان که سر بر سینه سلمان داشت بریده بریده سخنان او را برای حاضران بازگو می‌کرد:
– گوش کنید، می‌گوید: من می‌خواهم … حرفی بزنم… که تا به حال به هیچ کس… نگفته ام… آخرین آرزوی من… همین است، ولی… نمی‌خواهم به هیچکدام از شما‌ها بگویم… به یک کس دیگر… به… به…
دکتر قد راست کرد:
– اما درست معلوم نمی‌شود که یک کس دیگر کیست. نمی‌تواند بگوید، صدایش نمی‌رسد.
همه یک قدم دیگر جلو آمدند و سر‌هایشان را پائین آوردند (مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که در هم فرو می‌رود).
صدای گریه مادر سلمان برخاست.

۲
هذیان؟
در هوا کلاغ‌ها به سوی مقصدهای نامعلوم خود می‌رفتند.

۳
قهوه خانه کنار خیابان از یکی دو تن مشتریان باقی مانده‌اش پذیرائی می‌کرد. آن‌ها چرت می‌زدند و سرفه می‌کردند و دور از هم نشسته بودند. دود… دود سیگار و چپق. شاگرد قهوه چی به گوشه‌ای رفته بود تا بازی همیشگی‌اش را از سر بگیرد: کاغذ رنگارنگی را به نخی می‌بست و آن را با سنجاق به پشت کت پیرمرد قوزی لالی که در حوالی قهوه خانه با سهره‌هایش فال می‌گرفت و شغلش همین بود می‌زد. این کار هر روز بار‌ها تکرار می‌شد و دیگر حتی خود پیرمرد قوزی هم خنده‌اش می‌گرفت، چون همه‌شان می‌دانستند که در این شهر کوچک و در این خیابان دورافتاده اگر مساله مضحکی وجود داشته باشد همین است. پیرمرد لال که سرما سیاه و خشکیده‌اش کرده بود به سهره‌های لاغر و بی‌حالش آب داد، چند قدم میان قهوه خانه راه رفت، دست‌هایش را با آتش گرم کرد و بی‌آنکه به روی خود بیاورد به خیابان رفت و باز به قهوه خانه برگشت تا همه ببینند که کاغذ رنگارنگ به دنبالش تکان می‌خورد، و آن وقت با خونسردی آن را کند و به حاضران نشان داد و همراه با لگدی که اشاراتی از دشنام‌های سخت به همراه داشت به سوی شاگرد قهوه چی پرتابش کرد.

۴
اتوبوسی با مسافران کز کرده‌اش که خود را لای پتو‌ها و چادر‌ها و پوستین‌ها و پالتو‌ها پیچیده و پنهان ساخته بودند، گردآلود و با سرو صدای زیاد، از یک شهر به شهر دیگر، از شهری بزرگ به شهری بزرگ‌تر و اکنون از خیابان خلوت و دورافتاده و خاک آلود این شهر کوچک…

۵
پدر گفت:
– آقای دکتر، برای رضای خدا بپرسید با چه کسی می‌خواهد حرف بزند.
در میان آن‌ها که دور تختخواب حلقه زده بودند زمزمه‌ای به آرامی برخاست و به زودی فرونشست:
– معلوم است، او که زن و بچه ندارد، چهل سال تنها زندگی کرده است… وقتی آدمی مثل او باشد لابد می‌خواهد با پدر یا مادرش حرف بزند.
دکتر با حوصله و دقت حرف پیرمرد را برای سلمان تکرار کرد. یک لحظه همه چیز ساکت بود. سلمان با چهره مصیبت دیده و موهای جوگندمی و نگاه نامفهومش که اکنون به یک گوشه نامرئی اتاق خیره شده بود، همچنان مثل روز‌ها و ماه‌های پیش در بس‌تر خود خفته بود. اما ناگهان لب‌هایش جنبید و صدایش شنیده شد:
– گوش کنید، ببینید، دلم می‌خواهد حرف بزنم، اما…
دکتر با تمام حواسش گوش خود را به لب‌های او نزدیک کرد و همانطور که خم شده بود دست‌هایش را از دو طرف مثل بال پرنده‌ای که می‌خواهد به زمین بنشیند در هوا تکان داد: همه را به سکوت فرا خواند و سرهای دیگران به جای آنکه پائین‌تر بیاید به بالا رفت و از هم فاصله گرفت (مثل گل بزرگ و سیاه و شومی که بشکفد). این بار هم دکتر نومیدانه قد راست کرد و دست‌هایش آهسته و لخت و سنگین به پهلو‌هایش چسبید. پس از سکوت، زمزمه چون پرنده‌ای نیمه جان در فضای اتاق پر می‌زد…
بار دیگر صدای گریه مادر سلمان برخاست.

۶
در خیابان، مادری به موقع دست کودک بازیگوشش را گرفت و او را از جلو اتوبوس به طرف پیاده رو کشید. نگاه خسته و خواب آلود مسافران که اینک دور می‌شد آن دو را تعقیب کرد – چشم‌های بی‌حالتی بود مثل چشم‌های گوسفند و فروغی نداشت و می‌توان گفت که اصلا نگاهی از آن‌ها نمی‌تراوید.

۷
برای دکتر چای آوردند. او به آرامی چای را خورد و مدتی به بیمار و اطرافیانش خیره شد، مثل اینکه آن‌ها را تازه دیده است. اما وقتی رسید که به شتاب سکوت را در هم شکست:
– من باید بروم، خیلی عجله دارم… چند جای دیگر هم باید سر بزنم.
و در‌ همان حال که به دنبال کلاهش می‌گشت گفت:
– لابد درشکه چی هم گذاشته و رفته است. اگر این طور باشد باید پای پیاده راه بیفتم.

۸
نه، نه، درشکه چی نرفته بود. چه فایده داشت که بگذارد و برود؟ او به کارش علاقه داشت و از آن مهم‌تر می‌دانست که بی‌پول هیچکس حاضر نخواهد شد که سر چپقی تعارفش کند و یا یک پیاله آب گرم به کامش بریزد… او هنوز در قهوه خانه بود و حتی به عنوان دفاع از فالگیر گوژپشت می‌کوشید که خنده و مسخره را دامن بزند.

۹
تیرهای تلگراف… سیم‌های تلفن… سیم‌های برق… (اگر برف ببارد سنگین خواهند شد). اما در این بعد از ظهر سرد که آفتاب زرد رنگ است آن‌ها لرزان و مضطربند. مثل همیشه، شل و افتاده… گوئی الان پاره می‌شوند!
گوشت را به تیرهای تلفن بگذار، لابد صدائی خواهی شنید – به راستی چه پیامی از درونشان می‌گذرد و یا چه خبری؟ و در این لحظه چه کسانی در دو سوی سیم‌ها دلشان می‌تپد یا بی‌اعتنا خمیازه می‌کشند؟
مردی که کت و شلوار مندرس و قهوه‌ای پوشیده بود و کیف کهنه‌ای زیر بغل داشت و سیگار اشنو در دستش دود می‌کرد از کنار خیابان می‌گذشت و می‌کوشید هرچه بیشتر خود را در آفتاب بکشاند. گاه می‌ایستاد و عطسه می‌کرد. بیچاره، آیا سرما خورده است؟ سال‌های درازی است که من او را می‌شناسم باید مامور مالیات بر درآمد یا کارمند ثبت اسناد باشد…
در انتهای خیابان، کارگری با لباس کار از تیر چراغ برق بالا می‌رفت.

۱۰
لابد برقی که تازه در یک شهر کوچک و دور افتاده به کار بیفتد زود به زود خراب می‌شود و اگر مامور اداره برق سیم‌ها را وصل نکند و اتصالی را برطرف نسازد شب خیابان تاریک خواهد ماند – آن هم چه شبی! مثل امشب، که مهتاب نیست، شب آخر ماه…

۱۱
در کوچه، آفتاب زمستان بر همه چیز می‌تابید. در خیابان، آفتاب زمستان بر همه چیز می‌تابید. درشکه چی پیر، که از بینی‌اش آب سرازیر بود و دمبدم آن را بالا می‌کشید، با‌ همان قیافه همیشگی – صورت دراز و استخوانی و سبیل جوگندمی سوسکی (باقیمانده مفلوک سال‌های جوانی، آن روز‌ها که اگر کسی خان بود تعلیمی در دست می‌گرفت) – و‌ همان پالتو زرد مندرس (یادگار باوفای دوران سربازی، آن روز‌ها که او را نیز به جنگ خوانین فرستادند) و کلاه وصله دار، از قهوه خانه بیرون آمد و به سوی درشکه‌اش رفت. درشکه کهنه و یک اسبه‌اش کنار خیابان بود. اسب لاغر و تنها سر به زیر انداخته بود و با سمش آهسته به کف خیابان می‌کوبید. برنگشت صاحبش را نگاه کند و این عادت اخیر او بود – از روزی بی‌اعتنا شده بود که صاحبش به جای خوراک بیشتر دشنامش می‌داد و سخت‌تر شلاقش می‌زد. اسب کمی تکان خورد و دمش را هم چند بار تکان داد: درشکه چند قدم به جلو رفت. درشکه چی ناگهان به یادش آمد که چپق و کیسه توتون خود را در قهوه خانه جا گذاشته است. اکنون هوا سرد‌تر می‌شد و آفتاب می‌پرید. درشکه چی نومیدانه با خود گفت:
– راستی چه زمستان سردی است. چقدر زغال مصرف خواهیم کرد. از کجا باید درآورد؟ دیگر حتی خوراک این زبان بسته هم لنگ می‌ماند. آخ، آخ از این روزها…
و بعد به راه افتاد که برود و چپقش را بیاورد. «تازه اول زمستان است.» باد سردی از لابه لای شاخه‌های عور گذشت و در تن او افتاد و پشتش را لرزاند. چه روز بدی است، بی‌پیر! سرما تا مغز استخوان را می‌سوزاند… اما چه خوب شد زود یادم آمد. اگر راه افتاده بودیم و همین طور رفته بودیم و من یکهو سر می‌افتادم؟ آن وقت؟ آن وقت چه مصیبتی بود. بی‌دود! فکرش را هم نمی‌شود کرد. هه! بی‌دود… چقدر اذیت می‌شدم. بی‌دود چطور می‌توانم درشکه برانم؟» دست‌های لاغر سرمازده‌اش را به هم مالید که گرم بشود. فقط چند دندان زرد کرم خورده در دهان داشت. «راست می‌گفت، پدرم خدا بیامرز – چقدر با تجربه بود – که بی‌دود نفس هم نمی‌شود کشید.» اسب برگشت و به آن طرف خیابان نگاه کرد: درشکه چی ناپدید شده بود.
این بار اسب به کف خیابان خیره شد. بچه‌ای به سرعت دوید و ناشیانه سنگ درشتی به سوی او‌ رها کرد. گونه‌های بچه سرخ و سرماخورده بود. فربه بود و کرک لطیفی داشت. اسب روی دوپا بلند شد و سنگ از زیر شکمش گذشت و به درون جوی آب افتاد. اسب سرش را تکان داد و دلش مالش رفت. اما جز گرسنگی چیز دیگری نیز بود: سرش را تکان می‌داد، مثل اینکه بو می‌کشید. اما بوی اسب دیگری که سال‌ها پیش پهلو به پهلوی او گام برمی داشت دیگر مدت‌ها بود که به مشامش نمی‌رسید. چرا؟ چرا؟ همیشه‌ همان بوی چرم‌ها و مال بند‌ها و تسمه‌ها و‌ همان مالش و سایش خاموت بر گردن و فقط‌ همان صدای آشنا از بالای سر و‌ همان ضربه‌های دردناک بر پشت و‌ همان زمین‌ها و خاک‌ها زیر سم‌های مجروح… اما آن بوی خوب… آن بوی خوب… و آن صدای آشنای دو دست و پای دیگر که به وجدش می‌آورد و آن تماس بدن‌ها که عرق‌هایشان را به هم ممزوج می‌کرد…
اسب خمیازه بلندی کشید. بچه‌ای که به او سنگ زده بود اکنون با گونه هائی سرخ‌تر و دست هائی سرماخورده‌تر و با چشم هائی درخشان‌تر از چشم گربه، این بار از جای مناسب تری، از گوشه‌ای که دیده نمی‌شد و با سنگی درشت و تیز و چند پهلو در کمین او بود. بچه نفس نفس می‌زد.

۱۲
پشت سر پزشک مسن و کله تاس، که قدی کوتاه و شکمی برآمده و چشم هائی بی‌فروغ داشت، در خانه سلمان با صدائی خشک و کوتاه بسته شد.

۱۳
کلاغ‌ها!

۱۴
مامور اداره برق از تیر پائین می‌آمد. جوانی به سرعت باد با دوچرخه از پهلوی او گذشت. کارگر برق در گوش خود طنین تند جا به جا شدن هوا را احساس کرد. در هوا گرد و خاک برخاست. در میان غبار، گدائی لنگ لنگان از کوچه‌ای بیرون آمد و برای چند لحظه آواز محزون ناموزونش به گوش رسید. پس از آن در خم کوچه دیگری ناپدید شد.

۱۵
– ببخشید، آقا! همین الان ماشین ما تصادف کرد. ما از خیلی دور می‌آئیم و الان از همین خیابان گذشتیم.‌ همان اتوبوسی بود که چند دقیقه پیش وارد این شهر شد. سر آن پیچ به یک درخت خورد. خدا رحم کرد و هیچکس طوری نشد. اما فقط ترس… بله ترس. شاید هم تقصیر راننده نبود، چه می‌دانم، آخر دو شب است که نخوابیده و شاگردش متصل برایش آواز می‌خواند که خوابش نبرد… سرتان را درد آوردم؟ آه ببخشید، ببینید، تنها زن من کمی زخمی شده. من می‌خواهم ببینم پنبه و مرکورکرم و باند کجا پیدا می‌شود… دواخانه‌ای، دکتری، جائی که بشود پانسمان کرد… فقط کمی زخمی شده، بله، همین، و آنهای دیگر؟ چطور بگویم، فقط خیلی ترسیده اند…

– معذرت می‌خواهم، آقا! من خیلی عجله دارم. گفتید آنجا تصادف کرد؟ الان آمدید؟ کمی زخمی شده؟ خدا بیامرزدش! وای که چه عمری کرد! معذرت می‌خواهم… چه روزگاری است. دکتر پیش پای شما در خانه ما بود. بله، البته معلوم بود که تمام می‌کند، همه تمام می‌کنند، آنجا توی آن درشکه. اما نگفت با چه کس می‌خواهد حرف بزند. تازه اگر هم می‌گفت چه فایده‌ای داشت، از کجا می‌توانستیم پیدایش کنیم، در حالی که خودش در این چهل سال نتوانسته بود پیدا کند؟ ولی شما… به هر حال او زن شماست… حق دارید، اگر بدوید شاید برسید. اما من وقت ندارم، باید دنبال تابوت… بگردم و به سراغ… مرده شو بروم. ببینید، راستی، یک قاری خوب نمی‌شناسید؟ باید به متوفیات هم خبر بدهم. آنهای دیگر ترسیده‌اند، همه‌شان، همین. ولی شما فقط به من کمک کنید که تابوت… قاری… فردا ختم بگیریم؟‌ها؟ عقیده‌تان چیست؟

۱۶
مسافر غریب و حیران.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

صراحت و قاطعیت

در گردشگاه بزرگ شهر به هم برخوردند.
اما ما خیلی زود کار خود را فیصله دادیم. حقیقت این است که آن‌ها پس از طی مقدمات هیجان انگیزی به هم رسیدند. این مقدمات چه بود؟
اول جوان نجیب و سر به زیر ما آقای X (که اتفاقا در این لحظه سرش رو به بالا بود) حس کرد که در آن دور… نزدیک مجسمه مرغابی هائی که از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامرئی دیگرشان آب قهوه‌ای رنگ سرازیر بود، مرد سالمند و بالا بلندی که کلاه مشکی به سر دارد آهسته قدم می‌زند. چه کسی می‌توانست باشد؟
آقای X حروف الفبا را یکایک شمرد: آقای A؟ – فکر نمی‌کنم. رئیس اداره‌مان؟ همسایه منزلمان؟ آقای D رفیقم؟ دوستم… دشمنم… آقای H؟ آقای I یا J و یا آقای KLM. ناگهان چیزی نظیر الهام یا اشراق، که تا حدی هم نتیجه نزدیک شدن او به مرد سالمند بالا بلند بود که اکنون قیافه‌اش در روشنائی کدر و نیمه جان غروب تشخیص داده می‌شد، در گوشش بانگی زد و باعث شد که از نهاد پاک و محجوب آقای X آه معصومانه‌ای برآید:
– آقای Y! آه، Y است، پدر زن آینده‌ام!
پدر زن آینده راهش را کج کرد و از کنار کلاغ هائی که آتش از گرده‌شان برمی خاست به سوی خیابان شنی و باریکی که آقای X در آن، دست پاچه و حیران مانده بود راه افتاد.
آقای X سرش را خم کرد. آقای Y کلاهش را برداشت. بعد سر این یک و کلاه آن یک به جای خود برگشت. آقای X اندیشید: «خدایا، آه! کاش مادرم اینجا بود. برای چه همه جا همراه من نمی‌آید؟ حالا به او چه بگویم؟ چطور تعارف کنم که بگیرد و یا لااقل بدش نیاید؟ چگونه احوالپرسی کنم که گرم و مناسب باشد؟ درباره چه مطلبی با او بحث کنم که توجهش جلب شود؟» آقای Y هم فکر کرد: «حالا چه خواهد گفت؟ این دفعه سوم است که تنها با او روبه رو می‌شوم. آیا بالاخره از خجالت اولیه درآمده است؟ مادرش که خیلی مطمئن بود و به من نوید می‌داد اما آخر با این کم روئی… بالاخره باید روزی ترس آدم بریزد و به آشنایان تازه عادت کند. خیلی خوب، من تصدیق می‌کنم، من نجابت و خاموشی و بی‌آزاری را دوست می‌دارم و مخصوصا معتقدم که داماد آینده‌ام باید واجد این صفات باشد. اما بالاخره تکلیفش در اجتماع چیست؟ امروز فقط پرروئی و بی‌حیائی به کار می‌آید… آن وقت دخترم چه خواهد کرد؟»
اکنون است که می‌توانیم بگوئیم به هم برخوردند. آقای X آشکارا سرخ شد و انگشت‌هایش که درهم قفل شده بود صدا کرد. نزدیک بود به جای سلام بگوید خداحافظ و در این حال چیزی که گفت مخلوط وحشتناکی بود از سلام و خداحافظ و کلمات دیگر (آقای Y حس کرد که انگار چیزی شبیه «مرسی متشکرم» به گوشش خورده است). بعد وقتی دست دادند دوشادوش هم به راه افتادند.
آقای X در دل گفت: «حتی از نظر حفظ ظاهر و رعایت سن و مرتبه خویشاوندی هم که باشد او باید اول شروع کند» آقای Y هم از خود پرسید: «پس چرا حرف نمی‌زند؟ ولی من منتظر می‌مانم، بی‌جهت امیدوار است که من شروع کنم.» و گوش‌هایش را تیز کرد: صدای همهمه مردم و رفت و آمد ماشین‌ها که از دور می‌آمد با زمزمه عجیب و نامفهوم حشراتی که به تازگی از امریکا برای تکمیل کادر گردشگاه بزرگ خریداری و وارد شده بودند درهم آمیخت.
هر دو در اصرار خود، در سکوت باقی ماندند و نتیجه این شد که خیابان شنی پیموده شد و به میدان وسیع گردشگاه رسیدند. آقای Y سرانجام آه بلندی کشید (خیلی خوب، این بار هم من فداکاری می‌کنم) و گفت:
– خوب حالتان چطور است؟ با گرما چه می‌کنید؟
آقای X جواب داد: «متشکرم» و بعد چون کمی جرات یافته بود پرسید:
– حال شما چطور است؟
– خیلی خوبم. فقط امروز کمی خسته بودم. شما چطور؟
– متاسفم، ولی حالا که الحمدلله حالتان خوب است؟
– بله کاملا…
سکوت.
آقای X به فراست دریافت که محیط خسته کننده و سرد می‌شود و با خود اندیشید: «بالاخره باید چیزی بگویم. یک احوالپرسی گرم… باید به او بفهمانم که خیلی چیز‌ها می‌دانم و می‌فهمم. اگر به میزان معلومات من پی ببرد، اگر بداند چه قلب پاک و بی‌آلایشی دارم، در دادن دخترش، آه… H زیبای عزیزم… بله در دادن H به من حتی یک دقیقه هم تردید نخواهد کرد. ولی … خیلی خوب، چه عیبی دارد؟ فرض می‌کنم همین الان او را دیده‌ام، از اول شروع می‌کنم. منتهی کمی جرات می‌خواهد و کمی هم… نکته سنجی.» آقای Y هم عزمش را جرم کرد: «دیگر یک کلمه هم نخواهم گفت. این مسخره بازی است، خیلی مضحک است… بالاخره شور یکبار شیون یکبار. بله، من حاضرم! ببینم کار به کجا می‌کشد!»
آقای X، جوان ظریف و لاغر اندام ما، پرسید:
– آقای Y، معذرت می‌خواهم، حالتان خوب است؟
سر آقای Y تکان خورد.
– سلامت هستید؟
آقای Y از لحن این سخن متوحش شد. داماد آینده‌اش چنان حرف زده بود که گوئی او در حال نزع است یا برایش حادثه خطرناکی روی داده است. آقای Y صلاح در این دید که همراهش را از اشتباه درآورد:
– ملاحظه می‌فرمائید، چاق و چله‌ام، ابدا جای نگرانی نیست!
– خوشوقتم… شما پنکه‌تان را روز‌ها روشن می‌کنید؟
– آه بله، چطور مگر؟
– هیچ… می‌خواستم توجه‌تان را به گرما جلب کنم، واقعا بیداد کرده است.
– متشکرم! ولی این را دیگر هر دیوانه‌ای هم می‌فهمید، گرما چیزی نیست که لازم باشد توجه کسی را به آن جلب کنند، خودش این کار را می‌کند!
آقای X محزونانه حرف پدر زنش را تصدیق کرد.
آن وقت هر دو روی یک نیمکت سنگی نشستند. چراغ‌ها روشن شده بود، زمان آهسته و سنگین می‌گذشت و منگنه وار جسم و جان آقای X را در پنجه‌های سرد و خاموش و تحقیر کننده خود می‌فشرد.
آقای X مدت‌ها فکر کرد: «باید حرف جالبی بزنم، چیز تازه‌ای بگویم.» و دهانش باز شد:
– ولی تصدیق بفرمائید که اینجا خیلی خنک است، شما که راحت هستید؟ این هوای لطیف برایتان، مخصوصا برای حال شما، مفید است…
قیافه آقای Y در تاریک و روشن گردشگاه بی‌اعتنا می‌نمود. آقای X با خود گفت: «عجب حرف جالبی زدی! خیلی تازه بود!» و به سخن ادامه داد:
– این تابستان اگر بچه‌ها را به ییلاق می‌فرستادید بهتر بود. می‌دانید، گرما واقعا ناراحت کننده است. اما من از صمیم قلب امیدوارم که شما بتوانید تابستان را به سلامت بگذرانید.
آقای Y نگاه خشم آلود و کینه جوئی به او انداخت: یعنی چه؟ این پسره احمق چه حق دارد که درباره سلامتی من اینقدر مشکوک و نگران باشد و نفوس بد بزند؟
آقای X اندکی مرتعش شد، چون در این لحظه می‌خواست دل به دریا بزند و سخن جالب و درخشانی را که گمان می‌کرد مقدمه بحث طولانی و شیرین آینده خواهد بود به زبان بیاورد. این حرف تازه در واقع یک چیستان لطیف بود که به تازگی آن را در یک جلسه خانوادگی یاد گرفته بود. آن روز تا غروب ده‌ها بار نظیر چنین معمائی را طرح کرده و به آن جواب گفته بودند. تجربه گذشته نشان می‌داد که طرح این چیستان مفرح و سرگرم کننده است. آقای X ناگهان صدایش را بلند کرد و با لحن کودکانه‌ای (همچنان که از مادرش آموخته بود: «خیلی تند… خیلی قاطع… خیلی صریح») تقریبا فریاد زد:
– شما بیش از پنج ثانیه وقت ندارید، اگر گفتید با من چه نسبتی دارید؟
آقای Y مدت‌ها بود که در عوالم دیگری سیر می‌کرد و به کلی از یاد برده بود که داماد آینده‌اش پهلویش نشسته است، آقای X با لحنی پوزش خواه گفت:
– شما باختید! برای اینکه نگفتید، آخر اینکه خیلی آسان است! شما برادر عموی مادر پسر من هستید.
آقای Y می‌کوشید که جزئیات آشنائی خود و خانواده‌اش را با آقای X و خانواده‌اش به یاد بیاورد و به دقت در ذهن مرور کند. آقای X مصرانه‌تر و اندکی هم وقیحانه حرفش را تکرار کرد:
– شما برادر عموی مادر پسر من هستید.
آقای Y از طنین کلمات سخنان آقای X به خود آمد. پرسید:
– چه فرمودید؟ پسر شما؟ مگر شما پسر دارید؟
آقای X شادمانه لبخند زد (پیروزی به او رو کرده بود) و با اینهمه زبانش به تته پته افتاد:
– خب، بله دیگر! دیدید چطور غافلگیر شدید؟ من می‌دانستم، مادرم هم اطمینان داشت!
– شما مرا غافلگیر کردید؟
– بله، همین منی که گمان می‌کردید اصلا نفس نمی‌کشم و عرضه هیچ کاری را ندارم! خوشحالم که توانستم شما را گیر بیندازم!
– آه، چه حرف هائی می‌شنوم. خدا کند اشتباه کرده باشم! شما زن و پسر دارید؟
آقای X سرخ شد و روی نیمکت مثل کودکی به لول خوردن افتاد و دست‌هایش را به هم کوفت:
– بله دیگر! چقدر بامزه است! برادر عموی مادر پسر من!
– حرف بزنید! دارم دیوانه می‌شوم! این برادر عموی مادر پسر شما چه کرده است، کجاست؟ حقیقت دارد؟ وجود دارد؟
– مسلم است! او زنده است، حی و حاضر است،‌ همان گونه که زن من هم زنده است. اما پسرم، آه، این یک فانتزی و آرزوست…

آقای Y از روی نیمکت بلند شد، سرش را چند بار تکان داد، اندکی آقای X را به دقت نگاه کرد، به اطراف نظر انداخت و آن وقت با لحنی پر از سوء ظن و ناباوری فریاد کشید:
– شما زن و بچه دارید؟ تکرار کنید، تکرار کنید و مرا مطمئن کنید که اشتباه نشنیده‌ام.
آقای X به تمجمج افتاد و زبانش تپق زد. آه، چقدر خوب است! بالاخره او هم توانست کسی را به هیجان وادارد و توجهش را جلب کند و بریده بریده جواب داد:
– نه… درست شنیده‌اید! ولی شما نمی‌دانستید، قبلا این را جائی نشنیده بودید، این است که غافلگیر شدید…
– آه، لعنت بر من! گول خوردم، گول خوردم، اما زن و بچه؟ شما پسر دارید؟
آقای X سعی کرد توضیح بدهد، اما هیجان و شادی درونی مانعش می‌شد:
– آینده… قربان مال آینده است… خب، معلوم است که من زن دارم، ولی این یک معمای شیرین است، و شما نمی‌دانستید…
آقای Y به سر خود کوفت و گفت:
– بله؟ پس شما پسر داشتید و نمی‌گفتید؟ زن داشتید و معلوم نبود؟ پس این قیافه نجیب و این کم روئی (ادا درآورد) و این مزخرف گوئی‌ها: «حال شما چطور است؟ امیدوارم حالتان خوب باشد… مامان سلام می‌رساند»، پس این‌ها بیهوده نبود؟ آه، چه پست فطرت هائی! این‌ها همه‌اش حقه بازی بوده!‌ای Y بیچاره! … آن وقت تو… آقای نجیب سر به راه، می‌خواستی یک خانواده بزرگ را گول بزنی؟ می‌خواستی H قشنگم را بدبخت کنی؟ حیوان! گرگ در لباس می‌ش! آقا زن و بچه دارند، هزار پدرسوختگی کرده‌اند و حالا سرخ می‌شوند! و «… حالتان… چطور است؟» و مثل دختر‌ها ناز می‌کنند: «سلامت هستید؟» بله، سلامتم، آقا! خوب مچتان گیر افتاد. آرزوی مردن مرا به گور می‌برید. حالا معلوم شد چرا آن قدر برای سلامتی من نگران بودید! می‌خواستید در غیاب من کارهای پلیدتان را انجام بدهید. آقای X! شما لیاقت H را ندارید. اوه! H عزیز، چه به موقع فهمیدم، چه به موقع تو را نجات دادم…
آقای X می‌دید که آقای Y به سرعت دور می‌شود و حتی سایه‌اش هم از کسی که قرار بود داماد آینده باشد می‌گریزد. اما احساس می‌کرد که روی نیمکت سنگی گردشگاه می‌خکوب شده است. با خود می‌گفت: «چه سوء تفاهمی! آخر من که قصدی نداشتم، این معمائی بود که بچه‌های خواهرم طرح کرده بودند، به من چه ارتباطی داشت؟ خیلی خوب، من باید توضیح بدهم. اما چطور توضیح بدهم؟ کاش فقط یک کلمه توضیح داده بودم، کاش نگذاشته بودم برود و سر صبر همه چیز را برایش گفته بودم. اما چطور؟ چطور می‌توانستم؟ باز اگر مادرم پهلویم بود شاید موفق می‌شدم اما…»
پس از یک ربع پسربچه چالاک و جسوری که شلوار کاوبوی پوشیده بود و سیگاری هم به لب داشت به آقای X نزدیک شد. آقای X به شکل مجسمه‌ای درآمده بود، ساکت و صامت. پسربچه کاغذی را در دستش مچاله کرده بود، جلو‌تر آمد و گفت:
– شما آقای X هستید؟
– بله.
– این کاغذ را آقائی به ما داد. آقاهه بلند قد بودش، کلاه سیاهی سرش بود و شما را از دور نشان داد. این سیگار را هم با یک پنج ریالی به مخلصت انعام داد. فرمایشی نبود؟
آقای X کاغذ را خواند:
«شما مردی متقلب و پست هستید. یک هنرپیشه به تمام معنی هستید و تصدیق می‌کنم که با کارهای ماهرانه‌تان داشتید مرا و خانواده‌ام را به بی‌نظری و نجابت فطری خود معتقد می‌کردید. اما اکنون همه چیز تمام شده است. بروید با زن و پسرتان خوش باشید. H دیگر متعلق به شما نخواهد بود و شما می‌توانید رسما این موضوع را به مادرتان و ابویتان و آقای DDT و خانم TDD اطلاع بدهید.»
پسربچه با لحن بی‌اعتنا و تمسخر آمیزش بار دیگر گفت:
– فرمایشی نبود؟
آقای X عمیقانه در چشم‌های او نگاه کرد (در این چشم‌ها چه چیزی دیده می‌شد؟ یک خوشحالی و بی‌خیالی درخشان که اکنون سخت تحقیر می‌کرد،‌ همان که آقای X بدان نیاز زیادی داشت) و زیر لب گفت:
– یعنی تمام شد؟ ولی عشق من؟ پس تکلیف عشق من چه می‌شود؟ من H را دوست می‌دارم. اگر مامان اینجا بود توضیح می‌داد، حتما برایش توضیح می‌داد…

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

تاثیرات متقابل

من چون می‌دانستم که دوستم آقای «رحیم مؤثر» در خانهٔ پسرعمویش آقای «کریم مؤثر» زندگی می‌کند بهتر آن دیدم که به دیدارش نروم، نمی‌خواستم در این وضعِ ناراحت سربارش بشوم. اما کمی از شب گذشته بود که اتفاقاْ در خیابان به آقای «فریبرز مؤثر» برخوردم و او هم از طرف پدرش آقای کریم مؤثر و هم از طرف دوست من آقای رحیم مؤثر مرا دعوت کرد که سرافرازشان کنم. گفت مأموریت داشته است که هرجا مرا ببیند فی الحال دعوتم کند و هیچ عذری را نپذیرد. خیابان خلوت و هوا سرد و مه آلود بود و پس از باران ریز و سمجی که در سرتاسر روز نیز می‌بارید لطافت و پاکی مؤثری داشت. ما به اتفاق راه افتادیم. هر دو کمی قوز کرده بودیم و از بینی و دهانمان بخار بیرون می‌آمد و دست‌هایمان در جیب‌های شلوارمان سرما را در خود می‌فشرد. وقتی از میدان «شرافت» گذشتیم آقای فریبرز مؤثر جداْ و صمیمانه از من معذرت خواست و خواهش کرد که اندکی صبر کنم تا او برود و برادر کوچک ترش آقای «هوشنگ مؤثر» را که در آموزشگاه «سعادت ملی» درس می‌خواند صدا بزند و مطلب مهمی را که ظاهراْ مادرش خانم «بلقیس مؤثر» دستور و تذکر داده بود به او بگوید …
من در گوشهٔ خیابان،‌ همان جا که مغازهٔ بزرگ خرازی «ماندالین درخشان» قرار دارد کز کردم و اندیشیدم که چه خوب شد که باران آرام گرفت، اما راستی … خودمانیم، تا آقای فریبرز مؤثر از پله‌های آموزشگاه سعادت ملی بالا برود و به «کرمعلی وفادار»،‌ همان دربان پیر و باوفائی که وجودش با ذره ذرهٔ خشت و گِل آموزشگاه به هم آمیخته است، حاجتش را بگوید و او هم به عادت معمول گوش سنگینش را چندین بار عقب و جلو بیاورد و پس از آن برای کسب اجازه خدمت آقای «بهاءالدین علومی» مدیر دانشمند آموزشگاه شرفیاب بشود و بعد بیرون بیاید تا به کلاس زبان آلمانی برود و آقای هوشنگ مؤثر را صدا بزند لابد ده دقیقه طول خواهد کشید و اگر حساب کنیم که آقای فریبرز مؤثر مطالب مهمی را که قرار است بگوید یکایک برای برادرش تکرار و تأکید کند ده دقیقه، یک ربع و بلکه بیشتر خواهد شد.
یک ربع و بلکه بیشتر. این بود که تصمیم گرفتم از گوشهٔ خودم بیرون بیایم و چون از کافهٔ «یاس سفید» دل خوشی ندارم به کافه قنادی «باربارا ریتس» که سرگارسنش «مسیو آندره» با من دوستی دیرین دارد بروم و در این فرصت بسیار کوتاه چیزی بخورم و کمی گرم بشوم.
به راه افتادم و در عین حال فکر کردم که مسلماْ دیدار آقای رحیم مؤثر به این نحو برایم خوشایند نیست، زیرا در خانهٔ پسرعموی او که آپارتمان کوچکی بیش نیست و‌ همان است که دو سال پیش رئیس فعلی اداره‌ام آقای «فرید نوع دوست» در آن زندگی می‌کرد اطاق به اندازهٔ کافی وجود ندارد و به یادم آمد که آقای فرید نوع دوست بار‌ها ضمن خنده و شوخی به دوشیزه «مه لقا خانم صمیم» ــ که اگرچه زیاد خوشگل نیست اما ماشین نویس لایقی است ــ می‌گفت که مقام ریاست را بی‌جهت به کسی نمی‌دهند، همچنان که بی‌جهت از کسی نمی‌گیرند و آن کس که می‌خواهد امروز مثل یک رئیس ادارهٔ خودساخته در خانهٔ راحت و بزرگی که خودش به سلیقه ساخته است زندگی کند، بله عجله نداشته باشید مثالش را خواهم آورد: نظیر آپارتمانی که امروز من در خیابان «سعدی شیرازی» دارم، باید دیروزش را در خانه‌های قوطی کبریتی اجاره‌ای نظیر‌ همان بیغوله هائی که در خیابان‌های «تیمور لنگ» و «داستایوسکی» و «اشعب طماع» و «بیست متری اول» فراوان است گذرانده باشد … همین یکشنبهٔ پیش بود که ملاّک شکم گنده‌ای می‌خواست خانهٔ امروزیم را به مبلغ نود و هفت هزار تومان بخرد، شاید هم او را بشناسید.‌ همان است که ده‌ها آپارتمان زیبا در خیابان‌های «فردوسی» و «رومن رولان» و «حاتم طائی» و «بیست متری دوم» پشت سر هم قطار کرده است …
چه خوب به یاد آورده بودم! گوئی صحنهٔ گفتگوی آن روز را هم اکنون به چشم می‌دیدم: من پشت می‌زم نشسته و گوش‌هایم را تیز کرده بودم و اگرچه چشم‌هایم را به سوی آقای «رحمت الله رافع» کارمند دیگر اداره‌مان برگردانده بودم و خیره به او نگاه می‌کردم، اما می‌شنیدم که دوشیزه مه لقا خانم صمیم به آقای فرید نوع دوست می‌گفت:
ــ اوه! حرف‌های شما را تصدیق می‌کنم. من هم باید این دستورات را به کار ببندم. اما نفرمودید که خانهٔ قبلیتان چطور بود و چرا بد بود؟
بعد آقای فرید نوع دوست که هیچ نمی‌دانم چرا و به چه علت با آقای رحمت الله رافع مخالف بود به او تکلیف کرد که از اتاق بیرون برود و به دوشیزه مه لقا خانم صمیم پاسخ داد:
ــ آه! خیلی بد بود: تنگ و تاریک بود، به هیچ وجه مناسب پذیرائی از مه‌مان و دوست و آشنا نبود، ما در آنجا جان می‌کندیم. حالا شنیده‌ام که یکی از آن مؤثر‌ها در آن نشسته است.
من گوش‌هایم را تیز کردم اما نگاهم را به پنجره دوختم و دیدم که آقای رحمت الله رافع مادر مرده با قیافهٔ معصوم و چشم‌های بی‌گناهش که اشک در آن تاب می‌خورد ملتمسانه به من نگاه می‌کند ـ راستی چرا از من انتظار کمک داشت؟ آقای رئیس می‌گفت:
ــ بله، خانم! می‌توانید از آقای «محمود افتخاری» هم بپرسید. ایشان حی و حاضرند و شنیده‌ام که با یکی از مؤثر‌ها دوست هستند. روی این حساب لابد به خانهٔ آن‌ها هم رفت و آمد دارند.
افتخار بر تو باد آقای محمود افتخاری!
مسیو آندره ماهرانه به من تعظیم کرد و دو «ناپولئون» و سه «شاتو بریان» و یک لیوان قهوهٔ فرانسه روی میز گذاشت. من تازه از اینکه سر افتاده بودم که کافه قنادی چقدر شلوغ است و در چه جای نامناسبی نشسته‌ام تعجب کردم ــ درست در یک گوشهٔ تنگ و تاریک، پشت مجسمهٔ قلابی «ونوس» و زیر تابلوی اصیل «گل آفتاب گردان» که کار «آقا میرزا نگارین» بود گیر افتاده بودم. با خودم زمزمه کردم:
ــ آقای محمود افتخاری! چشمت کور، مگر زبانت لال بود؟ می‌خواستی برگردی و به آقای فرید نوع دوست بگوئی که اولاْ من با آقای رحیم مؤثر رفیقم که حسابش از دیگران جداست و ثانیاْ هنوز به خانه‌ای که می‌گوئی نرفته‌ام زیرا در آنجا آقای کریم مؤثر با پدر پیرش «مشهدی عباس مؤثر» و مادر زمین گیرش «کربلائی سلطان مؤثر» و زنش بلقیس خانم مؤثر و دخترانش: «ژیلا» و «روزیتا» و «ژاله» مؤثر و پسرانش فریبرز و هوشنگ و «احمد» مؤثر و دخترعمهٔ پیر و از کارافتادهٔ زنش «بلال خانم مؤثر» و پسرخالهٔ عموی پدرش «آقای رضا مؤثر» زندگی می‌کند و دلیلی نداشته است که من به بهانهٔ دوستی با آقای رحیم مؤثر به آن‌ها سر بزنم و در این وانفسا مزاحمشان بشوم و ثالثاْ شما که از آپارتمان جدیدتان سخن می‌گوئید و قاه قاه می‌خندید و می‌خواهید بلکه دل دوشیزه مه لقا خانم صمیم را به دست بیاورید خجالت نمی‌کشید و به یاد زن نجیب و زحمتکش و وفادارتان خانم «علویهٔ نوع دوست» نمی‌افتید که لابد نگاهش الان از پنجرهٔ اطاق به سوی خیابان سعدی شیرازی پرواز کرده است؟ و چشم‌های زیبایش به امتداد خیابان که با چهارراه «رضائیه» تقاطع می‌کند خیره شده است که شاید شما را از دور ببیند؟ زیرا‌ همان طور که بار‌ها خودتان با آب و تاب تعریف کرده‌اید ترجیح می‌دهید که رانندهٔ تنومندتان «آقا حسین اهوازی» اتومبیل «پاکارد» هشت سیلندرتان را از این سوی خیابان به طرف خانه هدایت کند نه از جهت مقابل که به خیابان «لرد آلفرد دوگلاس» می‌رسد و در میدان «نظام الملک» گم می‌شود. از این‌ها گذشته، چرا دل آقای رحمت الله رافع را شکستید و به او که کارمند شرافتمند و وظیفه‌شناسی است توهین کردید؟ آیا لازم است که باز هم کارمندی مثل «اکبر ایمان پرداز» داشته باشید که در دوران نهضت مقدس مبارزه با فساد مستقیماْ زیر دست خودتان کار می‌کرد و آن رسوائی بزرگ را در گرماگرم مبارزه‌تان با اهریمن فساد به بار آورد؟ که چه قهرمانی‌ها و چه مبارزه‌ها کرد؟ بله، آقای محمود افتخاری می‌داند که با کمال افتخار می‌نشستید و غنائم حاصل ار این نبرد ملی و وجدانی را بالمناصفه تقسیم می‌کردید، می‌داند که از کجا آپارتمان و دم و دستگاه و اتومبیل و خودتان و بچه‌هایتان و هفت پشتتان را ساخته‌اید، اما هم زبانش لال است و هم به «سید محسن بقال» و «مشهدی اصغر قصاب» و آقای «مبشریان» صاحبخانه‌اش و ادارهٔ برق خصوصی «درخشان» و پلی کلینیک آقایان دکتر «X» و پروفسور «Y» که در خیابان «صور اسرافیل» قرار دارد بابت آخرین بیماری پسر هفت ساله‌اش «گردآفرید» و اولین بیماری ماه جاری خودش چه پول‌های کلان که مقروض است و مثل سگ می‌ترسد که اگر لب‌تر کند مبادا حقوقش را قطع کنند و نان و آب را به روی زن و بچه‌اش ببندند و روزنامه‌های عصر شرح روابط خطرناکش را با دول دیگر و جاسوسان خارجی به تفصیل تمام چاپ بزنند. این است که دم نمی‌زند و به تعریف‌های شما گوش می‌دهد و به شوخی‌های تکراری و بی‌مزه‌تان، مثل دیپلماتی ورزیده، نرم نرمک می‌خندد. طفلکی دوشیزه مه لقا خانم صمیم! او هم به کسی مقروض است؟
ـ جوانکی از رو به رویم گذشت و من ناگهان به یاد ساعت افتادم. ساعت «ناوزر» خودم را گم کرده و ساعت ارزان قیمت «تی یل» را هم که بلافاصله خریده بودم جیب بر‌ها زده بودند. ساعت «اورانوس» زنم را در یک لحظهٔ بحرانی فروخته بودیم و ساعت «هیل‌اند روچس‌تر» پسر بزرگم «سعادتمند افتخاری» را که هم اکنون در کلاس سوم متوسطهٔ دبیرستان «آیندهٔ روشن» درس می‌خواند در لحظهٔ بحرانی دیگری به گرو گذاشته بودیم. در این میان ساعت پلاستیکی دختر دو ساله‌ام «ژینوس» هنوز سالم به دست او مانده بود که آن هم عیب بزرگی داشت ــ می‌دانید که این ساعت‌ها وقت را نشان نمی‌دهند.
اما چاره چیست؟ باید سر وقت به اداره رسید و دفتر حضور و غیاب را امضاء کرد و پس از آن مدت‌ها چای خورد و در انتظار نشست تا آقای رئیس نزدیک ظهر عصبانی و خواب آلود از راه برسد. آن وقت برخاست، سلام گفت و تعظیم کرد و این همه به ساعت احتیاج دارد. این است که در این روز‌ها ساعت سه خط ساخت بمبئی که از پدربزرگم مرحوم «حاجی ملاکاظم» برای خانوادهٔ خوشبخت ما به ارث مانده است با همهٔ زمختی و سنگینی‌اش در جیب جلیقه‌ام تکان می‌خورد و دقایق انتظار و آن گفتگوهای کشدار دوستان را که با بخار چای و دود سیگار و خمیازه‌های بلند و قرقر ارباب رجوع دنبال می‌شود تنظیم می‌کند.
مسیو آندره چیزی در گوش «آرشاک» گارسن دیگر کافه گفت. همین طور که در باز و بسته می‌شد من بوی تند و نافذ باران و عطر ملایم و پر نشئهٔ بام‌های نم خورده را می‌شنیدم و انگار که طعم گس و خنک اسفالت را لای دندان‌هایم احساس می‌کردم. در کافه زندگی جریان داشت. با خودم زمزمه کردم: در خیابان بهتر می‌توانی بوی باران را بشنوی و حتی اگر سرما نخورده باشی و دماغت کار بکند بوی درخت‌ها را.
خیابان

آقای فریبرز مؤثر در جستجوی من این طرف و آن طرف می‌رفت و به مغازه‌ها سرک می‌کشید. او را صدا زدم و حرکت کردیم. در یک آپارتمان تنگ و تاریک با سه اطاق کوچک، در نبش خیابان تیمور لنگ، در ساعات اول شب، با نور برقی که به زحمت چهرهٔ حاضران را روشن می‌کرد، بوی پیاز داغ، صدای دعوا و گریهٔ چند بچه از اطاق مجاور، سرفه‌های کشدار و مرطوب یک پیرمرد و نالهٔ مداوم یک پیرزن، آواز گوش خراش رادیو، چند صندلی شکستهٔ لهستانی و چند دست که در جلو کشیدن آن‌ها ناشیانه بر یکدیگر سبقت می‌جست، نگاه سریع من از همه چیز گذشت ــ قالی‌های کهنه. بعد همه جمع شدند. آقای رحیم مؤثر آن‌ها را معرفی کرد:
ــ بله، مدتی است بنده هم سربارشان شده‌ام. به هر حال همهٔ ما از ملاقات شما خوشوقتیم. ایشان آقای کریم مؤثر پسرعموی من … و زنشان بلقیس خانم … فریبرز خان … این کوچولو هم …
من گفتم:
ــ به نوبهٔ خود خیلی خوشوقتم. حس می‌کنم که در خانوادهٔ خوشبختی هستم. باور کنید من همیشه به چنین زندگی‌ها و خانواده هائی حسد می‌برم. هرچند خودم چند بچه دارم اما هنوز احساس می‌کنم که خیلی کم‌اند. از آن گذشته پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها و اقوام دور و نزدیک نمک خانواده‌اند. برکت خانه‌اند. افسوس که در خانهٔ ما چنین برکتی نیست.
آقای کریم مؤثر گفت:
ــ بله، برکت خانه‌اند.
چند ثانیه در سکوت گذشت. آقای کریم مؤثر ناگهان از حال عجیبی که در دنبال حرف‌های من به او دست داده بود بیرون آمد:
ــ خیلی خوب، بفرمائید! خوش آمدید! آهای بجنبید! ژیلا، چای درست کن. اینجا … روی صندلی بفرمائید … آن مبل را بیاورید.
آن مبل را آوردند و جلو من گذاشتند. من دیدم که اگر دستم را به بدنه‌اش بگذارم و فشار بدهم از هم در خواهد رفت. ژیلا چائی آورد. به خاطر من صدای رادیو را بلند‌تر کردند. آقای رحیم مؤثر گفت:
ــ اینجا ما همه با هم هستیم. این طور زندگی شیرین‌تر می‌شود.
من گفتم:
ــ بله، خیلی شیرین‌تر می‌شود. من هم زندگی خوبی دارم. اما البته نه به شیرینی شما. شما ماشاءالله خیلی زیاد هستید، یکی دو خانواده یک جا جمع شده‌اید. همین که هر کس یک گوشهٔ کار را می‌گیرد و می‌کند لذتبخش است. هر کس سازی می‌زند، همه برای خودشان و در عین حال برای یکدیگرند. اینجالب است، تمام خستگی‌ها را رفع می‌کند.
آقای کریم مؤثر پرسید:
ــ جنابعالی کجا زندگی می‌کنید؟ منزلی دارید؟
ــ بله، البته. یعنی اجاره کرده‌ایم، نه اینکه داشته باشیم. در خیابان داستایوسکی است. نزدیک است. آنجا دو اطاق و جائی برای پخت و پز دارد، ماهی ششصد تومان اجاره می‌دهیم.
ــ آه، کمی گران است. اما عوضش حتماْ با بچه‌ها پهلوی هم هستید؟
ــ بله، البته. چطور مگر؟ البته با منزل و بچه‌ها پهلوی هم هستیم. مگر می‌شود پهلوی هم نبود؟
ــ بله، خیلی اتفاق می‌افتد. آدم ممکن است با تمام اقوام و خویشاوندانش یک جا باشد، اما با خانوادهٔ خودش یک جا نباشد. مثلاْ ما. این هم خیلی جالب است، اما متأسفانه ابداْ خستگی‌ها را رفع نمی‌کند. پس شما … جای شکرش باقی است. شما نمی‌دانید اینکه خانواده‌ای در معنی از هم جدا باشند چه معنی می‌دهد.
به مشهدی عباس مؤثر و کربلائی سلطان مؤثر و روزیتا و ژاله و احمد و بلال خانم مؤثر شام دادند و آن‌ها را خواباندند. برای آقا رضا و هوشنگ مؤثر شام گذاشتند و دیگران به گرد من حلقه زدند. چون مشهدی عباس مؤثر بی‌خواب می‌شد رادیو را خاموش کردند. من به گرمی از اینکه مزاحمشان شده‌ام بار دیگر معذرت خواستم.
آن وقت خبر شدیم که باران به شدت شروع به باریدن کرده است. باران سمج! من عازم رفتن شدم. زیرا از خیابان تیمور لنگ تا خیابان داستایوسکی به هر حال راهی در پیش داشتم و آنچه نداشتم چ‌تر و پول تاکسی بود. به اصرار مؤثر‌ها که می‌خواستند باز هم بنشینیم تا باران بند بیاید باز هم روی صندلی لهستانی نیمه شکسته نشستم و کوشیدم تعادل خودم را حفظ کنم.
در همین وقت بود که تکهٔ گچ بزرگ و مرطوبی که از سقف جدا شده بود به شدت بر فرق سرم خورد و آب سرد و گِل آلودی که از زخم سقف جاری بود بر سر و گردنم ریخت و در امتداد ستون فقراتم به پائین رفت. مورمورم شد. آن‌ها مرا به اطاق دیگر بردند و زیر سوراخ سقف طشت گذاشتند. آقای کریم مؤثر به کمک آقای فریبرز مؤثر سرم را وارسی کرد و بر زخم مختصرش پنبهٔ آلوده به مرکورکرم گذاشت. باران شدید‌تر شده بود. به موقع از ورود ضربهٔ دومی که نزدیک بود تکهٔ بزرگتری از گچ سقف اطاق دوم را بر سرم فرود بیاورد جلوگیری کردند. مرا به گوشه‌ای کشیدند. آقای کریم مؤثر چیزی در گوش بلقیس خانم مؤثر گفت و من احساس کردم که می‌خواهند شام بیاورند. جنبیدم. نزدیک بود که در این گوشه هم گچ سقف بر سرمان بریزد. به سومین اطاقشان رفتیم. آنجا همهٔ مؤثرهای کم سال و کهن سال در خواب بودند. من به سقف نگاه کردم و مثل کار‌شناسی خبره که هرچه می‌داند از تجربه‌های تلخ شخصی فراهم آورده است با چشم دل دیدم که اینجا هم گچ مرطوب شکم به جلو داده است ــ معلوم است آبستن چه بود! ناچار آن‌ها را بیدار کردند و با آب گرمی که تازه آماده شده بود سر و روی گِل آلود مرا شستند. زخم سرم تازه به سوزش افتاده بود. مؤثر‌ها یکایک بیرون رفتند. آن‌ها حتی تعجب هم نکرده بودند. من خوشمزگی می‌کردم و قاه قاه می‌خندیدم تا آن‌ها را از بابت خودم و حوادثی که پیش آمده بود کمی راحت کنم. سرانجام زایمان انجام گرفت: ناگهان بخش عمده‌ای از سقف اطاق سوم فرود آمد. این بار کسی نتوانست به موقع به کمکم بیاید و آن طور که بعد‌ها معلوم شد فقط تصادف محض از شر مولود تازه نجاتم داده بود. مسئله این بود که دیگران کمابیش تنها به گِل آلوده می‌شدند، اما ضربه‌های مؤثر فقط بر کتف و شانه‌های ضعیف من وارد می‌آمد. به ناچار به آخرین پناهگاه خانوادگی، جائی که اسمش کریدور بود نقل مکان کردیم. مرا مانند وجود مقدسی که قرار است به زودی شهید شود در میان گرفته بودند، معلوم بود از اینکه حادثه فقط بر سر من نازل می‌شد حرمتی یافته‌ام. من مصراْ درخواست کردم که از خدمتشان مرخص شوم زیرا صدای چکه‌های آب از درون آشپزخانه هم به گوش می‌رسید. بیش از همه آقایان کریم و رحیم مؤثر اصرار کردند که امشب را بد بگذرانم و شام را با آن‌ها صرف کنم و ببینم دست پخت بلقیس خانم مؤثر بهتر است یا دست پخت زن خودم. من گفتم:
ــ باور کنید دارم از خجالت آب می‌شوم. چطور به شما این همه زحمت دادم! اما مسلم است که در خانهٔ خودم هم مثل همین جا خواهد بود. مطمئن باشید آنجا هم خبری نیست، دم و دستگاهی و بوقلمونی نیست که بر اینجا ترجیحش بدهم، و به احتمال قوی آنجا هم پای پنبه و مرکورکرم به میان آمده است. اما دربارهٔ شام … وقت بسیار است، بعد از این سر فرصت خدمت می‌رسم. و راجع به دست پخت … هیچ فرق نمی‌کند، مسلماْ دست پخت زن من خانم «ماهتاج خانم افتخاری» هم مثل دست پخت بلقیس خانم مؤثر است، نه بهتر و نه بد‌تر. در این چند خیابان همه چیز یک جور است. پس حالا اجازه بدهید مرخص بشوم …
صدای چکهٔ آب.
باران همچنان می‌بارید.
حرف من در آن‌ها مؤثر واقع شد.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

مهمان ناخوانده در شهر بزرگ

در شهر بزرگ مهمان ناخوانده‌ای به دیدار آقای «رحمان کریم» آمد. آقای کریم چنان مردی است که اگر من محقق اجتماعی می‌بودم وجودش را در شهر بزرگ عجیب نمی‌دانستم، اما ورود مهمان او، آقای «لطف الله هادی‌پور» که قریب صد فرسنگ راه پشت سر گذاشت و از ده کوچکی به دیدن وی آمد حتی برای محقق اجتماعی هم برخلاف انتظار و غیرقابل تعبیر است. حالا رحمان چه کند؟ چه خاکی به سر بریزد؟ هر بلائی که از آسمان آید …
آمد.
وضع طرفین در ساعتی که با هم رو به رو شدند و سلام و علیک و روبوسی کردند تقریباْ چنین بود:
روز جمعه، نیمهٔ بهمن ماه، ساعت یک بعد از ظهر. رحمان که در یکی از ادارات دولت حسابدار است اکنون از فرصت تعطیل استفاده کرده و پشت میز تحریرش (بر یک میز نیمه شکسته و بی‌قواره که فقط قدرت تحمل وزن دو دست نحیف و یکی دو کتاب کوچک را داشته باشد جز این چه نامی می‌نهند؟) نشسته است که شاید بتواند کتاب «کالیگولا» را که یک ماه است در دست خواندن دارد شروع کند و برای اینکه راحتی خود را کاملاْ تأمین کرده باشد در اطراف صندلی و روی زانو‌هایش بالش‌های نرمی جای داده است و دست‌هایش را مطابق آخرین روش دکتر «هاورز» روی آن‌ها به وضع ALL REST در حال استراحت مطلق گذاشته است. پا‌هایش را زیر میز به نحوی دراز کرده است که دراز‌تر از آن امکان ندارد. نگاهش بر سطری ثابت مانده است و به هیچ صورت نمی‌تواند به خواندن ادامه بدهد. گاهی قد می‌کشد و گاهی خمیازه می‌کشد، اما برای اینکه مه‌مان او را بیش از این در انتظار نگذاریم از اشاره به اینکه هم اکنون دو قرص آرامش بخش از نوع «مپروبامات» خورده است خودداری می‌کنیم.
مگر فقط خداوند به او آرامش عطا کند.
در همین اثنا انگشتی به در می‌خورد. رحمان بی‌آنکه در وضع خود اندک تغییری بدهد سرش را بلند می‌کند:
ــ بفرمائید. کیست؟
دستگیرهٔ در بالا می‌رود، صدای ناهنجاری به گوش می‌رسد و در اندکی باز می‌شود. رحمان سرش را پائین می‌آورد و باز به اولین سطر کتاب خیره می‌شود. این چیست؟ این دیگر چیست؟ یک گنجشک نوک تیز کاغذی ناگهان در فضا چرخ می‌خورد و بر سر او می‌نشیند. رحمان نیم خیز می‌شود و باز می‌گوید: «کیست؟» سری کوچک با چشم هائی درخشان و نگاهی شیطان از پشت در به درون می‌آید و دستی لاغر و کوچک گنجشک کاغذی دیگری را در خود می‌فشرد. رحمان وحشت زده از جا برمی خیزد:
ــ نه، نه، ببین، زی زی جان، بس است! دیگر بس است!
دخترک صاحبخانه می‌گوید:
ــ دم در آقائی با شما کار دارد.
ــ با من؟ راست می‌گوئی؟ شوخی نمی‌کنی؟
دخترک می‌خندد و ناگهان در را به هم می‌زند:
ــ بله، با شما!
رحمان در میان اتاق گنجشک را پیش از آنکه فرود بیاید می‌گیرد. بله، فهمیدم. حتماْ «پرویزخان» است که باز می‌خواهد ادا و اصول دربیاورد. مثل همیشه اول زنگ زده و بعد پرسیده است: «آقای کریم تشریف دارند؟ لطفاْ بفرمائید آقائی با شما کار دارد» خیلی خوب، یک بار نه، دو بار نه، برای همیشه؟ آخر این مزه‌ها هم که قدیمی شده است … با وجود این چه خوب شد که زود‌تر آمد، از بلاتکلیفی درآمدیم، نیست؟
حالا می‌رویم سینما. رحمان خمیازهٔ بلندی کشید و «کالیگولا» را روی میز انداخت. آخ! چه خوب شد زود‌تر از موعد آمد. داشتم از تنهائی و خستگی دق می‌کردم.
آقای لطف الله هادی‌پور با سر و صورت گردآلود و رنگ پریده و چشم‌های متوحش و خواب زده پتوی زمخت و بغچهٔ پرگرهش را مشتاقانه به زمین می‌اندازد و آغوشش را می‌گشاید و رحمان را که مثل آدمکی تلو تلو می‌خورد و تعادل فکری و جسمی‌اش را از دست داده است، چنانکه انگار روحش می‌خواهد پرواز کند، می‌بوسد.
ــ آه شما؟ بله بله، خوش آمدید؟ چه می‌گویند؟ … صفا آوردید. واقعاْ چه لطف بزرگی فرمودید، اما چرا این وقت؟ چرا بی‌موقع؟ بی‌خبر؟ باور کنید ذوق زده شده‌ام … ولی مثل اینکه خیلی خسته‌اید، این طور نیست؟ ناهار خورده‌اید؟
رحمان بی‌اختیار و وحشت زده به لباس‌های خویشاوندش نگاه می‌کند. بله، به اندازهٔ کافی مضحک و تماشائی هست که باعث شرمساری بشود و آبروی آدم را در این شهر بزرگ …
ــ نه، هیچ چیز نخورده‌ام. نمی‌دانید چه خطر بزرگی از سرمان گذشت. اگر خدا رحم نکرده بود الان در آن دنیا بودم … آخر ماشینمان تصادف کرد.
… بریزد.
آقای هادی‌پور روی قالی کهنه می‌نشیند و به دیوار تکیه می‌دهد:
ــ بله، خدا برای هیچ کافری پیش نیاورد. شما نمی‌فرمائید؟ نزدیک سحر وقتی همهٔ مسافر‌ها خواب بودند، هیچ کس که فکر نمی‌کرد این جور بشود، ما همه داشتیم چرت می‌زدیم که یک دفعه ماشینمان با یک نفت کش … با یکی از این …
بله، با یک لیلاند …
بریزد … بریزد … ولی تکلیف پرویزخان چیست که کم کم سر و کله‌اش پیدا می‌شود؟ سینما چه می‌شود؟ من اگر امروز «سیلوا کوشینا» و «ماریزا دلاآمادگو آلازیو» را نبینم خودکشی می‌کنم. آن وقت، تازه … قوزبالاقوز این است که ناهار هم نخورده است.
ــ تصادف کرد. الله اکبر! چه محشری شد! من باید حالا در آن دنیا باشم.
ــ در آن دنیا؟ واقعاْ؟
ــ از کجایش برایتان بگویم؟ زن و بچه‌ها به هم ریختند، مرد‌ها تو سرشان می‌زدند، شاگرد شوفر گریه می‌کرد …
ــ شوفر چکار می‌کرد؟
آقای هادی‌پور ابلهانه به او نگاه می‌کند:
ــ ندیدم! نمی‌دانم …
رحمان روی پنجه‌های پا و رو به روی آقای هادی‌پور می‌نشیند:
ــ‌ای کاش … ببینید، مقصودم این است که … بهتر نبود روز تشریف می‌آوردید؟ آخر روز‌ها کمترین تصادف می‌شود.
آقای هادی‌پور آه می‌کشد و سیگار اشنویش را آتش می‌کند.
ولی بهتر نبود که اصلاْ تشریف نمی‌آوردند؟
رحمان بالاخره معتقد شد که در وضع فعلی تنها یک راه وجود دارد: باید فعالیت کند! بله، چاره‌ای نیست چون خویشاوند مهربانش هم گرسنه و تشنه است و هم سرما خورده است. اما چه مصیبت بزرگی است! چگونه می‌تواند کارهائی را بکند که تاکنون نکرده است؟ باید نان خرید، لابد تخم مرغ و روغن خرید، نیمرو کرد، چائی درست کرد، بخاری را باز هم نفت کرد (آه، راستی چه سرد است!). مهم‌تر از همه حرف زد، به زور خندید، احوال پرسی کرد و سراغ گرفت و مخصوصاْ تأثر عمیق خود را از جریان تصادف به نحوی … به نحو بارزی نشان داد.
آقای هادی‌پور گفت:
ــ شما را به چه دردسری انداختم. هیچ راضی به زحمت نبودم، باور می‌کنید که با چه علاقه‌ای رفتم بلیت خریدم؟ روی پایم بند نبودم. بچه‌ها هم همه‌شان داد و قال می‌کردند، دلشان می‌خواست بیایند شما را ببینند …
ــ همه‌شان؟ همه‌شان می‌خواستند بیایند؟
ــ بله، گریه و زاری می‌کردند، می‌گفتند چطور می‌شود ما را هم با خودت ببری … راستی، یک زیر سیگاری …
رحمان بلند می‌شود و نومیدانه به اطراف نگاه می‌کند:
ــ نیست، همانجا بریزید روی قالی.
ــ مادر بچه‌ها بیشتر از همه اصرار می‌کرد، می‌گفت چطور می‌شد …
رحمان روی تختخواب سفری‌اش می‌نشیند. برای چند لحظه صداهائی خشک و رعشه آور برمی خیزد:
ــ هیچ طور نمی‌شد! فکر می‌کنید چطور می‌شد؟ قدمشان روی چشم! آخر من هم اینجا تنها هستم، می‌بینید که چه وضعی دارم، و دلم از خدا می‌خواهد که یک چنین …
دلش از خدا می‌خواست که زبانش لال بشود. اما در قضاوت عجله نکنید،‌ همان خدا شاهد است که مسئله بر سر پذیرائی و پول و مخارج نیست ــ چیزهای دیگری است. چیزهای دیگری است که درست نمی‌توانم بگویم، مثلاْ حالا چه کار باید کرد؟ همین حالا که وقت سینما است، شب که وقت عرق خوردن است، فردا شب که باید با پرویزخان به کلاس انگلیسی انجمن ایران و امریکا برود و تمرین‌ها را به خانم «کارپالوشکا» نشان بدهد و پس فردا شب که موعد رفتن به انجمن دوستداران … دوستداران …
ــ بله، مدتی بود که‌ همان کمر درد قدیمی برگشته بود. این قدر اذیتم کرد که عاصی شدم. باز دست بچه‌ها بند شد، آن هم توی ده. توی ده خودمان که می‌دانید دوا و درمان نمی‌شود کرد، یک سپاهی داریم که او هم مال بهداشت است، نه برای معالجه، و اگرچه می‌گویند می‌خواهد شهرستان بشود اما فکر نمی‌کنم به عمر ما وفا کند. حالا تا حکیم و طبیب حسابی پیدا بکند خیلی وقت لازم است. تازه دکترهای شهر هم که وقوف زیادی ندارند، دواهاشان تا به حال هیچ افاقه‌ای نکرده است. تا اینکه یک روز پای رادیو نشسته بودیم، همه بودند، بچه‌ها بودند، بعد از ظهر بود، جایتان خالی … مادر بچه‌ها غلیان را آورده بود که پشت رادیو گفتند در …
بله در شهر بزرگ.
آن وقت پس فردا شب که می‌خواهم به انجمن «دوستداران آرامش خیال» بروم تکلیف چیست؟
ــ … بله، یک زنی بود که نطق می‌کرد، می‌گفت در پایتخت دکتر مخصوص این درد فراوان است. ولی ما که باور نکردیم، شبانه روز از این حرف‌ها می‌زنند. تا اینکه یک روز دیدیم توی روزنامه هم نوشته‌اند …
ــ غلیان می‌کشیدید؟
ــ نه، رفته بودیم شکار … این بود که بچه‌ها اصرار کردند. گفتند حالا که ماشاءالله رحمان خودمان آنجاست، راه و چاه را بلد است، به فوت و فن کار‌ها آشنا است، توی اداره جات دست دارد … ده پانزده روزی برو … هم سری بزن، و هم معالجه‌ای بکن.
رحمان نومیدانه زمزمه کرد:
ــ چه فکر بکری است! خیلی سودمند است! ده پانزده روز …
آقای هادی‌پور خمیازه کشید. رحمان خواست که از فرصت کاملاْ استفاده کند:
ــ ولی شما خیلی خسته‌اید. باید همین الان استراحت کنید و تا فردا صبح بخوابید. بلکه تا فردا شب یا بیشتر … برای اینکه آن خستگی راه و آن جریان تصادف و موضوع کمر درد و این‌ها که … شوخی نیست. خواب زیاد لازم دارد. در عوض من هم به کار‌هایم می‌رسم، می‌روم بیرون، هیچ مزاحمتان نمی‌شوم …
آقای هادی‌پور تکه‌ای نان خشک از جیب پالتوش درآورد و به دهان گذاشت:
ــ به! اختیار دارید! شما نگاه به خودتان می‌کنید که شهری شده‌اید؟ ما دهاتی‌ها به این چیز‌ها عادت داریم. وقتی شده است که یک هفته بیدار مانده‌ام. حالا هم هرجا خواستید تشریف ببرید با هم می‌رویم. می‌دانم غلیان ندارید، می‌رویم قهوه خانه. تازه … من یک ماه هم که استراحت نکنم می‌توانم سرپا باشم. هرچه باشد ما نان سالم و روغن حیوانی می‌خوریم …
رحمان با حال دهشت و حیرت به او خیره شد.
ــ نمی‌خواهم مانع کار‌هایتان بشوم، با هم می‌رویم تفریح و گردش، می‌رویم بیرون.
آقای کریم برای اولین بار آرزو کرد که‌ای کاش قدرتی فوق العاده داشت. بله، چطور می‌شد اگر او هم مثل کالیگولا بود؟ لابد دستور می‌داد سر آقای هادی‌پور را بزنند؟ شاید، ولی این کار را به سلمانی ماهری محول می‌کرد که موهای انبوه او را از آن وضع وحشیانه و خجالت آور بیرون بیاورد و درخور شهر بزرگ کند.
نه، باید واقعیت را پذیرفت (این جمله را کجا خوانده بود؟) و اینجا هم مثل اداره کمی حساب کرد (این دیگر از خودش بود!) ــ پانزده روز در پایتخت! پانزده روز و بلکه بیشتر باید خویشاوند مهربان را بگرداند، به سؤال‌های احمقانه و متعددش حتی دربارهٔ می‌خ‌های اسفالت جواب بدهد، به خاطر او خودش را با تماشای ستارگان درشت آسمان سینمای ایران سرگرم سازد. ــ در حالیکه خودش از تماشاخانه خوشش می‌آید و دوست دارد به تئاترهای کهنسال و آبرومند برود و رقص و شعبده بازی و ژیمناستیک ببیند و مرتاض‌های هندی و زیبارویان فرنگی را تماشا کند، از «ماریزا آمادئولا مونیتو آلازیو» و «گریگوری پک» چشم بپوشد. شاید اگر خویشاوند بیمار و مهربان اهل عرق خوری و فسق و فجور بود باز فاجعه کمی سبک‌تر می‌شد، اما … بله، آقای هادی‌پور با آن سماجت و اصرار عجیب و آن کنجکاوی‌های کودکانه همه جا دنبالش خواهد آمد، همهٔ برنامه‌هایش را (مگر برنامه‌ای هم دارم؟) به هم خواهد زد. «ما چشم امیدمان به شما است. همهٔ اهل خانواده از ترقی شما خوشحال و سربلندند. افتخار می‌کنند که یکی را در پایتخت دارند که در اداره کار می‌کند» همهٔ اهل خانواده غلط می‌کنند! بهتر است یک باره نیست و نابود بشوند. کدام ترقی، کدام سربلندی؟ اگر در موردی ترقی کرده باشیم! چطور نمی‌فه‌مند کسی که حتی تصور حمام رفتن برایش مشکل و دردآور است ممکن نیست سربلند باشد؟ در اداره کار می‌کند! بله، خیال می‌کنند دیگر پارتی گردن کلفتی نصیبشان شده است که از این پس در پرتو وجود او به شکایاتشان رسیدگی خواهد شد، کله گنده‌های محل حقشان را ضایع نخواهند کرد و ژاندارم بدون دلیل سر به سرشان نخواهد گذاشت. واقعاْ افتخارآمیز است! همین آقای رحمان کریم که الان به فکر کردن مشغول است پدر خودش را سوزانده است تا در این ادارهٔ لعنتی ریغماسی شغلی دست و پا کرده است، آن هم به کمک رشوه هائی که داده و پارتی گردن کلفتی که پس از مدت‌ها سیر و سلوک کشف کرده است. «الحمدالله که از میان ما شما ترقی کردید.» خیلی ترقی کرده‌ایم! بعد از اینکه دانشکدهٔ حقوق را گذرانده‌ایم تازه حسابدار شده‌ایم! حتی به وکالت هم نرسیدیم. آن وقت این هم اتاق وسیع و مبله و راحتی که در طبقهٔ اول خانه‌ای مجلل به قیمت بسیار ارزان و مناسب اجاره کرده‌ام، و در پرتو عنایت آقای صاحبخانه و عیالش حتی از زحمت بلند نفس کشیدن هم معاف شده‌ام. حوائج اولیه‌ام را در اتاق رفع می‌کنم و حوائج ثانویه‌ام را در دقایق و ساعات خاصی که اوضاع و شرایط حیاط مقتضی است بیرون از اتاق، و گاهی نیز از رعایت تقدم و تأخر سر باز می‌زنم. چرا به فکر ازدواج نیفتاده‌ام؟ آخر حقوق و درآمد کم که اجازهٔ چنین کاری را به من نمی‌دهد. گوش می‌کنید، آقای هادی‌پور؟
بله، درست است که چشم امید همه به من دوخته شده است، اما چشم‌های من روی یک خواب راحت به خود ندیده است. اینجا پایتخت است، شهر بوق‌ها و عربده‌ها و خستگی‌ها، و شب حتی با قرص خواب آور هم نمی‌توان به خواب رفت. «مپروبامات»‌ها و پدر «مپروبامات»‌ها هم که به اینجا می‌رسند خاصیت فارماکودینامیک خود را از دست می‌دهند. آرامش بخش! ضد هیجان! خواب عمیق! چقدر خنده دار و دروغ است. در این عمارت مجلل، حتی برای یک لحظه هم رادیو خاموش نمی‌شود. گفتم اینجا؟ نه، آقای هادی‌پور، همه جا! عقربهٔ رادیو‌ها از نیروی هوائی به تهران و از تهران به ایران و از آنجا به همهٔ پایتخت‌های پنهان و آشکار جهان رفت و آمد می‌کند. آن وقت گوش کنید: آهنگ هائی که لابد بیشتر از حد ایرانی و برنامهٔ «شنیدنی‌ها» … یا اگر مایل باشید «گفتنی‌ها» … نمی‌خواهید؟ «دیدنی‌ها» را برایتان می‌گیرم. آه! شما هم در ده استفاده می‌کنید؟ چه سعادتی! پس صدای این پیرمرد را می‌شناسید؟ «… مثلاْ همین میدان بوستان را مثال می‌زنم. آن روز‌ها که من جوان بودم خاکی و بی‌آب و تنگ و تاریک بود. هیچ کس در آن قدم نمی‌گذاشت. غروب به غروب سقا‌ها با مشک آب پاشی‌اش می‌کردند اما … اما حالا ماشاءالله صد ماشاءالله دختر جان برو ببین چه خبر است! فواره‌های رنگارنگ در تلألو، مجسمهٔ چرنده و پرنده و خزنده در خودنمائی، لامپ‌ها درخشان، چه نیمکت هائی دورش گذاشته‌اند! تمام می‌خ‌هایش سر جای خود، مرد و زن و پیر و جوان و سالم و بیمار و شهری و روستائی دست زن و بچهٔ خود را گرفته شاد و سعادتمند قدم زنان، اتوبوس‌ها دو طبقه … آقا جان، اتوبوس‌ها دو طبقه … خیلی معذرت می‌خواهم، ببخشید، دختر جان، دو طبقه‌ها در رفت و آمد و روی صندلی‌هایش یکی دو نفر نشسته، ایستگاه‌ها همه نظیف و خالی … اما تاکسی‌ها … لازم است بگویم؟ در یک صف به دنبال هم و داخل هر کدام فقط یک مسافر مؤدب و شیک پوش لمیده. بهتر از آن روز نیست که چند تا درشکهٔ شکسته در شهر کار می‌کرد؟ در همین بوستان کار می‌کرد؟ حالا بیا و از آن طرف نگاه کن: زنان زیبا و نیمه برهنه در حال خرامش و مردان نجیب و سر به زیر در کمال آرامش، همه پاکت‌های تخمه در دست، چیک چیک می‌شکنند و به هم سلام و تعارف می‌کنند. و پسربچه‌ها … پسربچه‌های هفت هشت سالهٔ قشنگ شسته و روفته، مثل مور و ملخ، با کفش‌های نو و لباس اتو خورده و شکم‌های سیر، از مدرسه برگشته، بلیط بخت آزمائی فروشان، جیب بر‌ها در دست پاسبان‌ها اسیر، گدا‌ها را در کامیون‌ها ریزان، مردان باتربیت و تحصیل کرده‌ای که هر کدام ده دوازده سر عائله دارند و تا دیروز در دهات و آبادی‌هایشان در قید و بند بوده‌اند اکنون با کلاه‌های زیبای نمدی و لباس‌های قابل احترام محلی، آزاد و بی‌خیال، شانه و قفل و لوازم التحریک و زنجیر در دست گرفته متاع خود را برای فروش عرضه می‌دارند … نعره کشان … نعره کشان … آن وقت ببین … شیرهای آب چه سفت و محکم، نه خراب می‌شود و نه چکه می‌کند، و برق‌ها از فرط قدرت در حال اشتعال … حالا، دختر جان، نمی‌گوئی یک آهنگ بنوازند؟» آه، آقای هادی‌پور، این‌ همان آهنگ معروف «گل نسا جونم … کارا بهتر می‌شه» است. شما هم شنیده‌اید پس اجازه بدهید …
رحمان رادیو را خاموش کرد و باز به فکر فرو رفت. نه، به فکر فرو نرفتم. به خدا پناه بردم. خدایا! پس لااقل تو به درد دلم گوش بده! ببین که در میان این همه خوشی این مرد حسابی هم با لباس و سر و وضع عجیبش مثل اینکه فقط نازل شده است تا حال مرا به هم بزند و اذیتم کند. راستی این دیگر چه جور پالتوئی است؟ چرا پاشنهٔ کفشش را خوابانده است؟ برای اینکه وصلهٔ کلفت جوراب‌هایش نمایان باشد! و چه شال بزرگی به کمر بسته است. لابد برای جلوگیری از سرما است یا طبیب ده تجویز کرده است. «کمرم درد می‌کند! عود کرده است!» کمر درد هزار ساله، موروثی، غیر قابل علاج! خداوندا! چه وقت می‌توان آن‌ها را متقاعد کرد که این جور کمر درد‌ها درمان ناپذیرند؟ و بالاخره چه وقت قبول می‌کنند که من آدم بیچارهٔ بی‌دست و پائی هستم که گوشه‌ای به حال خودم افتاده‌ام و علاقه‌ای به دیدن اقوام و آشنایان ندارم و حتی نفس فرشتگان هم ملولم می‌کند؟
واقعاْ حق با رحمان بود، اثاث مردم را در شهر بزرگ خیلی زود می‌دزدند و رحمان با تردستی ساعت مهمانش را کش رفت و آن را در جیب خودش پنهان کرد.

اکنون عصر جمعه است.
هوای مطبوعی است و خیابان‌ها شلوغ و پر سر و صدا است. رحمان و آقای هادی‌پور و پرویزخان (که اندکی پس از ورود مه‌مان عزیز، مطابق قراری که داشتند وارد شده بود) آهسته و ساکت قدم می‌زنند …
خیلی خوب، پرویزخان باید بداند که من تقصیری ندارم. من که دعوتش نکرده بودم، ناخوانده وارد شده است … پرویزخان عصبانی است و اخم‌هایش را درهم کشیده است. وقتی که می‌خواهند از این سر خیابان به آن سر بروند فرصت مناسبی به دستش می‌افتد، آهسته پچ پچ می‌کند:
ــ شما می‌توانستید به من خبر بدهید که گرفتارید و برایتان مه‌مان رسیده است. به من مربوط نیست که شما پیش او رودربایستی دارید، مهم این است که بعد از ظهر و شب مرا خراب کرده‌اید. من اصلاْ قدرت تحمل او را ندارم.
رحمان التماس می‌کند:
ــ تو را به خدا خواهش می‌کنم، مبادا جلو او حرفی بزنی، قضیه کاملاْ جدی است.
ــ جدی؟ این حرف از دهان تو درآمد؟
در کافه قنادی «امپریال»، درست در‌ همان لحظه‌ای که آقای هادی‌پور نمی‌داند با شیر و قهوه‌ای که دستور داده است چه کند و چطور آن را بخورد (بهتر نبود ایشان‌ همان چای خودمانی را خبر می‌کردند، تا اینکه … مثلاْ چه چیز را می‌خواست ثابت کند؟ اینکه دهاتی نیست؟ … تا اینکه شیر و قهوه را جدا جدا میل بفرمایند؟)، رحمان با لبخندی که به سختی بر چهرهٔ خود تحمیل کرده است می‌کوشد او را بیشتر و بهتر معرفی کند:
ــ پرویزخان، با شما هستم. حواستان کجاست؟ همانطور که عرض کردم، ایشان آقای هادی‌پور هستند. گمان می‌کنم پسر عموی خالهٔ عمهٔ مادر من باشند. ما تقریباْ همسال هستیم. تا ششم ابتدائی را با هم خواندیم، بعد که من برای ادامهٔ تحصیل به شهرستان رفتم ایشان ترک تحصیل کردند و به زراعت و …
آقای هادی‌پور به سخنان او می‌افزاید:
ــ و قالی بافی …
ــ بله، بعد زن گرفتند و به دام پروری مشغول شدند. ماشاءالله ده یا چهارده بچه پیدا کردند. آه، پرویز، Do not look at him left left، Please * خلاصه از ما جلو افتادند.
پرویزخان با اوقات تلخی می‌گوید:
ــ آخر He is head of *** **
آقای هادی‌پور با سوء ظن می‌پرسد:
ــ این چه زبانی بود؟ شما چه می‌گفتید؟
رحمان جواب می‌دهد:
ــ انگلیسی است، آخر من و پرویز را اداره فرستاده است انجمن ایران و امریکا که انگلیسی بخوانیم. چند تا پیرزن و پیرمرد هم از اداره‌های دیگر هستند، ولی خوب، از شما چه پنهان، ما اغلب از سر کلاس در می‌رویم و عوضش این جور جا‌ها تمرین می‌کنیم … آخر این روز‌ها اگر کسی انگلیسی بلد نباشد کلاهش پس معرکه است. برای نامزدبازی، دختر بلند کردن، استخدام شدن، جاروکشی، ادامهٔ تحصیل، دربانی دانشگاه و حتی در ادارات اگر آدم کاری داشته باشد و بخواهد زود‌تر راه بیفتد انگلیسی لازم است. معلم ما خانم سر به راهی است، می‌س کارپولوشکا یا می‌سیز کارپولوشکا … هنوز نمی‌دانم کدام یک …
آقای هادی‌پور می‌پرسد:
ــ دو نفرند؟
ــ نه، آخر چطور بگویم؟ … قرار است پرویزخان یک شب تحقیق کند …
ــ خیلی خوب، خدا قوتتان بدهد. حالا مطلبی که گفتید چه بود؟
ــ آ‌ها! آن دو زن را ملاحظه می‌فرمائید آنجا پشت آن میز نشسته‌اند؟ من به پرویزخان گفتم که آن‌ها این کاره‌اند. پرویزخان هم جواب داد: بله، من هم شنیده‌ام.
ــ حقیقتاْ راست می‌فرمائید؟
ــ بله، شک نداشته باشید، اینجا زن‌ها اغلب این کاره‌اند.
آقای هادی‌پور رویش را از آن طرف برمی گرداند و در حالی که رویش قرمز شده است زیر لب لااله الاالله می‌گوید.
پرویزخان گارسون را با خشونت صدا می‌کند: «حساب ما!»
رحمان لبخند می‌زند و با التماس می‌گوید: «لطفاْ!»
آقای هادی‌پور گوش‌هایش را تیز می‌کند.
ــ دوازده تومان، قربان!
دست پرویزخان به جیب می‌رود و آقای هادی‌پور به سه لیوان شیر و قهوه که اینک خالی است مثل یک معادلهٔ سه مجهولی نگاه می‌کند و در ذهنش می‌خواهد حساب کند که قیمت هر کدام چقدر شده است و چرا. وقتی که می‌خواهند بلند شوند رحمان حس می‌کند که دست آقای هادی‌پور آهسته به پهلویش می‌خورد و سر او به جائی اشاره می‌کند:
ــ آن یک تومانی، توی بشقاب، رفیقت چرا آن را برنداشت؟ یادش نرفته باشد؟
رحمان به او خیره می‌شود، انگار که معادله‌ای یک مجهولی است، و آنگاه با لحنی قاطع می‌گوید:
ــ «انعام!» پرویزخان جلو‌تر از آن‌ها بیرون رفته است. رحمان زیر لب می‌گوید: «اینجا همیشه باید انعام داد!»
دو شب بعد که خسته و کوفته از باغ وحش برگشته‌اند، رحمان باز خوابش نمی‌برد. آقای هادی‌پور که روی قالی خوابیده است و چون لحاف کم بوده پالتویش را هم روی سرش کشیده است خرخر می‌کند و گاهی حرف‌های عجیب می‌زند. حتی یکی دوبار صحبت‌های عاشقانه می‌کند و نام رقاصه‌های کافهٔ «بهشت تهران» را که شب پیش دیده‌اند بر زبان می‌آورد.
رحمان همچنان در تاریکی به او خیره شده است و سیگارش را دود می‌کند، مثل اینکه هنوز در حل این مسئله درمانده است و کم کم خیالات شیطانی و ترسناکی در مغزش جان می‌گیرد: چطور است او را خفه کند؟ نه، اثر انگشت ممکن است بماند. بهتر است ازاتاق بیرون برود و بعد ناگهان در را به هم بزند و صداهای ناهنجار از خودش دربیاورد تا بلکه او را از این خواب عمیق بیدار کند (آخر این یک بی‌انصافی نیست که دستگاه خلقت روا داشته است؟) اما عیب کار اینجا است که زن دیوانهٔ صاحبخانه و دخترش «زیزی» هم از خواب می‌پرند، با عربده‌ها و گنجشک‌هایشان.
در تاریکی دندان‌هایش را به هم می‌فشرد. آ‌ها! چطور است او را از زندگی در این شهر بترسانم؟ حقایق را صاف و پوست کنده برایش تعریف می‌کنم و آن وقت فقط کمی اقبال لازم دارم، چیزی که تا بحال نداشته‌ام! … تنها کافی است که جان و مالش در خطر باشد.
آقای هادی‌پور در رویای شیرین خود لبخند می‌زند.

اکنون کنار خیابان در انتظار تاکسی ایستاده‌اند. می‌خواهند بروند پیش دکتر. اول یک تاکسی خالی از دور پیدا می‌شود. آقای هادی‌پور ناگهان مثل بچه‌ای که دست مادرش را‌ رها کند به جلو می‌پرد و دستش را ناشیانه بلند می‌کند. رحمان به موقع او را عقب می‌کشد. تاکسی به سرعت باد می‌گذرد و رانندهٔ آنکه یک جاهل کلاه مخملی است سرش را بیرون می‌آورد و دستش را که رو به بالا گرفته است چند بار تکان می‌دهد. راهگذر‌ها می‌خندند. بعد دو تا تاکسی خالی دیگر از مقابل آن‌ها به‌ همان تندی می‌گذرد. تاکسی دیگری، بی‌مسافر و آهسته و با تفنن، مثل عروس از پهلویشان رد می‌شود. رحمان چند قدم به دنبالش می‌دود. تاکسی می‌ایستد و رانندهٔ آنکه نوجوان شیک پوش و مؤدبی است می‌پرسد:
ــ کجا، قربان؟
ــ اجازه بدهید، الساعه عرض می‌کنم …
آقای هادی‌پور که هنوز از ضربهٔ تصادف احتمالی چند دقیقهٔ پیش به خود نیامده است، گیج و آشفته دست در جیب بغلش می‌کند و کیف کهنهٔ بادکرده‌ای را در می‌آورد و از درون آن یک تکه روزنامهٔ مچاله شده بیرون می‌کشد. رانندهٔ زیبا با خونسردی سیگار «وینستون»‌اش را روشن می‌کند. رحمان تکهٔ روزنامه را روی کاپوت ماشین پهن می‌کند و می‌خواند:

دکتر صمیم جالینوس
پزشک امراض روانی، پوست، زنان داخلی ــ متخصص بیماری‌های چشم و گوش و حلق و بینی، اطفال، عفونی ــ جراح مجاری ادرار و استخوان …
راننده می‌گوید:
ــ معذرت می‌خواهم، تمام نشد؟
رحمان پوزشخواهانه نگاهش می‌کند و باز می‌خواند:
 «و دارای درجه از دانشگاه امریکا»
آقای هادی‌پور می‌گوید:
ــ بیرون شهر است؟
رحمان جوابش نمی‌دهد.
 «… ترک اعتیاد در بیست و نه ساعت، تزریقات استریل، رفع چاقی و ایجاد لاغری و بالعکس، معالجهٔ سفلیس تازه و سوزاک کهنه …»
راننده زیر لب آهنگ «Mine is a lonely heart» را که گویا خودش ساخته است با سوت می‌زند. رحمان قد می‌کشد و می‌گوید: «بالاخره معلوم شد. جائی بین ویلا و بهجت آباد است، قربان!» و ملتمسانه دست‌هایش را به هم می‌مالد: «حتماْ می‌برید. آخر بالای شهر است»
جوان راننده سری تکان می‌دهد و با قیافهٔ جدی می‌گوید:
ــ خیلی متأسفم … نمی‌توانم.
آقای هادی‌پور، این بار خودش را به موقع عقب می‌کشد.
آن وقت یک تاکسی کوچک جلو پایشان ترمز می‌کند. رحمان سعی می‌کند خونسرد باشد:
ــ آخر شما که پنج نفر مسافر دارید، کجا می‌خواهید سوار کنید؟
راننده مرد میانه سال و کاسبکاری است، اما لحن جاهلی دارد:
ــ یکی بغل دست، یکی هم خدمت آقایون!
یکی از این «آقایون» پیرزن چادری بی‌دندانی است که گوشه‌ای مچاله شده است. رحمان شانه‌هایش را بالا می‌برد: «ویلا …» و با انگشت به طرف شمال اشاره می‌کند. راننده با انگشتش به طرف جنوب اشاره می‌کند:
ــ خیلی خوب، از «شوش» می‌ریم، اگر عشقتانه بفرمائید …
لحظه‌ای بعد تاکسی آن دو را به مکان‌های نامعلوم می‌برد، در حالی که رحمان پهلویش از ضربات آرنج راننده به درد آمده است و پیرزن بی‌دندان نفرین‌های نامفهوم می‌کند و آقای هادی‌پور، وحشت زده و عرق ریزان، در ردیف عقب، تقریباْ به حال چمباتمه، جلو چهار مسافر دیگر نشسته است و بالا و پائین می‌پرد و چانه‌اش به صندلی جلو می‌خورد و از دو طرف او را هل می‌دهند و گوشش فحش‌های زیرلبی را می‌شنود و نمی‌داند که دیگران پای او را می‌فشرند یا او پای دیگران را …
آن‌ها سرانجام به مطب آقای دکتر جالینوس رسیدند. مدتی طول کشید تا حالشان جا آمد و خستگی راه از تنشان در رفت. در اتاق انتظار که صندلی‌ها را مثل واگون‌های قطار پشت سرهم چیده بودند مریض‌ها در حال نشسته صف کشیده بودند. رحمان آقای هادی‌پور را در نوبت نشاند. از پیشخدمت شماره گرفت و بعد آماده شد که سیگار بکشد. پیشخدمت گفت: «اینجا قدغن است» و رحمان زیرلب گفت: «مانعی ندارد» و دست‌هایش را در جیب شلوار کرد و‌ همان طور که آهسته قدم می‌زد به عکس‌های دیوار چشم دوخت: یک اسکلت دراز انگشت تهدیدآمیزش را به سوی او نشانه رفته بود؛ بالای سر اسکلت، پرستار زیبائی (چه شباهت عجیبی با «ماریزا آلازیو» داشت!) یک بچهٔ بسیار چاق و لخت را سر لگن گرفته بود. یک گوشه، عکس رنگی بزرگی حکایت از معالجه در دوران‌های قدیم می‌کرد، و در گوشهٔ دیگر تابلو چاپی بزرگی را چسبانده بودند: «کمیتهٔ ملی دفاع از سلامت ایرانی توصیه می‌کند که غذای روزانهٔ شما حتماْ باید از این مواد تشکیل شده باشد: شیر پاستوریزه، کرهٔ پاستوریزه، تخم مرغ روز، گوشت مرینوس یا مارینوس، سبزی هفته، سالاد الویه، پرتقال لبنانی، پنیر هلندی، آب هویج فرنگی، گوجه فرنگی، سیب زمینی استانبولی و مقدار بسیار کمی آب غوره» یکی از نقاشان مشهور معاصر آنچه را که نام برده شده بود با آب و رنگ روی یک سفرهٔ بزرگ قلمکار پرداخته بود. رحمان جلو‌تر رفت و با ناباوری باز به تابلو خیره شد و بار دیگر آن را زیر لب خواند: «… آب غوره؟ این دیگر بد شد، آب غوره از کجا بیاوریم؟»
آقای هادی‌پور محجوبانه سرفه کرد. بچه‌ای جیغ زد و رحمان ناگهان سرش را برگرداند، صدای جیغ بچه به نظرش خیلی عجیب آمده بود. دختر بچهٔ مردنی نزاری بود که با سماجت به پستان خشکیده و زردرنگ مادرش چسبیده بود. مادر، پیشانیش عرق کرده بود و چشم‌هایش مدام باز و بسته می‌شد. رحمان پیش رفت و با همدردی پرسید:
ــ ببخشید … ببخشید، خانم، با شما هستم، این بچه؟ خیلی متأسفم، حتماْ مرض سختی دارد؟
نگاه مادر یک لحظه بر او ثابت ماند و چشم‌هایش انگار که می‌خندید:
ــ نه، آقا، خدا عمرتان بدهد، دکتر می‌گوید فقط از بی‌غذائی است.
رحمان گفت: «آ‌ها!» ناگهان علاقه‌اش را از دست داده بود.
ــ خودم هم همینطور.
رحمان از او دور شد. زن مثل اینکه نمی‌خواست از این همصحبت مهربان دل بکند:
ــ همه‌مان همین جوریم، می‌گویند ارثی است.

اما رحمان به دیوار رو به رو خیره شده بود: یک عکس کوچک قاب کرده، گویا آقای دکتر بود در میان استادان و همکلاسان، و سوگندنامه:
 «بقراط گفت شاگرد طب آن است که لباس سپید بپوشد و دروغ نگوید و با بیمار مهربان باشد و به قصد سود درمان نکند …» رحمان آه کشید: «خیلی خوب، این‌ها را بقراط گفته است …» و آن وقت ریز قیمت‌ها را دید که با خط درشت نستعلیق بر کاغذی سفید نوشته بود:

دفعهٔ اول
۳۵۰ ریال
دفعهٔ دوم
۴۰۰ ریال

دفعهٔ سوم
۲۰۰ ریال

تا دفعهٔ هفتم، هر بار
۱۰۰ ریال
از دفعهٔ هشتم به بعد هربار
۴۰۰ ریال
با تعیین وقت قبلی
۸۰۰ ریال
عیادت در شهر
۱۰۰۰ ریال

شمیرانات
۱۵۰۰ ریال

در زیر کاغذ با خط ریز شکسته اضافه شده بود:

ده درصد سرویس قبل از معاینه دریافت می‌شود.
معالجهٔ فقرا به طور اقساط انجام می‌گیرد.

رحمان دستش به طرف جعبهٔ سیگارش رفت، بعد در میان راه آن را برگرداند، خمیازهٔ بلندی کشید و پشت سر آقای هادی‌پور روی صندلی نوبت نشست.

آن شب رحمان سرانجام دودلی را کنار گذاشت و زمینه را برای اجرای «عملیات تیرکمان طلائی» آماده ساخت. تیرکمان طلائی نامی بود که خود به یک سلسله مانورهای لفظی و عملی داده بود که می‌بایست نتیجه‌اش به فرار داوطلبانهٔ آقای هادی‌پور بینجامد. این بود که نخست از آب و هوا سخن گفت. بله، البته آب و هوای شهر بزرگ خوب است، اما گازوئیل! می‌دانید که حتی در روزنامه‌ها هم نوشته‌اند که سرطان می‌آورد. آه! راستی؟ پناه بر خدا … و کوره‌های آجرپزی و گرد و خاک و کثافات کوچه‌ها و خیابان‌ها، این‌ها را هم در رادیو گفته‌اند که سل می‌آورد. نه … البته برای یکی دو روز زیاد خطری ندارد، اما بیشتر از آن … و ما چه خواهیم کرد؟ خیلی ساده است، مقامات بهداشتی بار‌ها اعلامیه داده‌اند که باید این وضع اصلاح بشود، ولی خوب، چاره چیست، از دست خودشان که کاری برنمی آید، این گره با دست مقامات غیربهداشتی گشوده می‌شود و آن‌ها هم که دستشان به کارهای خودشان بند است.
پس از آن از غذا سخن گفت. تخم مرغ‌ها … نمی‌دانستید؟ تخم مرغ‌ها زرده ندارند، زرده‌ها را با آب دزدک می‌کشند و بالاخره، نمی‌شود کاری کرد، کشف سوراخ‌های ریزی که بر تخم مرغ به وجود می‌آید احتیاج به سلول فوتوالکترواتمیک دارد که در تمام شهر بزرگ فقط یک دستگاه آن موجود است که آن را هم در نمایشگاه اتم در خدمت بشر گذاشته‌اند.
و فلفل‌ها؟ تند نیستند. و سماق‌ها؟ ترش نیستند. معهذا به راحتی از سوراخ رد می‌شوند … غذای روز اینجا هم البته دیزی است که کارگران مغازه‌ها و کارمندان دون پایهٔ ادارات و روشنفکران هر روز از آن استفاده می‌کنند. فعله‌ها و عمله‌ها برنامهٔ مرتب تری دارند: ظهر به سرعت خودشان را به قهوه خانه می‌رسانند که به برنامهٔ مخصوص رادیو برسند، دستورات بهداشتی را گوش کنند و بعد ساندویچ نان بربری را، با یکی دو چای شیرین، به تفنن می‌خورند. این ساندویچ هم مقوی و هم ارزان است و مهم‌تر از آن تقریباْ تنها چیزی است که هنوز در خاورمیانه بی‌رقیب است؛ نان کلفت خمیری بربری را از هم می‌گشایند و لای آن قسمت‌های برشته‌ای از‌ همان نان بربری می‌گذارند. پس از آن تفسیر روز را می‌شنوند و سر کار می‌روند. و لبو؟ لبو را با جوهر قرمز مخصوص سرخ می‌کنند، قورمه سبزی را هم با جوهر سبز مخصوص می‌پزند. فورمول‌های آن‌ها هم البته سری است و کسی جز صاحب کار و بازرسان غذائی از آن‌ها خبر ندارد. آ‌ها! حالا فرض کنید دلتان گرفته و می‌خواهید لبنیات بخورید. می‌دانید چیست؟ آن‌ها را از شیر خشک‌های اعطائی می‌سازند، و ما هم که در حال رشدیم. ببینید چه خوب نیازمان را درک کرده‌اند. اما افسوس، با آنکه این یکی از همهٔ غذا‌ها به نظر بهتر و سالم‌تر می‌آید باز هم به درد نمی‌خورد. آخر، می‌دانید، طعمش برای خودشان خوب است، به مذاق ما خوش نمی‌آید …
آقای هادی‌پور گوئی افسون شده بود: با چشم‌های وحشت زده گوش می‌داد. رحمان بی‌رحمانه ضربه‌ها را فرود می‌آورد. دستش را مثل دادستان دراز کرده بود و صدایش را با طنین تحکم آمیز بالا و پائین می‌برد:
… و جیب بر‌ها! تکان بخوری جیبت را می‌زنند. آن‌ها خودشان را به شکل پیرزن باردار و جوان عیالوار درمی آورند. گمان نکنید که جیب‌های شما در امان است. چون آن‌ها حتی آن سنجاق قفلی‌ها را هم باز می‌کنند. خیلی خوب، این چه زندگیی است؟ اصلاْ می‌شود یک دقیقه هم در این شهر دریده بند شد؟ بهتر نیست آدم برود‌ همان … چه می‌دانم، شهر خودش، ده خودش، و یک گوشهٔ دنج پیدا کند و راحت باشد؟ لااقل دیگر از دست گدا‌ها راحت باشد؟ بله، گدا‌ها … بعضیشان از بازماندگان زلزلهٔ قزوین‌اند، عده‌ای از سیل زدگان معاصرند، دختربچه‌ها و پسربچه‌ها اغلب وابسته به سندیکاهای گوناگون‌اند و قدیمی تر‌ها تک رو و منفردند. آن‌ها راه‌های مختلفی برای گدائی دارند: یکی دستش لمس شده، یکی پای بچه‌اش را سوزانده، یکی بلیت بخت آزمائی می‌فروشد و دیگری برایت فال حافظ می‌گیرد. دیپلمه‌هایشان سمج‌تر و بی‌مزه ترند. تنبل‌ها آبروی مملکت را به خطر انداخته‌اند. همین امروز ندیدید؟ از اسلامبول که رد می‌شدیم؟ کاغذی به گردنش آویزان کرده بود که «من یک دیپلمهٔ نمونه هستم، حاضر به هر کاری می‌باشم. محض خاطر بچه‌هایتان که به روز من نیفتند به من کمک کنید.»
آقای هادی‌پور ساکت بود و سیگار اشنو لای انگشت‌هایش خاموش شده بود. رحمان دلش بر او سوخت و حتی برای یک لحظه چنان به اندوه دچار شد که نزدیک بود از او معذرت بخواهد. بی‌اختیار گفت:
ــ باید ببخشید. ولی آخر … من هم تقصیری ندارم.
آقای هادی‌پور با حیرت به او نگاه کرد:
ــ بله، معلوم است، من که نگفتم تقصیر شماست. خیلی از این چیز‌ها هم خواست …
رحمان ناگهان از جا برخاست، همهٔ آن احساسات پاک به تنفر و خشم مبدل شده بود. سرش را پیش برد و فریاد زد:
ــ خدا؟
از طبقهٔ دوم صدای جیغ زنگدار و شیطان زیزی بلند شد که گوئی در جواب او برخاسته بود.

فردا و فردا و فردا …
بیهوده نیست که انسان باید همیشه به فردا امیدوار باشد. فردای آن روز که در رستوران «روژه مارتن دوگار» ناهار می‌خوردند فرشتهٔ شانس و اقبال به روی رحمان لبخند زد. همین چند دقیقهٔ پیش بود که از یک دختر ده یازده سالهٔ لاغراندام که پیراهن قرمز کهنه‌ای به تن داشت و مژگان بلندش چشم‌های سیاه و خیلی درخشانش را می‌پوشاند یک فال یک ریالی خریده بود. آقای هادی‌پور هم یک ریال در راه خدا به دخترک داده بود، بی‌آنکه فالی بگیرد. دخترک لبخند معصومی زده بود، اما همچنان ایستاده بود و به میز نگاه می‌کرد، آن وقت رحمان در پی نگاه او به تکه‌های نان رسیده بود. آ‌ها! دخترک نان‌ها را گرفت و زیر لب گویا تشکر کرد و از آن‌ها دور شد. کفش‌های پاره‌اش بر موزائیک براق کف رستوران کشیده می‌شد و پاهای لاغر خوش ترکیبش از سوراخ‌های جوراب پیدا بود.
ــ فالتان چه بود؟
رحمان گوئی از رؤیا بیرون آمد. به تلخی خندید: «لبانش به ظرافت شعر … آه، فال من؟ و از روی فال خواند:
ــ حافظ که میان الفاظش هزاران پند و اندرز است و سال‌ها وقت می‌خواهد که به اصل معنی گفتارش پی ببری برای تو اینطور می‌گوید: فکر شما چندی است ناراحت است، از قوم و خویش خود خیری ندیدی، جند دفعه دنیا به شما رو کرد به علت اصول ندانم کاری و نداشتن وسائل به جائی نرسیدی. اما ستارهٔ اقبال شما روز به روز رو به ترقی است ولی فعلاْ نزدیک برج سعد است و هنوز در آن نرفته است. انشاءالله، آخر و عاقبتت بسیار خوب می‌شود»
آقای هادی‌پور که با اعتقاد یک مؤمن گوش داده بود گفت:
ــ الحمدالله، الحمدالله! من هم همیشه همین را می‌گفتم.
و درست در همین لحظه بود که از میان کاسهٔ قورمه سبزی آقای هادی‌پور یک تکه لاستیک کلفت سیاه بیرون آمد. لاستیک به چنگال گیر کرده بود و اکنون مثل خرچنگ لزج و چندش آوری دور خود می‌پیچید و باز و بسته می‌شد. آبی سیاه رنگ و غلیظ، از انتهای آن به روی میز می‌چکید.
آقای هادی‌پور آهسته و با احتیاط، چنگال و طعمه‌اش را کنار بشقاب گذاشت و به آن خیره شد. انگار مارگیری است که از نی زدن فارغ شده است و انتظار رقص مار را می‌کشد. رحمان از بهت ناخودآگاه خود بیرون آمد و مثل بچه‌ها به بالا جست:
ــ تیرکمان طلائی به هدف خورد!
نگاه بی‌امید و نامفهوم آقای هادی‌پور بر او دوخته شد.
ــ … خیلی خوب، بفرمائید! اگر خدای ناکرده آن را می‌خوردید چه می‌شد؟ حالا از ما بگذرید، معدهٔ ما دیگر پولادی شده، هر روز انواع و اقسامش را می‌خوریم، اما شما …
آقای هادی‌پور گفت:
ــ این غذا‌ها که جگر برای آدم نمی‌گذارد. نکند بواسیر هم …
رحمان دید که آقای هادی‌پور بلند شد و عقب عقب رفت و بر صورتش عرق نشست. از رستوران بیرون رفتند.
ــ … نه، تا این حد هم نگران نباشید. بیشتر از هر چیز خرفتی و منگی می‌دهد. چطور بگویم؟ آدم یک جور مخصوص می‌شود، برایش دیگر چیزی فرق نمی‌کند، هر کس هر چه گفت گوش می‌کند. هر کار بهش گفتند انجام می‌دهد، تقریباْ مثل ش‌تر عصارخانه می‌شود.
ــ وای! پناه بر خدا، پس من باید زود‌تر بروم، اگر اینجا بمانم و اینطوری بشوم … فکر می‌کنید دیگر توی ده آبرو برایم باقی می‌ماند؟
ــ بروید؟ مگر نمی‌خواستید «فروشگاه مجیرالدین بیلقانی» را ببینید؟ آنجا اجناس خیلی گرانی هست که در دهات و شهر‌ها پیدا نمی‌شود و فقط از ما بهتران می‌توانند بخرند … یا آسمان خراش‌ها را؟ آن‌ها ده، پانزده و بلکه بیشتر طبقه دارند. حتی مال کارگر‌ها بیست و یک طبقه است، یک شاهکار معماری است. میلیون‌ها تومان پول خرجش شده است …
ــ ولی به درد من نمی‌خورد. من درد کمرم بیشتر شده، چشم‌هایم سیاهی می‌رود، دهنم پر آب می‌شود، نمی‌دانم صفرا زردابم زیاد شده یا از این غذا‌ها است … مثل اینکه آب و هوای اینجا به من نمی‌سازد. نکند مسموم شده باشم؟ مثل اینکه اسهال خونی گرفته‌ام …
رحمان با رضایت خاطر آقای هادی‌پور را به یک مستراح عمومی می‌رساند.

اکنون رحمان در کوچه‌ها و خیابان‌های خلوت و خاکستری سرگردان است. سپیده تازه می‌خواهد بزند و چراغ‌های رنگ باخته، منتظر آن لحظهٔ محتوم‌اند. رحمان می‌ایستد و در هوای پاک صبحگاهی نفس عمیقی می‌کشد. تیرهای چراغ برق هم مثل اینکه در انتظار ایستاده‌اند و از خستگی ساعت‌های دراز شب سر‌هایشان را پائین انداخته‌اند. رحمان باز به راه می‌افتد و در تاریک و روشن ته خیابان طرح مبهم شیرفروش را می‌بیند که روی دوچرخه‌اش قوز کرده است و گاهی بوق می‌زند. هوا اتفاقاْ زیاد سرد نیست و رحمان احساس می‌کند سبک‌تر شده است. اما موقتی است و باز چیزی در سینه‌اش سنگینی می‌کند. به کوچه‌ای می‌پیچد و دست‌هایش را با بلاتکلیفی به هم می‌زند. چراغ‌های برق ناگهان خاموش می‌شوند. سگی در انتهای کوچه پارس می‌کند و آخوندی که عبایش را سخت به خود پیچیده است مثل سایه به سرعت از پهلویش می‌گذرد. از دور صدای ماشین می‌آید …
رحمان از کوچهٔ بن بستی که بی‌اراده به آن پا گذاشته است برمی گردد و خودش را باز به خیابان می‌رساند. پیرمرد لبوفروشی به او نزدیک می‌شود، لنگی روی شانه‌اش انداخته است و گاه به گاه چرخش را نگاه می‌دارد و دست‌هایش را با بخار لبو‌ها گرم می‌کند. همین که به او می‌رسد فریاد می‌زند: «آی لبو دارم! لبوی داغ تنوری!» و کمی پا به پا می‌کند و منتظر می‌ماند. آنگاه می‌گذرد …
رحمان به چهارراه «آزادی» می‌رسد. خیلی خوب! این هم آقای هادی‌پور که می‌خواستم هر چه زود‌تر برود. رفت! حالا چطور شد؟ چه فرقی کرد؟
آقای هادی‌پور با عجله بلیت خریده بود و بیست و چهار ساعت بود که دیگر لب به آب و غذا نمی‌زد. فقط چای داغ می‌خورد و سیگار می‌کشید. حتی دیگر برای ساعتش هم بی‌تابی نمی‌کرد، و به قهوه خانهٔ سر کوچه هم نمی‌رفت که غلیان بکشد. بعد رفته بودند که نسخه‌اش را تهیه کنند: چهارصد و شصت و سه تومان و دو ریال و ده شاهی شده بود. دکتر چهار نوع مرهم مالیدنی، سه جور آمپول خوراکی و ده جعبه آمپول‌های تزریقی و مقداری قرص و کپسول و شربت خوراکی تجویز کرده بود.
یک مشمع شیرنشان هم داده بود.
آن وقت شب آقای هادی‌پور بار و بنه‌اش را بسته بود، بی‌آنکه دل و دماغی داشته باشد، و رحمان در فرصت مناسبی ساعت را گوشه‌ای، پهلوی دوا‌ها لغزانده بود. آقای هادی‌پور گاه می‌لرزید، گاه احساس تب می‌کرد و زمانی هم هذیان می‌گفت: صحبت‌هایش بیشتر دربارهٔ اجنه و شیاطین و روز قیامت و عدل الهی بود تا آرتیست‌های چاق و زیبا و نمایش‌های بامزهٔ تآتر‌ها، و ده‌ها بار به رحمان التماس کرده بود که از خر شیطان پائین بیاید و خودش را به ده منتقل کند و دست آخر هم قول داده بود که مقداری طلسم و دعا و نظر قربانی برایش بفرستد.
وقتی ماشین آقای هادی‌پور در تاریک و روشن سحر می‌خواست راه بیفتد، رحمان برایش دست تکان داده بود و دیده بود که آقای هادی‌پور گریه می‌کند و با دلسوزی و ترحم سرش را تکان می‌دهد … خیلی خوب … ولی اکنون دوباره تنهائی است و بی‌کسی …
چرا گذاشتم او برود؟
رحمان ناگهان برگشت و بنا کرد به دویدن. چشم‌هایش می‌سوخت و دندان‌هایش را به هم می‌فشرد … اگر هنوز بتوان به او رسید … اما گاراژدار به رویش لبخند زد و مدتی که به نظر خیلی طولانی می‌آمد به دقت بر او خیره شد. نه، حتی آقای هادی‌پور هم رفته بود.
پیاده به خانه برگشت. هنوز در اتاقش را باز نکرده بود که پرویزخان زنگ زد. امروز چه زود آمده بود! رحمان مثل بچه‌ای در او آویخت و بنا کرد هق هق کردن. اما نمی‌توانست گریه کند، چشم‌هایش همچنان خشک بود. پرویزخان گفت:
ــ دیگر چه خبر است، بچه ننه؟ باز به سرت زده؟
رحمان از او جدا شد، رادیو را از روی سر بخاری برداشت و محکم به دیوار کوفت، تختخوابش را وارونه کرد، مجله‌های هفتگی و روزنامه‌ها را که به آن‌ها فقط نگاهی می‌کرد پاره پاره کرد و به در و دیوار زد و بعد میان اتاق، روی قالی کهنهٔ پر گرد و خاک نشست و سرش را در دو دست گرفت و مثل روزهای عزا بنا کرد به زار زدن.
زن صاحبخانه با دخترش از راه رسیدند. «زیزی» بالا و پائین می‌جست و دست می‌زد و آهنگ‌های برنامهٔ کودکان را می‌خواند. زن کت پرویزخان را گرفته بود، آن را می‌کشید و او را تکان می‌داد:
ــ یک کاری بکن! یک کاری بکن! آبرویم پیش در و همسایه می‌ریزد. من یک دکتر خوب سراغ دارم. ولی باید با تاکسی رفت، خانه‌اش بهجت آباد است …
رحمان ناگهان آرام شد، بهجت آباد؟ نه … نه … حتما

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

سنگر و قمقمه‌های خالی

۱
شناسنامهٔ اول:
آقای «کمبوجیه» دارای نام خانوادگی… فرزند … در تاریخ هیجدهم ماه دی سال ۱۲۹۰ شمسی در شهر … متولد شده‌ است. (در جاهائی که نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ایشان را نوشته‌اند متأسفانه سالیان بعد، به عمد یا به سهو، مهر ادارهٔ قند و شکر را نیز کوبیده‌اند یا به عنوان دیگر جلو هر کدام از آن‌ها می‌توان نوشت لایقرء است.) در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چیزی نوشته نشده است … آقای کمبوجیه ساکن تهران است.
 

۲
یک روز از زندگی آقای کمبوجیه:

باز هم مثل همیشه … اما نه، ممکن است پیش خودتان بگوئید: «چرا باز هم مثل همیشه؟ چرا باز هم مثل همیشه می‌خواهند با گفتن چند چیز کلی جزئیات گفتنی را ناگفته بگذارند؟» برای اینکه چنین نگوئید من هم سعی خواهم‌کرد که بیدار‌شدن آقای کمبوجیه را درست و حسابی برایتان شرح بدهم. حالا شما هم درست و حسابی گوش کنید:
در یک صبح فرح انگیز بهاری که گنجشک‌ها با گنجشک‌ها عشقبازی می‌کردند و ماهی‌ها با ماهی‌ها قول و قرار می‌گذاشتند و پسر‌ها خواب دختر‌ها را می‌دیدند و دختر‌ها خواب پسر‌ها را، آقای کمبوجیه در تختخواب سفری پر سر و صدایش غلتی زد، و از این دنده به آن دنده شد … و چشم‌های نازنینش را باز کرد … یعنی به همین سر و سادگی بیدار شد. مدتی سقف اتاق را نگاه کرد و مدتی هم گذشت تا فهمید که این کار نتیجه‌ای ندارد. بعد رویش را به طرف پنجره برگرداند و آفتاب را که شاعرانه لبخند می‌زد دید، اما حتی خودش هم نفهمید که چرااز خندهٔ آفتاب دلگیر‌شده. بنابراین سرش را زیر لحاف برد و گفت: «حالا که اینطور است فکر می‌کنیم.» یکی دو دقیقه گذشت و هیچ فکری به خاطرش نرسید. پیش خودش گفت: «چطور است در بارهٔ ستاره‌های ثابت و سیار فکر کنم؟» و جواب داد: «خیلی خوب است.» و بعد این مذاکرهٔ کوتاه در مغزش روی داد:
ــ ستاره‌های ثابت و سیار؟
ــ بله …
ــ بله البته، بعضی ستاره‌ها ثابتند یعنی از جایشان تکان نمی‌خورند و بعضی ستاره‌ها هم سیارند یعنی از جایشان تکان می‌خورند.
باز یکی دو دقیقهٔ دیگر گذشت و آقای کمبوجیه همچنان تلاش می‌کرد که چیزی پیدا کند که بتواند او را به فکر کردن وادارد: «آه جستم! بارهٔ خدا فکر می‌کنم.» فکر کرد: «خدا … خیلی خوب، خدا، خدا بزرگ است … البته، و عده‌ای معتقدند که به جای خدا باید گفت طبیعت. خیلی خوب، گفتیم طبیعت …»
در زیر لحاف، در یک صبح بهاری و در مغز آقای کمبوجیه باز مذاکره شروع شد:
ــ آقای کمبوجیه، عقیدهٔ شما در بارهٔ … بارهٔ …
ــ کشتی‌های اقیانوس پیما؟
ــ آفرین! آه، آفرین! در بارهٔ کشتی‌های اقیانوس پیما چیست؟
مدتی به سکوت گذشت و در مغز آقای کمبوجیه، تنها صدای تیک تاک ساعت طنین می‌افکند. معلوم بود که جواب، سنجیده و از روی کمال بی‌طرفی خواهد بود، چون آقای کمبوجیه به دقت فکر می‌کرد. خوشبختانه مذاکره ادامه یافت:
ــ در این باره من هیچ عقیدهٔ خاصی ندارم.
بار دیگر بن بست با تمام سیاهی و وحشتش از دور نمودار شد ــ بن بست مذاکرات ــ و آقای کمبوجیه در زیر لحاف به خودش فشار می‌آورد و مثل غریق نومیدی که دست‌هایش را به هر طرف تکان می‌دهد تا مگر به تخته پاره‌ای برخورد کند از این شاخه به آن شاخه می‌جست، دنبال موضوع‌ها می‌دوید و دستش را، گاه با خشونت و سرعت، و گاه به نرمی و آرامی، به جلو می‌برد که فکر را محکم بگیرد و نگذارد فرار کند. بالاخره توفیق، گرچه نسی بود، نصیبش شد:
ــ در بارهٔ عشق فکر می‌کنم.
ــ در بارهٔ عشق فکر می‌کنی؟
ــ در بارهٔ عشق فکر می‌کند!
آقای کمبوجیه از وحشت نزدیک بود فریاد بکشد. در مغزش از هر گوشه کسی یکی از زمان‌های گوناگون عشق ورزیدن را صرف می‌کرد:
 «کمبوجیه عشقبازی می‌کند! کمبوجیه عشقبازی نکرده است! کمبوجیه، عشقبازی می‌کنی؟»
آقای کمبوجیه مصمم شد که به این شلوغی خاتمه بدهد. با لحن محکمی، که نشانهٔ ارادهٔ خلل ناپذیر است، در مغزش بانگ زد:
ــ بله، عشقبازی می‌کنم!
ــ چطور مثلاْ، نه، حالا خودمانیم، عقل به ما داده‌اند که بفهمیم. خودت قضاوت کن، برای اینکه قضاوت خودت اشتباه در نخواهد آمد … مثلاْ زیر لحاف عشقبازی می‌کنی؟
ــ مسلم است که کسی زیر لحاف عشقبازی نمی‌کند. یعنی در مراحل اول، عشق از زیر بوته‌های گل شروع می‌شود و البته بعد به زیر لحاف ختم می‌شود.
ــ آه کمبوجیه! …
ــ بله، آه کمبوجیه! … زمستان بود. چه زمستان سختی بود. این قصه مال چندین سال پیش است چندین سال پیش که من نوجوان بودم و تازه معنی زیبائی‌ها را می‌فهمیدم … آن وقت، آن شب که باران می‌آمد و ما برای اینکه حوصله‌مان سر نرود به خانهٔ آن‌ها رفتیم، من برای اولین بار «او» را دیدم …
ــ چه عشق آتشینی بود که سرانجامش معلوم نشد …
ــ درست و حسابی یک تراژدی بود.
ــ آه، چه اغراقی! کمدی بود.
آقای کمبوجیه چنان به تخت فشار آورد که نالهٔ تمام فنر‌ها بلند شد.
ــ نه، کمدی نبود! نبود! نبود!
اکنون باز از توی تمام حجره‌ها و پشت تمام دریچه‌های مغزش آدم‌های نامرئی فریاد می‌زدند: «نبود! نبود!» و آقای کمبوجیه چنان دندان‌هایش را به هم فشرد که رشتهٔ فکرش ناگهان قطع شد. سکوت روز بهار را تنها صدای ساعت درهم می‌شکست و در زیر لحاف چیزی تکان. روی قرائن و امارات هر کس حق دارد که خیال کند آن چیز آقای کمبوجیه بود، اما من ترجیح می‌دهم که بگویم:
نه، دوستان محترم! این، درون آقای کمبوجیه بود که، منقلب و ناراحت، موضوع تازه‌ای را برای فکر کردن می‌جست، یا بهتر بگوئیم حتی این، درون آقای کمبوجیه هم نبود، نیاز فکر کردن بود. اگر بتوان گفت. نیاز فکر کردن بود برای زندگی کردن. و اتفاقاْ اینجا هم یکی از جمله جاهائی است که هر چیز را می‌توان وارونه کرد بی‌آنکه در وضع تغییری بدهد. مثلاْ حق داریم بگوئیم: چیزی که در زیر لحاف می‌جنبید نیاز زندگی کردن بود برای فکر کردن.
هر چه بود نمی‌توان بیش از این مته به خشخاش گذاشت. چون اگر چنین کنیم گناه‌مان با گناه کشیشانی که، در کشاکش جنگ خانمانسوز دوست و دشمن، دربارهٔ تعداد فرشتگان و نوک سوزن بحث می‌کردند مشابه خواهد بود (چیزی که از وطن پرستی به دور است) و به علاوه از تماشای شکست یا فتح آقای کمبوجیه هم محروم خواهیم ماند. خوشبختانه آقای کمبوجیه با پیروزی کامل باز شروع کرده بود به فکر کردن:
ــ خب، آخرین مطلبی که در بارهٔ آن فکر می‌کردم چه بود؟ تیک تاک ساعت؟ نه، گمان نمی‌کنم. اصلاْ چرا به یاد تیک تاک ساعت افتادم؟ پس در بارهٔ خدا بود … خدا بزرگ بود و بعضی هم دلشان می‌خواست بگویند طبیعت. نه این هم نبود. بعضی ستاره‌ها ثابتند وبعضی حرکت می‌کنند … البته شک نیست، کما اینکه چند ستاره هم هستند که تند‌تر از همه حرکت می‌کنند و به آن‌ها شهاب می‌گویند. پس چه بود؟‌ای خدای بزرگ! در بارهٔ کشتی‌ها هم که من عقیدهٔ مخصوصی ندارم، یعنی اصلاْ عقیده‌ای ندارم، برای اینکه واقعاْ مضحک است کسی که کارش … کارش چیست؟
ــ خوردن و خوابیدن و به فکر زندگی نبودن.
ــ راستی این هم مسأله‌ای است که آیا آدم باید همیشه و در همه حال دنبال کار کردن برود یا نه … یعنی مثل من به یک زندگی ابتدائی اکتفا بکند یا به همه کار دست بزند، پول‌هایش را جمع کند و خانه‌های کوچک و بزرگ بخرد؟ باید درست و حسابی سر فرصت فکرش را کرد. اما من از این زندگی متنفرم … متنفرم؟ بله کاملاْ، دلم می‌خواهد همانطور که رفیقم می‌گفت زندگی بکنم، آن هم نه مثل او در عالم خیال، بلکه در همین دنیای واقعی: یک گوشهٔ دورافتاده، کنار یک رود آرام که زمستان‌ها خشک باشد و تابستان‌ها پر آب. این را زود‌تر بگویم: در یک شهرستان درجه اول ــ از این همه سر و صدا دیوانه شده‌ام ــ خانه‌ای بسازم مطابق میل خودم با چند تا باغچه که در آن‌ها گل و گیاه بکارم و صبح آبشان بدهم و مواظبشان باشم. بعد این خانه یک اتاق داشته باشد خیلی بزرگ ــ آخر من از این اتاق‌های قوطی کبریتی به تنگ آمده‌ام ــ آفتاب گیر. دور تا دور این اتاق را قفسه بگذارم و ‌کتاب‌های نو در آن‌ها بچینم، کف اتاق را با یک قالی قشنگ فرش کنم، گوشه و کنار چند تا مخده بگذارم؛ بعد وقتی زمستان می‌آید بخاری را روشن کنم، تمام پرده‌ها را بیندازم (اما باز هم از پشت شیشه‌ها بتوانم برف‌ها را که یواش یواش به زمین می‌ریزند ببینم)، چند تا رفیق داشته باشم، هر ماه یکی از آن‌ها بیاید به سراغم. با هم بنشینیم توی اتاق، از صبح شروع کنیم یک منقل جلومان باشد پر از آتش‌های پشت گلی، یا سینه کفتری، فرق نمی‌کند. ولی آنقدر حساس که اگر خواستیم به اشان فوت بکنیم یک پردهٔ نازک خاکس‌تر رویشان بنشیند، یکی دو قوری آب جوش برای اینکه چای همیشه آماده باشد، استکان‌ها همه شسته، آنقدر شسته که برق بزنند، آن وقت از توی گنجه که زیاد هم دور نگذاشته باشند ــ‌ همان دم دست که آدم دیگر بلند نشود ــ شیشه عرق را دربیاوریم، سر وافور را به شانهٔ منقل تکیه بدهیم و تا غروب گل بگوئیم و گل بشنویم، همه‌اش حرف بزنیم، هر چه دلمان می‌خواهد بگوئیم، گاهی یک کتاب دربیاوریم (این زحمت را دیگر آن رفیقی که مصاحب یک ماهه است باید بکشد، چون من در آن موقع حال تکان خوردن هم نخواهم داشت) و نرم نرمک بخوانیم، زمستان را همین طور بگذرانیم تا بهار بیاید. وقتی که بهار شد پرده‌ها را پس بزنیم که شکوفه‌ها توی اتاق را ببینند، چرا من به خودم زحمت بدهم که شکوفه‌ها را ببینم؟ یخچال را کم کم دم دست بگذاریم و باز هم …
نکته اینجاست که چون آقای کمبوجیه به اینجا رسید دیگر فکر امانش نمی‌داد. اکنون صحنه کاملاْ عوض شده بود و آقای کمبوجیه در زیر لحاف سنگین (تازه داشت متوجه می‌شد که چه لحاف سنگینی است) می‌لولید و در جستجوی راهی بود که شاید بتواند از دست این همه فکرهای رنگارنگ فرار کند. نیم خیز شد و سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و نزدیک بود خودش را از تختخواب به زمین بیندازد، اما فکر با چنان سرعت و قوتی بر سرش کوفت که لحظه‌ای بعد، در سنگر نرم و راحتش، آرام و بی‌حرکت دراز کشیده بود و همه جایش را لحاف می‌پوشاند. باز هم مثل همیشه … (آه باز هم مثل همیشه فراموش کردم. بگذریم.) تیک تاک ساعت بود که سکوت را آهسته می‌تراشید و هر کس حق دارد که خیال کند آقای کمبوجیه، خدای ناکرده، به مرگ ناگهانی درگذشت و یا خوابش برد. اما من معتقدم که شاعرانه‌تر سخن بگوئیم، مثلاْ: «آقای کمبوجیه، در سنگر تسلیم شد. خوشبختانه قمقمهٔ او کاملاْ خالی بود و دشمن نتوانست به غنیمت ــ مقصود آب است ــ دست یابد.» اما حق با شما است، گزارش رسمی را نمی‌توان سخن شاعرانه خواند، بهتر است بگوئیم: «آقای کمبوجیه با خیالی دلنشین هم بس‌تر شد» و پس از اینکه او را بوسید از روی تختخوابش برخاست. بیرون اتاق، یک پسربچهٔ زیبا انتظارش را می‌کشید. پسربچه که چهارده سالش تمام نشده بود لباسی پوشیده بود که او را زیبا‌تر از همیشه نشان می‌داد ــ مثل اینکه از اعماق قرون گذشته بیرون آمده است ــ و عرق چین زردوزی شده‌ای را که کج روی سرش گذاشته بود با دست نوازش می‌کرد. آقای کمبوجیه وقتی به او رسید ایستاد، دستش را زیر چانهٔ او گذاشت و سرش را بلند کرد. پسربچه از شرم گلگون شد و لبخند زد. متأسفانه وقتی لبخند زد که درِ خانهٔ بزرگی را که کنار رودخانه بنا شده بود زدند و آقای کمبوجیه مجبور شد به او اجازه بدهد که برود در را باز کند. همانطور که من و شما نمی‌توانیم حدس بزنیم چه کسی بود که به دیدار آقای کمبوجیه آمده بود، خود آقای کمبوجیه هم در زیر لحاف سنگین هر چه می‌کوشید به یاد نمی‌آورد که تازه وارد را کجا دیده است. به هر حال به طرف او رفت:
ــ بله، حضرت آقا! چه فرمایشی داشتید؟
ــ جنابعالی آقای کمبوجیه … (مهر ادارهٔ قند و شکر روی آن خورده است) نیستید؟
ــ چرا، البته خودم هستم.
ــ اوه، مهربان‌ترین مهربانان و عجیب‌ترین دوستان! من یکی از یاران تو هستم که نوبتم رسیده است.
آقای کمبوجیه صلاح در آن دید که جدی باشد:
ــ دوستی که باید یک ماه جاری را با من بگذراند هم اکنون در اتاق وافور می‌کشد، بنابراین شما به رسمیت شناخته نمی‌شوید.
تازه وارد، هنوز مدارکش را ارائه نداده بود که آقای کمبوجیه فریاد کشید:
ــ بچه، او را بیرون کن!
به یکباره از درهای مرئی و نامرئی خانه هزاران پسربچهٔ زیبا، بعضی مثل پنجهٔ آفتاب و بعضی مثل قرص قمر، با عرقچین‌های زردوزی شده و تنبان‌های گشاد، و یا با شلوارهای گلف و پیراهن‌های کاوبوی و سرانگشت‌های عناب رنگ، بیرون جستند و دوست از راه رسیده را که هاج و واج مانده بود به خفت و خواری تمام به رودخانه پرتاب کردند.
اکنون وقت آن است که هر کس به اشتباهش اعتراف کند، چه آنکه آقای کمبوجیه را مرده می‌پنداشت و چه آنکه فکر می‌کرد خوابیده است و حتی من که گزارش غیرواقع دادم و شعر بی‌معنی سرودم. حقیقت امر این است که در این مدت آقای کمبوجیه تسلیم نشده بود، بلکه با یک حیلهٔ جنگی (خود را به خواب زدن یا عامیانه‌تر خود را به موش مردگی زدن) می‌خواست حریف را به زانو درآورد. حریف او (فکر، فکری نافذ که مثل سیل سوراخ کننده بود) اکنون داشت قد خم می‌کرد تا به زانو دربیاید و آقای کمبوجیه از روی خوشدلی فطری خواست در این دقایق آخر به ملایمت با او رفتار کند.
ــ راستی خیلی مضحک بود. تازه حالا یارو را شناختم. حیوانی راست می‌گفت که از دوستان ثابت قدم من است. حالا چه کار باید کرد؟ مسلماْ وقتی که خانه را ساختم و دم و دستگاه را به راه انداختم به جبران این بی‌احترامی، اولین ماه را با او خواهم گذراند …
ــ اما فکرش را بکن، بهتر نیست یک زن بگیری که شب برایت آبگوشت بپزد و روز سیب زمینی و هویج سرخ کند که بیش از این معدهٔ بیچاره‌ات را با کالباس و نان سفید به جنگ وا نداری؟ هر روز لباس‌هایت را بشوید و اتو بزند، برایت بچه بیاورد مثل هلو، اسمش را بگذاری، اسمش را بگذاری … مثلاْ یک زهرماری اسمش را بگذاری که وارث نام تو باشد و یادت را در جامعه جاوید نگاه دارد؟ بعد هر سال یکی به جمع وارثان اضافه بکنی، مثل دانهٔ تسبیح، آنقدر زیاد که سر سفره جای خودت نباشد، هی وق بزنند و از هم بقاپند و از هر طرف آنقدر مهارت را بکشند که به فکر هیچ چیز نیفتی؟ به جای تریاک و عرق و رفیقان یک ماهه، خودت را با زن و بچه‌ها و دیزی آبگوشت و قرض‌های اول ماهت تخدیر کنی؟
زنگ ساعت بود یا بلای آسمانی یا موهبت الهی، هرچه بود چرت آقای کمبوجیه را چنان پاره کرد که به سرعت بلند شد و روی تختخوابش نشست. ساعت شماطه دار همچنان زنگ می‌زد و آقای کمبوجیه به یاد آورد که از روی فراموشی تکمهٔ زنگ را آزاد گذاشته است. به تدریج دورنمای وحشتناکی در جلو چشمانش پدیدار می‌شد: بلند شدن، دست و رو شستن، به مستراح رفتن، توی خیابان ولو شدن و صبحانه و ناهار را یکجا به اسم عصرانه خوردن.
به ملایمت و آرامی بار دیگر در تختخوابش دراز شد، منتهی دستش را هم دراز کرد و از زیر تخت ظرفی برداشت و زیر لحاف برد و پس از مدتی بیرون آورد و گذاشت سرجایش و با خوشحالی گفت:
ــ این از این یکی.
بعد از آن باز دستش را دراز کرد و از روی سربخاری سفره‌ای را برداشت، روی شکمش پهن کرد و بنا کرد به خوردن (متأسفانه به علت اینکه اتاق به تدریج تاریک می‌شد معلوم نبود که آقای کمبوجیه چه می‌خورد).
در یک روز فرح انگیز بهاری، کلاغ‌ها عشقبازی می‌کردند و ماهی‌ها از هم جدا می‌شدند و آقای کمبوجیه با چشم‌های باز بادکرده فکر می‌کرد:
ــ باز هم رحمت به روزهایی که اداره داریم. روزهای تعطیل همه‌اش همین جور می‌گذرد. واضح است … منتهی من آخرین بار راجع به چه فکر می‌کردم؟ آهان، تازه یادم آمد: فرق کمدی و تراژدی … صحیح، تراژدی آن است که یک نفر را بکشند، آن یک نفر هم باید عاشق باشد و کمدی آن است که خانوادهٔ عروس دخترشان را به مرد عاشق که به خواستگاری آمده است ندهند. بنابراین عشق آن سال زمستان من چه بود؟ چون مرا نکشتند تراژدی نبود و چون من اصولاْ به خواستگاری هم نرفتم که معلوم شود خانوادهی عروس موافقند یا مخالف، پس کمدی هم نمی‌تواند باشد … شاید بتوان گفت …
ــ شاید ندارد، به یقین می‌توان گفت که مضحک بود.

۳
شناسنامهٔ دوم:

دوشیزه «سکینه»، دارا‌ی نام خانوادگ‌ی (مهر اداره ‌ی قند و شکر) فرزند (مهر ادارهٔ قند و شکر) در تاریخ نوزدهم ماه بهمن سال ۱۳۰۰ شمس‌ی در شهر (مهر ادارهٔ قند و شکر) متولد شده است. در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چیز‌ی نوشته نشده است. دوشیزه سکینه ساکن یک‌ی از شهرستان‌ها است.

۴

یک شب از زندگانی دوشیزه سکینه:
ساعت ۷ــ دوشیزه سکینه با اوقات تلخ از جلو آینه بلند شد و همانطور که روبان‌هایش را در دست داشت به طرف مادرش رفت. مادرش خدابیامرز (به مناسبت اینکه اخیراْ ممکن است مرحوم شده باشد) از زیر عینک به او نگاهی کرد و به تدریج صورتش به شکل یک علامت سؤال چروکیده درآمد. دوشیزه سکینه لب‌هایش را غنچهٔ نیمه شکفته کرد و با صدای بلند به سؤال مادرش جواب داد:
ــ مامان، من از غروب تا حالا به خودم اذیت می‌کنم که فرم موهای سرم کاملاْ دم اسبی بشود. اما هر دفعه، نه اینکه دست تنها هستم و گره‌اش را شل می‌زنم؟ به جای اینکه مثل دم اسب‌های چموش سر به هوا بایستد درست مثل اسب‌های از جنگ برگشته پخش و پلا می‌شود. حالا می‌خواهم که شما در این کار کمکم کنید.
چروک‌های صورت مادر دوشیزه سکینه به تدریج باز شد و این بار به صورت یک علامت تعجب درآمد. خودش گفت:
ــ چی گفتی، مادر؟
دوشیزه سکینه برای مادر گوش سنگینش بار دیگر آنچه را که گفته بود تکرار کرد. اما خیال نکنید که قضیه به همین آسانی خاتمه یافت. تازه ساعت هفت و نیم بود که پیرزن خدا‌شناس حرف دخترش را فهمید و مراسم بستن گره و بقیهٔ آن تا ساعت هشت ادامه داشت.
ساعت ۸ــ دوشیزه سکینه با موهای دم اسبی سر به هوا، در حالیکه تا حد امکان می‌کوشید سرش را تکان ندهد، روی یک صندلی لهستانی نشست و مجلهٔ «بانوان آینده» را در دو دست گرفت و آن را به محاذات سرش بالا برد تا مطالعه کند. اما چون حوصلهٔ این کار را نداشت (چند روز پیش در دفتر خاطراتش نوشته بود: من برای مطالعه ساخته نشده‌ام) بنا کرد آن را ورق زدن. جسته گریخته از هر صفحه چیزی می‌خواند:
پیام واعظ شهیر به بانوان آیندهٔ ایرانی: آری، خواتین، این گل‌های سرسبد اجتماع، که … که دامن‌های کوتاه و لباس‌های تنگ می‌پوشند نباید انتظار داشته باشند که اندامشان به خوبی رشد کند … و گرنه «رابرت» می‌دانست که او سالیان دراز در رشتهٔ زیبائی اندام کار کرده است … عدم توفیق او بسته به همین امر بود، یعنی به جای اینکه کتاب‌های مرا که پندیات لازمه در لباس صنایع ظریفه است بخواند به قرائت کتب ضاله مشغول شده بود و روی همین اصل بیچاره عمرش را به شما داد …
آری ی دختران زیباروی
تا کی آخر غمین ز حسرت شوی
 «یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی»

… علت اینکه من در این مسابقه شرکت کرده و عکس خود را فرستاده و مقاله نوشته‌ام آن است که به تمام ملل دنیا بفهمانم که در سایهی تحولات روزافزون، ما بانوان ایرانی هم از چادر و چاقچورهای قدیمی به درآمده و برای خود روزنامه و کانون و بنگاه و تشکیلات و مطبوعات درست کرده و دست به دست سایر فنومن‌های اجتماعی از قبیل مردان و کودکان و جوانان و نیروهای صنعتی و انتظامی داده، خودمان و ارابهٔ تاریخ را به جلو سوق می‌دهیم و حاضریم حتی قطرات خون خود را در این راه بر زمین بریزیم … آفرین! دوشیزهٔ عزیز، خوشوقتیم که نصایح خواهرانهٔ ما که مرتباْ در صفحهٔ «جواب به شما» چاپ می‌شود چنان مؤثر واقع شده که از این عادت غیرواجب دست کشیده‌اید … وگرنه به شما‌ همان می‌رسید که به آن مارگرت ستارهٔ مشهور سینما رسید. تا آنجا که وقتی لازم بود دیگر خونی نداشت که بر زمین بریزد.
دوشیزه سکینه مطالعهی خود را تا ساعت ۹ به همین ترتیب ادامه داد.
ساعت ۹ ــ باز هم مثل همیشه (… اما با قید احتیاط) دوشیزه سکینه در را به روی ابوی باز کرد. (مدت‌ها پیش در دفتر خاطراتش نوشته بود: «برای چه من به مادرم که روز‌ها و شب‌ها مرا پرورانده و از خون جگر و اشک چشم برایم مایه گذاشته است بگویم والده! چرا من اینقدر با کسی که به من محبت و صمیمیت داشته است رسمی رفتار کنم؟ نه! من یک دختر احساساتی هستم که نمی‌توانم بر خلاف ندای قلبم رفتار کنم. من او را مامان صدا خواهم زد. در مورد پدرم برعکس است، او کسی است که من باید تا می‌توانم احترامش را هرچه بیشتر رعایت کنم. آری اول احترام و بعد محبت. لذا چقدر زشت و بی‌ادبانه و ناهنجار خواهد بود که او را پدر بنامم. تنها با گفتن ابوی است که می‌توانم مراتب احترامم را نسبت به او که در حقیقت دومین به وجود آورندهٔ من است ثابت و مبرهن کنم.»)
وقتی ابوی و مامان و دوشیزه سکینه بر سر سفرهٔ شام (خوشبختانه چون برق پس از خاموشی اوائل شب، آمده بود همه جا نیمه روشن بود و معلوم بود که این خانوادهٔ خوشبخت نان و آبگوشت کلهٔ گوسفند می‌خورند.) نشستند با صحبت‌های جدی که هر شب تکرار می‌شد و به مناسبت سنگینی گوش مامان و لکنت زبان ابوی و ایرادهای بنی اسرائیلی دوشیزه، بیش از آنچه که باید وقت می‌گرفت، شروع شد:
ــ ابوی، من دیگر طاقت تحمل این محیط خراب را ندارم. آخر تا کی باید آدم از هر طرف ناملایمات ببیند و دم نزند؟ من دیگر نمی‌توانم شاهد این همه فساد و ظلم باشم. دروغگوئی و ستمگری و بی‌اعتنائی به قوانین جاری مملکت هر ایرانی نیک سیرتی را به ستوه آورده است. شما خودتان فکر بکنید که علاوه بر این‌ها من یکی از دوشیزگان این مملکت هستم، جنساْ زن آفریده شده‌ام. البته نمی‌خواهم بر خلاف تمایلات قلبی خودم مقام خود را بالا ببرم و بگویم بیش از دیگران حساس می‌باشم، نه، فعلاْ این قسمت را مسکوت عنه می‌گذارم. جان کلام من اینجاست که من می‌خواهم با مردان حقوق مساوی داشته باشم، احترامم محفوظ باشد، حق تعلیم و تربیت داشته باشم و حتی برای تماشا هم که شده سری به پارلمان بزنم و بتوانم استعدادهای نهفته‌ام را که اکنون در گوشه و کنار وجودم پلاسیده شده‌اند به منصهٔ ظهور درآورم و آن‌ها را در دسترس همگان قرار دهم. تمام این ملاحظات مرا بر آن داشته است که از مدتی پیش به شما پیشنهاد کنم مرا به خارجه بفرستید و امشب هم مصراْ تقاضای خود را تجدید می‌کنم و امیدوارم به آن بذل توجه بیشتری بکنید.
ــ ابوی (ادب از نسل جدید به نسل قدیم هم سرایت کرده بود، به نحوی که مامان به خود اجازه نمی‌داد مثل سابق شوهرش را «مردکه» خطاب کند)، دخترم چه می‌گفت؟
ضمن تغذیهٔ همگانی، دوشیزه سکینه و ابوی با حوصله و کوشش سعی کردند مطالبی را که گفته شده بود به مامان بفهمانند. پس از اینکه فارغ شدند، ابوی چنین گفت:
ــ دخترم … برای بنده … سعادتی بالا‌تر از این نیست که یگانه ثمرهی شب … شب زفافم را برای ادامهٔ تحصیلات … و دوری از نا… ناملایمات به خارجه … جه بفرستم، اما آن وقت با دل خود دل والده … والده … والده‌ات (ملاحظه می‌فرمائید که ادب همگانی شده بود) چه کنم؟ ما نمی‌توانیم فراق تو را تحمل کنیم. آیا نمی‌شود در پیشنهاد خود تجدیدنظر بکنی و برای تکمیل تحصیلات عالیه به تهران بروی … بروی … بروی؟ و به‌ همان تماشای پارلمان قناعت کنی؟ درست است که روح حساس … و فکر بلند تو … در آنجا هم آزرده می‌شود، اما چه باید کرد؟ وطن ما باید به دست تو و من و والده … والده … والده و امثال ما و کودکان تو (انشاءالله) آباد شود. هیچ وقت خارجی دلش برای ما نمی‌سوزد. وانگهی، تو اگر نتوانی در مملکت خودت کاری بکنی در خارجه هم به طریق اولی کاری از پیش … از پیش … از پیش …
چون بیم سکته می‌رفت مذاکره قطع شد. اما مامان سرش را فیلسوفانه تکان می‌داد و با وجودی که هیچ نمی‌شنید معلوم نیست چرا باز هم مثل همیشه خیال کرد که ابوی با مسافرت دوشیزه سکینه به خارج موافقت کرده است. این است که خندید و گفت:
ــ سکی جون (علامت این بود که مامان ن‌هایت حسن نیت را به کار برده است)، حالا انشاءالله رحمان چه وقت می‌روی؟
پس از مدتی که با او سر و کله زدند تا حالیش کنند که هنوز موافقتی به عمل نیامده است، باز هم بحث‌های جدی بی‌نتیجه تا ساعت یازده ادامه یافت. تنها نتیجه‌ای که امشب به دست آمد این بود که دوشیزه سکینه راه زندگیش را تغییر داد، و به جای تکمیل معلومات خیاطی قصد کرد که در رشتهٔ خانه داری به مطالعات خود ادامه بدهد.
ساعت۱۱. ۳۰ــ خواب. دوشیزه سکینه مطلقاْ به خیالات شیطانی از قبیل هماغوشی با مردان، شوهر کردن و خیالات روحانی، مثل بچه دار شدن، اهل زندگی زناشوئی بودن، شکم باردار، لالائی و جز این‌ها، اجازه نمی‌داد در مغزش راه پیدا کنند و شاید به همین علت بود که هر شب قرص خواب آور استعمال می‌کرد.
ساعت ۴ بعد از نیمه شب ــ دوشیزه سکینه به قضای حاجت رفت و پس از برگشتن قرص دیگری خورد و پس از آن تا صبح خواب بود.

۵

چند جملهٔ احساساتی:
مدت‌ها گذشت. سالیانی پس از آنکه این دو شناسنامه را بررسی کردیم، به شناسنامهٔ دیگری برخوردیم که پرده از راز مهمی برداشت و به علاوه نشان داد که بر خلاف آنچه شایع است دستگاه‌های ما، و به خصوص دستگاه آمار متولدان، بسیار خوب کار می‌کند چون در شناسنامهٔ اخیر دیگر خبری از مهر ادارهٔ قند و شکر نبود.

۶
شناسنامهٔ سوم:

آقای «ارسطو» دارای نام خانوادگی «زنجبیلیان» فرزند «کمبوجیه» و «سکینه خانم» در تاریخ بیستم ماه اسفند سال ۱۳۳۵ شمسی در شهر ری متولد شده است. (در صفحات مربوط به ازدواج و فوت چیزی نوشته نشده است.)

۷

یک روز و یک شب از زندگی آقای ارسطو:

وقایعی را که در یک شبانه روز برای آقای ارسطوی شیرخوار اتفاق می‌افتد به انضمام وقایعی که احتمال دارد اتفاق بیفتد می‌توان در چند کلمه خلاصه کرد (خواب‌ها، گریه‌ها، فکر‌ها)، اما چه گناه بزرگی است اگر بخواهیم تنهائی بزرگ او را هم سرسری بگیریم و تنها به آن اشاره‌ای بکنیم (مثنوی هفتاد من کاغذ شود) … یک سال پیش که ارسطو به دنیا آمد تنها نبود: با همسفری به سیر و سیاحت این دنیای فانی آمده بود، با برادری شبیه خودش که یکی دو ماه بعد، در شب نشینی خانوادگی که فقط در چنین مواقعی تشکیل می‌یافت، اسمش را «اشکبوس» گذاشتند، اشکبوس و ارسطو … از آن پس این دو یار همدل که گرچه در قنداق‌های جداگانه پیچیده شده بودند اما دل و جانشان متحد بود، با هم گریه کردند و جیغ کشیدند و به خواب رفتند و با هم بیدار شدند و زندگی را لمس کردند. اما چه می‌توان کرد که کار روزگار همیشه جدائی افکندن است: هفتهٔ پیش اشکبوس مهربان بی‌هیچگونه مقدمه‌ای وفات یافت. مرگ جانسوزش آنقدر ناگهانی و مرموز بود که از هر سو عقاید موافق و مخالف را برانگیخت و هر مقام ذی صلاحیتی آن را به نحوی توجیه کرد. پزشک قانونی در گواهی خود با تردید چنین نوشت: «گواهی می‌شود که آقای اشکبوس، یک ساله، فرزند آقای کمبوجیه، به علت ضعف مزاج و بیماری داخلی فوت کرده است. با آنکه به خاک سپردن ایشان بلامانع است، معهذا می‌توان برای رفع هرگونه شبهه‌ای به کالبدشکافی اقدام کرد.» یک روزنامهٔ عصر در ستون حوادث خود به این ترتیب این ضایعه را یادآور شد: «دیشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال، کودک یک ساله‌ای ملقب به اشکبوس، همانطور که در بغل مادرش بوده است ناگهان خود را به میان حوض آب پرتاب و در دم به هلاکت می‌رسد. مقتضی است مادران …» در‌ همان لحظات بحرانی، سکینه خانم دفتر خاطراتش را از چمدانی که یادگار دوران دوشیزگیش بود بیرون کشید و در گوشه‌ای که سفید مانده بود نوشت: «آه … این محیط نامساعد، این همه ناملایمات که از در و دیوار می‌بارد، این قوانین و مقررات غلط و این آدم‌های کثیف و بی‌تربیت باعث شدند که اشکبوس من برای فرار از آن‌ها و دوری از مبتذلات و کثافات زندگی راه جهان دیگر را در پیش گیرد.» و یکی دو روز بعد که امواج غم فرو نشست سطر دیگری به نوشته‌اش اضافه کرد: «آری … باید همین فردا، حتی اگر ممکن است همین الان، لااقل ارسطو را نجات بدهم … باید او را به خارجه بفرستم، و خود به تماشای موزه‌ها و تآتر‌ها و پارلمان بپردازم.»
در تمام این مدت آقای کمبوجیه ساکت بود و معلوم نبود در مغز فعالش چه می‌گذرد. بالاخره در یک بعد از ظهر گرم مجال یافت که دربارهٔ مرگ فرزند عزیزش (که از وارثان نامش بود) فکر بکند و دست آخر در نیمه شب آن روز به این نتیجه رسید: «فرزند دلبند مرا عوامل مختلفی به دیار عدم فرستاد. او یک دقیقه استراحت نمی‌کرد. مجبور بود در تمام ساعات و دقایق عمر کوتاهش فعالیت کند و عرق بریزد، او نمرد بلکه خودکشی کرد. او سنگر زندگی را تهی کرد در حالیکه من سال‌ها است با چند قمقمهٔ خالی پوسیده، مدام از این گوشه به آن گوشه فرار می‌کنم.»
تن‌ها ارسطو است که در این میان هنوز دربارهٔ مرگ اشکبوس ناکام عقیدهی مخصوصی ندارد و اگرچه ممکن است مردمی که از دنیای او و وسعت ادراکش بی‌خبرند این موضوع را به بلاهت یا صغر سن یا عدم احساس و عاطفه منسوب کنند، اما حقیقت جز این است. در ناصیهٔ ارسطو آثار ذکاوت هویداست و به خوبی می‌توان دید که صفات برجستهٔ پدر و مادرش را در خود جمع کرده است. متأسفانه هنوز خیلی زود است که آیندهٔ او را پیش بینی کنیم. آنچه اکنون وظیفهٔ ماست این است که با او همدلی کنیم و در غم و رنجش شریک باشیم: غم و رنجِ در تنهائی فکر کردن، در تنهائی خوابیدن و در تنهائی جیغ زدن.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

آقای نويسنده تازه كار است.

    « آقای نويسنده تازه كار است »، اما خواهش می‌كنم، از حضورتان صميمانه خواهش می‌كنم كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست، چيز ديگری است: « آقای اسبقی .»
    البته من هم با شما هم عقيده‌ام كه نويسنده در نامگذاری سليقه به خرج نداده ‌است، اما به حقيقت سوگند می‌خورم كه اين حرف را نه برای خوش‌آمد شما می‌زنم و نه برای آنكه با بدگويان هم داستان شوم و به نويسنده بتازم. اين را می‌دانيد كه دنيای ما دنيای آشفته‌ای است و صلاح هيچكس در اين نيست كه بكوشد تا آنرا آشفته‌تر كند. در اين جنگل تو در توی درهم و برهمی كه مسكن ما است بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم، به اينكه هم را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم. در غير اين صورت نمی‌توان گفت چه پيش خواهدآمد و كار به كجا خواهد كشيد، اما دست كم اين هست كه زيان‌های جبران ناپذيری خواهيم ديد. مثلاْ اين خيلی ساده است و زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اينكه دنيای درونيشان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهای ديگری بپردازند. بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كسانی كه واسطه‌ی فروش اتومبيل‌های مستعمل‌اند روز به روز افزايش می‌يابد .
    بر اين اساس من می‌گويم بيائيد دور هم بنشينيم، قلب هايمان را صاف كنيم، روحمان را آزاد بگذاريم تا از تنگنای بی در و روزن‌اش بيرون بيايد و در هواهای تازه و فضاهای باز آن مثل يك پرنده‌ی طلائی پر بزند و آن وقت رنگ تبسم به صورت هايمان بزنيم و در اين باره سخن بگوئيم كه آيا نويسنده واقعاْ تازه كار است و آيا در نامگذاری بی ذوقی كرده است و داستانش نيز عيوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نويسنده زنده است و از آن گذشته آماده است كه دفاع از نوشته‌اش را به عهده بگيرد، كارها خيلی بهتر از آنچه معمولاْ در اينگونه مواقع پيش بينی می‌شود پيش خواهد رفت و من نيز، بی آنكه دخل و تصرفی بكنم، با وفاداری كامل گفتگوها را يادداشت می‌كنم .

    ــ خيلي خوب، آقا خواهش می‌كنم گوش كنيد. بايد بگويم كه دلائل مخالفت من يكي دوتا نيست، از اول تا آخر داستان مورد ايراد من است . اما بهتر نيست از عنوان داستان شروع كنيم ؟ « آقای اسبقی برمی‌گردد »، اين آقای اسبقی كيست؟
    ــ آه ، من در خود داستان كاملاْ شرح داده ام: فكر نمی‌كنم كاراكتر ايشان عيبی داشته باشد .
    ــ مقصود از « ايشان » همان آقای اسبقی است؟ خيلي عجيب است كه شما تا اين حد به اين مرد احترام مي گذاريد … احترامی بی جا و خارج از تكنيك. معهذا مسأله به همين سادگي نيست . شما می‌خواهيد يك دهاتی ساده را وصف كنيد. اين عين نوشته‌ی خود شما است: « … آقای اسبقی دهقان زحمتكش و نجيی بود » درست مثل اينكه از اسب حرف می‌زنيد. كتاب‌ها‌ی درسی را باز كنيد بخوانيد ، پر است از همين حرف ها : اسب حيوان باركش و نجيبي است و يا اسب حيوان وفاداري است . خيلي خوب، بعد: « … او عمرش را با صداقت و فعاليت می‌گذراند، اما هنوز ريشش در نيامده بود. البته عجيب است ولي صحبت بر سر اين نيست. آقاي اسبقي روزها می‌خوابيد و شب ها بيدار می‌ماند … » آدم را كلافه می‌كنيد، قربان. خواهش می‌كنم جواب بدهيد چطور زارعي كه در دهي دوردست زندگي می‌كند ممكن است اسمش آقای اسبقی باشد؟ شما آقای فلاني باشيد، صحيح، بنده آقای فلاني باشم، صحيح، اما يك دهقان … هر قدر هم شرافتمند باشد ممكن است « مشهدي غلامرضا » باشد يا « كربلائي عبدالله .»
    ــ آه، پس شما از الهام غافليد؟ من اينطور احساس كردم. در احساس من اين قهرمان به صورت آقاي اسبقي ظاهر شد .
    ــ و حتماْ در همانجاست كه روزها مي خوابد و شب ها بيدار مي ماند ؟ اما يك زارع فعال چگونه ممكن است وقتش را اينطور هدر بدهد ؟ مگر او روشنفكر است كه تمام شب را در خيابان هاي تاريك و خلوت يا اتاق هاي كم نور بگذراند و روز ، بعد از اينكه يك ليوان شير نوشيد به خواب برود تا باز شب بيايد ؟ بعد مي نويسيد : « … چراغ را روشن مي كرد و تا صبح مي نشست . گاهي آه مي كشيد و گاهي زير لب شعر مي خواند ، اما وقتي مي خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به ديوار مي زد … » آخر چرا اين كارها را مي كرد ؟ مگر ديوانه بود يا به سرش زده بود ؟ جوابي كه شما در داستان انديشيده ايد اين است : « وقتي از او مي پرسيدند چرا به اين عمل مبادرت مي كني جواب مي داد اين كار چند خاصيت دارد : اول اينكه اگر مغز آدم تكان خورده باشد برمي گردد سر جايش ، دوم اينكه به اين وسيله مي توان افكار يأس آميز و ناملايم را از محوطه ي دماغ بيرون راند … » بسيار عالي است ! مرد بدبختي كه شايد غير از بيل و الاغ مسأله ي مهمي در زندگيش وجود ندارد ، يا ظاهراْ اينطور به نظر مي آيد ، ناگهان به بيماري قرن دچار مي شود . آن وقت بعد ، اينجا شما به توصيف قيافه و وضع قهرمانتان پرداخته ايد : « … آقاي اسبقي نمونه ي يك دهقان واقعي بود : بلندقد و ورزيده بود و با دست هاي پينه بسته كه اغلب به آنها حنا مي بست و كار مي كرد . كلاه نمدي رنگ و رو رفته اي به سر داشت كه دور تا دور آن يك خط چرب و سياه كه نشانه ي سالها كار و كوشش صاحبش بود كشيده شده بود . گيوه هايش نه كهنه ، اما مستعمل بود … » ملاحظه فرموديد ؟ اين هم جمله بنديتان : « … با وجود آنكه مسواك طبي و خمير دندان استعمال نمي كرد دندان هايش از سفيدي برق مي زد و اگر چه شير پاستوريزه نمي نوشيد و آمپول هاي گران قيمت ويتامين و كلسيم و عصاره ي بيضه به خود تزريق نمي نمود زور بازويش روز به روز افزايش مي يافت . تنبان محكمي پوشيده بود … » مقصودتان چيست ؟ لابد اينكه پارچه اش بادوام بود « … و چپقش را به شال خوش رنگي كه به كمر بسته بود آويزان مي كرد . چه چپق زيبايي بود ! آقاي اسبقي جوان بود ، يك زارع سي ساله و دلش مي خواست هفتاد سال ديگر هم زندگي كند تا بتواند همچنان اين مسأله را به اثبات برساند كه كار كردن عيب نيست … » آه ، خستگي آور است ! آقاي اسبقي سي ساله از دهقاني فقط يك كلاه نمدي رنگ و رو رفته و چند چيز ديگر دارد ، به اضافه ي يك خانواده ي عجيب و غريب . اما ديگر موقع آن است كه از شما بپرسم … آيا مي توانم سؤال كنم كه تحت تأثير چه عاملي اين داستان را نوشتيد ؟ چطور شد ؟ چه احساسي به شما دست داد ؟ چه چيز ملهم شما بود ؟ شايد بتوان در اين ميان نتيجه اي گرفت .
    ــ آه ، اين خودش قصه ي جداگانه اي است ، اما شما حوصله داريد ؟
    ــ لازم است ، قربان ، لازم است داشته باشم .
    ــ پس اجازه بدهيد … اينجا است كه بايد قسمت هائي از دفتر يادداشتم را برايتان بخوانم . اما ناراحت نشويد ، خلاصه اش مي كنم .
    ــ آن را با خودتان داريد ؟
    ــ هميشه . يك نويسنده ي خوب بايد در تمام ساعات شبانه روز مجهز باشد ، مثل يك تراكتور خوب ، مخصوصاْ اگر بخواهد مسائلي را در آثارش مطرح كند كه مربوط به زندگي ميليون ها نفر باشد ، مثل زراعت و زمين …
    ــ بله ، شخم بزند …
    ــ آه ، … خوب مقصودم را ملتفت شديد . قلوب انسان ها را شخم بزند .
    ــ براي اين كار لازم است كه وقت را تلف نكنيم .
    ــ درست است ، معهذا من بايد شرح بدهم . مدت ها بود چيزي ننوشته بودم و همينطور زندگي كسالت بارم را ادامه مي دادم . يادداشتي كه در اين زمينه كرده ام شايد گوياتر باشد : « در يك روز بهاري : آيا همه چيز آماده است ؟ آيا من توانسته ام مواد و عناصر لازم را براي داستان جديدم فراهم بياورم ، متأسفم . هنوز هيچ چيز آماده نشده است . يك ماه است كه هر روز يك ساعت زودتر از خواب بيدار مي شوم و پنجره ي اتاقم را باز مي كنم و نگاهم را در كوچه به جستجوي قهرمان ها مي دوانم ، اما افسوس كه هميشه مأيوس و سرافكنده مي شوم ! با خودم فكر مي كنم كه يكي از اين قهرمان ها لابد اين آب حوضي نكره است ، چه نعره هاي عجيبي مي كشد ! بعد ، آن كهنه خري كه درست سر ساعت هشت از كوچه رد مي شود . يكي هم اين پيرزن لهيده كه نوه اش را به كودكستان مي برد . سيراب فروش سر كوچه . و ديگر هيچ كس … چرا ، چرا ، قهرمان ديگر : پيرمرد همسايه ام كه بواسير گرفته است . فكر مي كنم ، فكر مي كنم پس چه بايد كرد ؟ آه ! مي توان يك داستان درباره ي دهقانان نوشت : قلب هاي پاك و بشري و محيط زنده و پر آب و علف … خيلي خوب ، اما من تمام عمرم را در يك شهر بزرگ صنعتي گذرانده ام و حتي از دور هم يك دهقان نديده ام . چگونه مي توانم به واقعيت وفادار باشم ؟ البته چيزهائي هست كه حتماْ بايد فراموش نكرد : مرد دهاتي آدمي است ساده لوح و پاك طينت كه عاشق همه است و كينه ندارد و آوازهاي محلي مي خواند ، عاميانه حرف مي زند و ضرب المثل مي آورد ، يك روز كه با خرش از مزرعه برمي گردد به يك دختر دهاتي برمي خورد ــ عشقي مثل آب چشمه زلال ــ برايش ني مي زند و بعد دوتائي مي روند پيش ملاي ده ، ملاي ده را برمي دارند و مي برند پيش كدخداي ده كه حسب المعمول عروسي كنند ، اما مصيبت دردناك : پسر ارباب گذشته با اتومبيل آخرين سيستمش از شهر به ده آمده است و كباب مي خورد ، پسر ارباب يك دل نه صد دل عاشق دختر دهاتي مي شود . اينها همه به جاي خود ، اما واقعيت نيرومندتر است ، من حتماْ بايد سفري به ده بكنم و مدتي را در كنار آنها بگذرانم … »
    ــ آنها ؟
    ــ درست است ، اينجا يك صنعت نويسندگي به كار برده ام ، هرچند كه باز هم ممكن است شما آن را مسخره كنيد ، اما چاره چيست ؟ « آنها » يعني خويشاوندانم كه در ده زندگي مي كنند و از آن گذشته يعني آن مرد دهاتي با نامزدش و پسر ارباب …
    ــ خيلي خوب ، رفتيد ؟
    ــ دير ، خيلي دير ، پس از آنكه روزهائي را همچنان گذراندم و دفتر يادداشتم را با ترديدهايم سياه كردم . در اين مدت يك داستان نيمه تمام درباره ي آخوندها نوشتم ( مي دانيد كه در اين باره هنوز چيزي نوشته نشده است ؟ آخوند ، مي توان گفت كه سرزمين كشف ناشده اي است ) ولي بيهوده … زحماتم به هدر رفت . نيمي از داستان با زيبائي و طراوت كامل پيش رفته بود . جملات همه در حدود سه سانتيمتر و با يك حالت روحاني محض . آن وقت از نيم ديگر به بعد فاجعه شروع شد : جمله ها خيلي به زحمت مي توانست حتي به نيم سانتيمتر برسد و بدتر از آن ، يك حالت سبعيت محض …
    ــ پاره اش كرديد ؟
    ــ نه ، تمامش نكردم .
    ــ عجيب است . حدس مي زدم كه اين بي حوصلگي و ناراحتي روحي كه به آقاي اسبقي در داستانتان نسبت داده ايد مربوط به خودتان باشد . كجا بود ؟ مي نويسيد : « … آقاي اسبقي در آن بعد از ظهر زمستان به ديوار تكيه داده بود و مي خواست در عين حال كه از آفتاب گرم بهره مند مي شود به جستجوي خود بپردازد ، اما باز هم همان عوامل روحي و يأس ها و نااميدي ها از اين كار ممانعتش مي كرد … »
    ــ آه ، اين مسأله هميشه بوده است . نويسنده اغلب چيزهائي از خودش را در قالب قهرمان هايش مي گذارد .
    ــ ولي شما جوان نظيفي هستيد ، در حالي كه آقاي اسبقي مي خواست در آفتاب گرم بدنش را بجويد .
    ــ اوه ، درونكاوي ! خودش را جستجو مي كرد ، درونش را … اين را من از همه كس شنيدم ، تمام دهاتي ها در اين نكته متفق القول بودند .
    ــ خيلي خوب ، مي فرموديد …
    ــ بله ، بالاخره تصميم گرفتم كه به ده بروم . با چند كتاب كه حتي تا دم مرگ با خود خواهم داشت ، از قبيل : دوره ي ناسخ التواريخ ، كلمات قصار انشتين ، راز نويسندگي كه در تأليف آن صدها نويسنده و منتقد بزرگ شركت داشته اند و بالاخره فن دفترداري دوبل ، يكي دو دست لباس زير و يك چمدان بزرگ كه پر از هديه بود . اقوامم استقبال شاياني كردند : از همان لحظه ي ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت مي كردند ، اما من نويسنده بودم ــ بايد هوشيار بود و ديد ! همه چيز را با چشم هاي باز و خيره ديد ! ــ اين بود كه دعوت ها را رد كردم و با دفتر يادداشتم در ده راه افتادم .
    ــ تنها ؟
    ــ تك و تنها ، اما با شوق . ببينيد چه نوشته ام : « يك روز تابستان : چيزي به وجود مي آيد … سرانجام در غروب روز گذشته ، پس از يك هفته كه در ده مي گذرانم ، آنچه بايد بنويسم در من خلق شد . من اين موفقيت را جشن مي گيرم . مي توان گفت كه من ديروز متولد شده ام » حقيقت اين است كه تحقيقات عميقي كردم . حرف ها را به دقت گوش مي دادم ، به آدم ها مدت ها خيره مي شدم ، به پيرمردها سيگار تعارف مي كردم و خواهش مي كردم كه برايم تعريف كنند . چندين پرونده تشكيل داده بودم . جوان ها را وامي داشتم كه ترانه هاي محلي بخوانند و فكر مي كردم … فكر مي كردم و احساس هايم را سبك و سنگين مي كردم تا اينكه از سرنوشت خانواده ي « سبزعلي » آگاه شدم .
    ــ همان آقاي اسبقي خودمان ، ديديد ؟ نگفتم كه تازه كاريد …
    ــ آه ، بله … ولي اين بي انصافي است ، از اين خانواده تيپ هاي مختلف و متنوعي ساختم ، كاري كه حتماْ بايد در يك داستان انجام داد و از آن گذشته ، بشريت را ، رنج جاودان بشريت را توضيح دادم …
    ــ دوست من ، تيپ ها را به سربازخانه ها وابگذاريد ، حتماْ بايد … حتماْ نبايد … بشريت ، و خيلي چيزهاي ديگر ، اينها مسائلي است كه هنوز حل نشده است . اما در وهله ي اول بايد داستان نوشت ، داستان خالص ، بايد ساخت ، به هر شكل و هر جور … فقط مهم اين است كه راست بگوئي . ولي بيائيم سر حرف خودمان . مي بينم كه خيلي بهتر از آنچه مي نويسيد بيان مي كنيد . چطور خودتان به اين نكته توجه نكرده ايد ؟
    ــ بله … از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم . خانه ي آنها پهلوي خانه ي خويشاوندانم بود و من خوشوقت بودم كه مي توانستم با بي نظري كامل آن را مشاهده كنم . روي اين حساب يك روز تمام از پشت بام نگران آنها بودم .
    ــ اين خانه در داستان مقام مهمي دارد . شما مي نويسيد : « … درخت توت بزرگي كه در وسط منزل قرار داشت به اطراف سايه مي افكند . هنگامي كه توت ها مي رسيدند و كلاغ ها پرواز مي كردند ، نزاع ساكنان خانه بر سر خوردن توت شروع مي شد . خانواده ي آقاي اسبقي به مناسبت فقر فوق العاده و سوابق فاميلي محروم تر از همه بودند . زن ، كه به مناسبت فرار ناگهاني و اسرارآميز آقاي اسبقي ، از بيست سال پيش تاكنون هميشه سرافكنده و مغموم بود و براي اينكه بتواند لقمه ي ناني به فرزندانش برساند مجبور بود كه تمام ايام سال را براي اغنياي ده رختشوئي كند نمي توانست براي احقاق حق خود بكوشد . او شب هنگام كه به خانه مي رسيد آنچنان خسته و كوفته بود كه گرسنه به خواب مي رفت … » بعد از آن به وصف درخت توت مي پردازيد و چندين صفحه ي بزرگ به اين كار اختصاص مي دهيد . گوش كنيد : « … اين درخت ، نهالي عظيم الجثه و برومند بود كه درست وسط منزل ، ميان باغچه ي بي گل و گياهي كه مركز استراحت احشام بود ، كاشته شده بود . پوستش حكايت از دردها و رنج هاي عميقي مي كرد كه در اين خانه حكمفرما بود . از ريشه ي غول آساي درخت ، ريشه هاي كوچك و بزرگ ديگري جدا مي شد و به اطراف دست اندازي مي كرد ، گوئي ديوبچه اي بود كه با پنجه هاي پولادينش گلوي فرد فرد اين بينوايان را مي فشرد . بعد وقتي از درخت بالا مي رفتيم به شاخه هاي سرسبز و پربار آن مي رسيديم كه در زير فشار ميوه ي شهدآلود خود قد خم كرده بودند … » چه لزومي داشته است كه شما تا اين حد به اين درخت پر و بال داده ايد ؟
    ــ آه ، يك روز مرا به خانه شان دعوت كردند . حالا جوابتان را مي دهم . اول از همه پيرزن رختشو آمد . لباس مندرسي پوشيده بود و چادر وصله داري به سر داشت . موهايش سفيد و چشم هايش بي نور بود ، درست مثل يك اسكلت متحرك . وقتي به دست هايش نگاه كردم اشك در چشم هايم جمع شد … دست هاي ترك خورده و تغيير شكل داده . آه ، … با خودم فكر كردم اين دست ها بيست سال در گرما و سرما رخت شسته است ، در زمستان هاي شديد و طولاني ده ، وقتي كه روزها و هفته ها همچنان برف مي آمده است ، صاحبش بسته ي لباس را به دوش مي گرفته و به طرف « كاريز » ، رودي كه بيرون ده جاري است ، مي رفته است . بيست سال لباس ها را روي تخته سنگ هاي ناهموار كنار كاريز مي شسته است و شوهرش ؟ معلوم نيست كجا است . بعد ساكنان ديگر خانه آمدند : مرد چلاقي كه تعزيه خوان ده بود و كتاب مرثيه اش را به من داده بود كه مطالعه كنم ، دهقان بيچاره اي كه دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداري كند ، پيرزن كري كه دامادش براي به دست آوردن پول به اهواز رفته بود و از من مي خواست كه برايش نامه بنويسم ، و مرد جواني كه موقع ازدواجش رسيده بود و آه در بساط نداشت . با سلام و صلوات مرا با خود بردند . از يك دالان دراز و تاريك كه به نظر مي آمد بي انتهاست گذشتيم . بچه هاي قد و نيم قد پابرهنه ي كثيف و گرسنه كه صورت هايشان زرد و ورم كرده بود و چشم هايشان قي آلود بود از عقب مي آمدند . بالاخره بعد از آن دالان جهنمي نجات يافتيم . در برابرم يك خانه ي بزرگ با حياط پست و بلند و كودهائي كه يك گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ هائي كه به آرامي و آزادي در گوشه و كنار قدم مي زدند و يك درخت توت بزرگ و اتاق هاي كوچك و سياه با درهاي شكسته و سقف هاي كوتاه خودنمائي كرد …
    ــ اينها را مي نوشتيد ، مگر چه عيبي داشت ؟
    ــ اما من نويسنده بودم نه كسي كه رپرتاژ مي نويسد . همه چيز در مغز نويسنده تغيير شكل مي دهد .
    ــ اينها راز نويسندگي است ؟ ببينيد چه تصوير غيرطبيعي و ناشيانه اي از اين خانه تصوير كرده ايد . اينجاي داستان : « … در اين منزل جز خانواده ي آقاي اسبقي افراد ديگري هم زندگي مي كردند كه هر كدام در دنياي غم ها و دردهاي خود فرو رفته بودند . دهاتي ها همه شاعر وارسته ي ده را مي شناختند كه آواز رسائي داشت و در اين خانه مي نشست . پس از او زارع جواني بود كه عليرغم وضع نامساعد محيط و فشارها و بدبختي هائي كه از هر طرف بر او وارد مي آمد تصميم گرفته بود پيش برود و با مشكلات بجنگد . او عاشق بود . مي دانست چه عواملي باعث فقر و تنگدستي او و ديگران شده است و مي كوشيد كه همه را به حقوق خود آشنا نموده با نيروي عشق و با كمك همسايگانش با اين عوامل به نبرد برخيزد …» با اين همه بهتر است برايم تعريف كنيد . خيلي خوب ، به خانه رفتيد …
    ــ براي من قاليچه ي كهنه اي آوردند و همه در گوشه اي كه سايه بود نشستيم . من خودم را در محيط بشر نخستين حس مي كردم . اگرچه بوي پهن و كثافات مي آمد و صداي سرسام آور مگس ها گوش را اذيت مي كرد ولي من غرق شادي بودم . بالاخره توانسته بودم با اين روح هاي نجيب و بي غل و غش آشنا بشوم . زنها رو مي گرفتند و بچه ها حيرت زده ساكت ايستاده بودند و مردها هم با شرمي كه رقت انگيز بود به من خوشامد مي گفتند . من سرم را پائين انداخته بودم و مي ترسيدم به آنها نگاه بكنم ، من … ، موجود رذل و پستي كه از دسترنج ديگران زندگيم را مي گذرانم و حتي براي يك لحظه مزه ي گرسنگي و درد و زحمت شب هاي كار را نچشيده ام . با اين همه مي فهميدم كه آهسته با هم گفتگو مي كنند . معلوم بود كه مي خواهند بار پذيرائي از ميهمان را به دوش يكديگر تقسيم كنند . آن وقت برايم چاي آوردند و توت تكاندند . زارع جوان سيگار اشنو تعارفم كرد و در سكوت ملكوتي و الهام بخشي كه پديد آمده بود مرثيه خوان چلاق با صداي رسايش به خواندن شعري كه از مصائب نيكان گفتگو مي كرد پرداخت . من پيشانيم را در دست گرفتم و نگاهم را عميقانه به شاخه هاي توت دوختم ، مثل اينكه در بي نهايت سير مي كردم …
    ــ زيباست ! و خيلي هم خوب بيان مي كنيد . اما مي دانيد كه وقتمان آنقدرها نيست ؟
    ــ آه ، سرتان را درد آوردم ؟ اما خودتان خواستيد … آنجا بود كه براي من از سبزعلي حكايت ها كردند . پيرزن رختشو مرا به اتاقش برد و براي اولين بار فرزندان او را ديدم . باوركردني نيست ، مردم مي گفتند كه روح سبزعلي در هرسه نفرشان حلول كرده است و به همين جهت هيچ وقت از كنج اتاق بيرون نمي آيند . دو پسر لندهوري كه مي توانستند يار و ياور مادر باشند پهلوي هم نشسته بودند و مرا با نگاهي كنجكاو و در عين حال تمسخرآميز برانداز مي كردند . مادر بيچاره مجبور بود تمام سال را جان بكند و براي آنها نان بياورد ، آنها هم مي خوردند و مي خوابيدند . همين . نه با كسي حرف مي زدند و نه بيرون مي رفتند ، تنها گاهي از اوقات با يكديگر جمله هاي عجيب و نامفهومي رد و بدل مي كردند . در گوشه ي ديگر دختر زردنبوئي كه روزگاري عزيز دردانه ي سبزعلي بود به ديوار تكيه داده بود و خودش را در آئينه ي شكسته ي دسته داري تماشا مي كرد . پيرزن بدبخت چه فداكاري ها كه به خاطر او نكرده بود ! مي گفت وقتي سبزعلي غيبش زد اين مادر مرده دو ساله بود . بعد وقتي به ده سالگي رسيد كچل شد .
    ــ اينجا ، در داستانتان اشاره كرده ايد ، به اسم « مريم » : « … وقتي پيرزن از كاريز برمي گشت تازه اول مصيبتش بود . ساعت ها با مريم كه خاموش و تنها در گوشه اي چندك زده بود سر و كله مي زد . مي خواست موهاي معيوبش را بكند و معالجه اش كند ، اما مريم دوست مي داشت كه همچنان با افكار دور و دراز و دخترانه ي خود سرگرم باشد …»
    ــ آه ، درست است و ساكنان خانه هر روز كه فريادهاي وحشتناك دختر سبزعلي را مي شنيدند مي فهميدند كه مادر فداكار يكي دو مو از سر او كنده است .
    ــ خيلي خوب ، تا حدودي منبع الهام شما كشف شد . مي توان خلاصه كرد : شما به ييلاق مي رويد ، در ده ، با مردم زيادي آشنا مي شويد ، برايتان داستان مردي را تعريف مي كنند كه چنين و چنان بود و بعد زن گرفت ، از زنش بچه دار شد ، بعد در يك شب باراني كه سرماي كشنده اي همه چيز را يخ مي زد آنها را به امان خدا سپرد و رفت . معلوم نيست به كجا . هيچكس نفهميد و بيست سال گذشت .
    ــ معهذا من تغييراتي در آن داده ام ، با رعايت شيوه ي نويسندگي ، و همه ي قهرمان هايم را شناسانده ام . مثلاْ ملاحظه فرموده ايد كه اول ، قهرمان داستان را در جواني وصف مي كنم ، بعد او عاشق همين پيرزن رختشوي مي شود ، خيلي فقيرند و زندگي را به تلخي مي گذرانند ، مرد يك گوسفند بيشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است . آن وقت دهقان فقير ديروز كه بر اثر چند تصادف غير مترقب ( همچنان كه در جوامع عقب افتاده معمول است ) كار و بارش بهتر شده و مغازه اي باز كرده است ، ناگهان يك شب بي خبر فرار مي كند . بيست سال ، بيست سال همراه با رنج و در به دري و انتظار …
    ــ بله ، خوانده ام ، لازم نيست تكرار كنيد . اما متأسفانه موفق نشده ايد كه اين رنج و در به دري و انتظار را خوب مجسم كنيد . نوشته ايد : « … اين اواخر آقاي اسبقي كه سر به راه شده بود از زراعت دست كشيد و مغازه اي ترتيب داد و به كسب پرداخت . دو سه شاگرد استخدام كرده بود كه هر كدام كاري بكنند ، اما چون دخل چنداني نداشت مجبور بود از اين و آن قرض بكند و مواجب شاگردها را بدهد . از طرف ديگر اگر خيلي ارفاق كنيم مي توان گفت كه فقط به يكي از شاگردها احتياج داشت . ولي چه مي شود كرد ؟ آقاي اسبقي سراسر زندگيش را با همين كارهاي عجيب و غريب گذرانده بود . تمام شاگردها در روز بيكار بودند . آخر چه كاري داشتند بكنند ؟ و خود آقاي اسبقي هم مي رفت آفتاب و به عادت هميشگي به جستجوي خود مشغول مي شد . اما شب هنگام شاگردها وظيفه داشتند كه از مغازه و محتويات ناچيز آن مواظبت كنند . هر كدام مي بايست جائي بخوابند : يكي روي بام و يكي درون مغازه و ديگري هم در حول و حوش مغازه كشيك مي داد . هنوز يك ماه نگذشته بود كه شاگردها فرار كردند . آقاي اسبقي بر اثر اين پيش آمد بار ديگر تنهائي و بدبختي روحي خود را احساس و يقين كرد كه بيش از اين نمي تواند رنج تحمل اين آدم ها و اخلاق ها را به خود هموار كند . اين بود كه تصميم گرفت براي هميشه زن و فرزندانش را وداع گويد و به گوشه ي دورافتاده اي فرار كند و همچنان كه گمنام آمده بود گمنام بميرد . اما شايد سابقه ي روحي و اخلاقي او نيز در اين مورد تأثير داشت . خوانندگان به ياد دارند كه هميشه آدمهاي ناشناسي را به خانه مي آورد و آنها را مهمانان خود معرفي مي كرد . مهمانان مي نشستند و يكي دو ساعت مي گذشت . بعد آقاي اسبقي ناگهان بلند مي شد و به بهانه ي تهيه ي خوراك بيرون مي رفت . مي رفت و سه ماه بعد برمي گشت . ولي اين بار ، آه ! چه سال هاي درازي ! به اين ترتيب ، خانواده ي آقاي اسبقي در ميان بدبختي ها و تنگدستي و مرض و سال هاي نامطمئن آينده تنها و بي سرپرست ماند . به زودي همه چيز تغيير كرد . اندوخته ي مختصر به باد رفت . گوسفند بيچاره كشته شد . طلبكارها مغازه را تصرف كردند و بچه ها بزرگتر شدند . تهمت ها باريدن گرفت . نيش ها و كنايه هاي همسايگان ، شوخي ها و مسخرگي هاي دوست و دشمن دو برابر شد . و بچه ها باز هم بزرگتر شدند و اخلاق عجيبي پيدا كردند : ساكت و مغموم بودند و از جايشان تكان نمي خوردند و مثل مجسمه هاي سنگي در گوشه هاي مختلف اتاق كار گذاشته شده بودند . تنها يادگاري كه از پدرشان با خود داشتند چپقي بود كه آن را در جيب هاي خود نگهداري مي كردند و هر هفته حفاظت آن را يكي متعهد مي شد . زن كه روز به روز پيرتر مي شد در آتش انتظار و درد مي سوخت … »
    ــ اينها درست ، اما بهتر نبود غم اين پيرزن درمانده را با يكي دو صحنه ي جاندار ، با عمل نشان مي داديد ؟ همين در آتش انتظار و درد مي سوخت ؟ مثلاْ : زمستان سختي است . برف سرتاسر زمين ها را پوشانده است و گرگ هاي گرسنه از دشت به كوچه هاي تو در توي ده آمده اند . آن وقت پيرزن در اتاقش كز كرده است . به مجسمه هاي سنگي نگاه مي كند كه اكنون به روي زمين دراز كشيده و به خواب رفته اند . با خودش مي گويد : « چرا ؟ چرا سبزعلي مرا تنها گذاشت و رفت ؟ مگر من چه گناهي كرده بودم ؟ چرا بچه هايش اينطور شده اند ؟ سال هاست كه رخت شسته ام ، در سرمائي كه سنگ را مي تركاند دست هاي خسته و بي جانم را در آب يخ آلود فرو برده ام . ولي اكنون چقدر از تو نفرت دارم ، اي مرد سنگدل ! تو رذل بودي ، تو ديوانه بودي و چه خوب شد كه براي هميشه مرا تنها گذاشتي . كاش مرده باشي ! كاش همان روزهاي اول مرده باشي ! اما اگر برگردي با همين دست هايم خفه ات خواهم كرد . آخر ببين : نه زغال ، نه قند ، نه چاي ، نه لباسي … اگر برگردي راهت نخواهم داد . به اين بدبخت ها گفته ام ، به اين بچه هاي ديوانه ات هم گفته ام … واي كه از غصه ي تو به سرشان زده است ! » آن وقت برمي خيزد و در را اندكي باز مي كند . باد زوزه كشان به درون مي آيد . به نظرش مي رسد كه كسي او را صدا مي زند . درست گوش مي دهد : صداي سبزعلي است . آه ، سبزعلي آمده است ! چشم هايش مي سوزد . سبزعلي برگشته است ! حتماْ از اهواز آمده است ، با يك كيسه ي پر پول . براي او چارقد خريده است . خيلي خوب ، سر مريم را معالجه مي كنند . ديگر لااقل فردا مجبور نيست به كاريز برود … اما چطور ؟ راهش بدهد ؟ سبزعلي را ؟ بله ، مرد بيچاره زير برف مانده است . حتماْ مي لرزد . حتماْ گرسنه است . راهش مي دهد ، نانش مي دهد و بعد خفه اش مي كند . « آه ! اما درست گوش بدهم ، مثل اينكه سبزعلي ساكت شده است » در را باز مي كند ، باد صداي گرگ گرسنه را به گوشش مي رساند .
    ــ ولي من هم نظير چنين صحنه اي را در داستانم آورده ام .
    ــ البته ، ولي موقعي كه سبزعلي واقعاْ پس از بيست سال برگشته است .
    ــ چه نقصي ممكن است در اين قسمت باشد ؟
    ــ اجازه بدهيد ، من فكر مي كنم حرفي كه قهرمان داستان در آخرين لحظه مي زند با روحيه ي او جور در نمي آيد . شما قهرمانتان را چگونه وصف كرده ايد ؟ بار ديگر مرور مي كنيم : « … آقاي اسبقي اخلاق عجيبي داشت . اگرچه ظاهرش با دهقان هاي ديگر يكسان بود اما در باطن چيز ديگري بود ، سرشت ديگري داشت . همين آواز خواندن بي موقع او ، خواب و بيدار شدن هاي ناگهانيش ، سركوفتنش به ديوار و تمايلي كه به نشستن در جاهاي گرم نظير آفتاب و لاي كرسي داشت از ديگران متمايزش مي كرد . يك سال در ماه رمضان وقتي كه شب هاي احياء نزديك مي شد اهل محله را جمع كرد و به اين عنوان كه شب احياء را با رنگ و روي بهتري برگزار كنند از هر كس به فراخور حالش پولي گرفت . بالاخره شب موعود فرا رسيد و ريش سفيدها نزديك نيمه شب به مسجد رفتند . فكر مي كنيد چه خبر شده بود ؟ ديدند كه او و چند تن ديگر بساط منقل و وافور را گسترده اند و دور و برشان هم يك مشت بچه هاي قد و نيم قد به سر و مغز هم مي كوبند . نزديك بود آنها را سنگباران كنند ، اما آقاي اسبقي يك تنه ايستاد و نطق مفصلي ايراد كرد كه اي مردم ! پولي را كه از شما گرفته ايم پس مي دهيم ، بگذاريد خداوند خودش ما را مجازات كند كه در خانه اش كار ناصواب كرده ايم . مردم قبول كردند و قرار شد صبح زود بيايند و پولشان را بگيرند . اما ، جان كلام اينجاست ، همان شب آقاي اسبقي و رفقايش چنان فرار كردند كه شيطان هم نمي توانست به گرد پايشان برسد . اين جنگ و گريزهاي موقتي به همين ترتيب ادامه داشت تا … » درست است كه داستان شما سبزعلي را تا حد ابله يا ديوانه ي مضحكي پائين مي آورد اما من به شخصه اين موضوع را قبول ندارم . من با وجود اين به سبزعلي علاقه پيدا كرده ام و او را سخت دوست مي دارم . او را مرد تنهائي تصور مي كنم . در ده دوردستي ، كارهائي هست كه او مي تواند بكند اما نمي خواهد بكند و به عكس كارهائي هم هست كه او توانائي كردنش را دارد اما نمي خواهد … همين مايه ي امتياز اوست . آن وقت شما با تمام علاقه و احترامي كه به او داشته ايد و با وجود آن اثر عميقي كه ديدار ده در ذهنتان باقي گذاشته است كه حتي حاضر شده ايد او را آقاي اسبقي كنيد و بيغوله اش را منزل و دكه اش را مغازه بناميد چگونه نشانش داده ايد ؟ يك ابله بي خاصيت سنگدل كه خانواده اش را دوست نمي دارد . كسي كه مسئوليت خودش را درك نمي كند . كسي كه زنش را در برابر بدبختي ها تنها گذاشته است . اما چطور راضي شده ايد ؟ درست است كه معلوم نيست او در اين بيست سال كجا بوده و چه مي كرده است ، اما خيال شما كه نويسنده ايد بايد نيرومندتر از زمان و مكان باشد : مي توانستيد او را دنبال كنيد ، در نهانگاه روحش نفوذ كنيد . او هم رنج كشيده است ، پياده و گرسنه راه پيموده است ، از اين شهر به آن شهر ، از اين گوشه به آن گوشه ، هزار كار كرده است : حمالي ، عملگي ، شاگرد شوفري ؛ و هميشه به ياد زن و فرزندانش بوده است . اما چه مي توانسته است بكند ؟ شما مي بايست جواب اين سؤال را در داستانتان داده باشيد . كسي هست كه خانواده اش را رها مي كند به اين اميد كه در گوشه اي از دنيا پولي به دست بياورد و خودش راحت زندگي كند . اما سبزعلي چه پولي به دست آورده است ؟ حتي يك لحظه هم راحت نبوده است . ديگري به اين اميد مي رود كه پس از چند سال برگردد و خانواده اش را خوشبخت كند . ولي هيچكدام اينها نيست . او نمي داند چرا رفته است و چرا روزي برگشته است . آقاي اسبقي شما پيش از آنكه ديوانه باشد يا به جاي آنكه مرد تن پرور بي فكر و بدجنسي باشد آدم بدبختي است كه مثل آونگ نوسان مي كند و دست خودش نيست . يك بار از پيش زنش فرار مي كند و بيست سال بعد برمي گردد ، لحظه اي مي ماند و باز مي رود … من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بيست سال ديگر باز برخواهد گشت . خيلي خوب ، بازگشتن او را هم همان ها برايتان تعريف كردند ؟
    ــ بله ، بالاخره درِ دل پيرزن باز شد . در اتاقش نشسته بوديم . مريم كه لچكي به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم هاي ترسان گاه در آينه نگاه مي كرد و گاه دزدانه به من خيره مي شد . پسرها كه در لحظات اول كنجكاو و دقيق شده بودند اكنون باز به حال هميشگي خود برگشت كرده بودند . پيرزن رختشو مصائبي را كه در عرض بيست سال كشيده بود يكايك شرح داد . آن وقت رسيد به آن روز آفتابي بهار …
    ــ بله ، اينجاي داستان نوشته ايد : « … آفتاب بر درخت هاي سرسبز بوسه مي زد . ده مثل هميشه ساكت و آرام بود . پيرزن در كاريز كه اكنون پر از صفا و طراوت بود رخت مي شست و خبر نداشت كه در كوچه هاي ده چه مي گذرد . اول از همه پينه دوزي كه روي عسلي شكسته اش نشسته بود آقاي اسبقي را ديد … »
    ــ آه ، و او را نشناخت . چون سبزعلي كاملاْ عوض شده بود . اين را زارع جواني كه عاشق بود پيش از آن هم برايم گفته بود … پينه دوز ديده بود كه يك پيرمرد قد خميده ، با ريش سفيد و انبوه ، در حاليكه نگاهش را به جلو دوخته است ، وارد بازارچه ي ده شد . معلوم بود كه شهري است ، چون كت و شلوار تر و تميزي پوشيده بود و از آن گذشته كلاه لگني بزرگي به سر و عينك سياهي هم به چشم داشت …
    ــ بله ، و بعد « … آقاي اسبقي بي اعتنا به قيافه هاي رنگارنگي كه دور و برش بود مي گذشت . هنوز كسي او را نشناخته بود . با قدم هاي مطمئن و پيروز سرداري كه پس از فتحي بزرگ براي تقديم گزارش به دربار شاهي مي رود به طرف خانه اش مي رفت … »
    ــ معهذا برايم تعريف كردند كه پول زيادي نداشته است و قبل از اينكه به خانه برود با نان و پنير سد جوع كرده است .
    ــ سد جوع كرده است ؟ ولي اينجا چيزهاي ديگري است : « … بالاخره يكي دو نفر از معمران كه سابقاْ با آقاي اسبقي رابطه داشتند او را شناختند . به زودي خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه ها و بعد جوان ها و دست آخر پيرمردان دنبال او راه افتادند … »
    ــ و پيرزن خوب به خاطر داشت . گفت كه از كاريز برمي گشتم و بقچه ي لباس ها روي دوشم بود . وقتي به در خانه رسيدم سبزعلي را ديدم . در همان نظر اول شناختمش .
    ــ « … آقاي اسبقي از پشت عينك سياه به هيكل نحيف و پوسيده ي زنش نگاه كرد . پيرزن فرياد زد و بسته ي لباس از دستش به زمين افتاد . ساكنان خانه يكايك بيرون آمدند . مريم با آينه اش و پسرها در حاليكه دست يكديگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به ميان جمع رساندند و بلافاصله پشت به ديوار ، مثل مجسمه هاي سنگي ، نشستند و به پيرمرد موسفيد و نسبتاْ چاقي كه لباس شهري پوشيده بود خيره شدند . در جمعيت همهمه افتاد … »
    ــ بله ، همهمه ي شديد : « سبزعلي پس از بيست سال برگشته است ! سبزعلي اعيان شده است ! سبزعلي در شركت نفت كار مي كند ! با انگليسي ها رفيق شده است ! » و يك مرتبه همهمه خوابيد . پيرزن تعريف كرد كه نزديك بود از شادي بميرم . فوراْ او را بخشيدم . فكر كردم كه دوره ي سختي و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببينم چه مي گويد . همه ساكت بودند . با وجود اين نمي خواستم از همان اول به نرمي رفتار كنم . جيغ زدم : سبزعلي ! ظالم بي چشم و رو ، چه مي گوئي ؟ چه مي خواهي ؟
    ــ نكته ي مهم اينجاست . شما داستانتان را اينطور پايان داده ايد : « … آقاي اسبقي جواب داد : برگشته ام ، مرا ببخش ! مي خواهم مرا كه ساليان دراز به تو عذاب داده ام ببخشي … پيرزن چپق او را كه در جيب يكي از پسرها بود درآورد و به او داد . آقاي اسبقي گفت : متشكرم ، اكنون بار ديگر تو را تنها مي گذارم و مي روم ، اما بدان كه دوره ي سختي ها گذشته است ، به زودي برخواهم گشت . آنگاه در ميان سكوت و بهت حاضران آقاي اسبقي آرام آرام برگشت و از همان راهي كه آمده بود بار ديگر به مقصد نامعلوم خود رفت » اما من حتم دارم كه چنين نگفته است . شما چرا خواسته ايد اميدواري بيهوده در دل پيرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آوريد ؟ مسلم است كه سبزعلي به زودي برنخواهد گشت . او سبزعلي نيست ، آقاي اسبقي نيست ، زارع ديروز و هزارپيشه ي امروز نيست ، او چيز ديگري است . اما ميليون ها نفر هستند كه زندگي مي كنند و عشق مي ورزند و كينه دارند و گرسنگي مي كشند . يا در ناز و نعمت غوطه ورند و خودشان هستند . مي دانند چرا خانواده شان را دوست مي دارند و چرا دوست نمي دارند . مي دانند چرا مي روند و چرا برمي گردند . در ميانشان آدم هاي ابله و ديوانه و ظالم و خوش قلب و ساده لوح و آدم هائي كه هيچ خصوصيتي ندارند فراوان است . اما هيچكدام مثل سبزعلي نيستند و سبزعلي هم مثل هيچكدام نيست . او ، دوست من ، او آونگ است … اكنون مي خواهم بدانم واقعاْ قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است .
    ــ آه ، اما نويسنده بايد حوادث را آنطور كه مي خواهد از كار در بياورد نه آنطور كه هست .
    ــ بگذريم ، زندگي از هر چيز قوي تر است .
    ــ هيچ . پيرزن گفت : همه اشك مي ريختند . بر لب هاي مريم لبخند حزن آوري نقش بسته بود . در چشم پسرهايم نور تازه اي مي درخشيد . خودم حس مي كردم كه ترك هاي دستم خوب مي شود و درد استخوان هايم رو به بهبود مي رود . رو به سبزعلي كردم و داد كشيدم : براي چه برگشته اي ؟ بعد از بيست سال آزگار براي چه برگشته اي ؟ نمي دانستم كه باز مي رود . نمي دانستم كه باز پسرهايم مجبور مي شوند سرشان را پائين بيندازند و به لب هاي مريم خنده ي بدبختي و نااميدي نقش مي بندد . نمي دانستم كه لحظه اي بعد ترك هاي دستم بازتر مي شود و استخوان هايم تير مي كشد . آن وقت سبزعلي جواب داد …
    ــ بفرمائيد : آونگ جواب داد …
    ــ آه ، بله
    … به هر حال گفت : « آمده ام چپقم را ببرم . آن شب فراموش كرده بودم بردارمش .»

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

در اين شماره

به پیروی از شیوهٔ مرسوم کشورهای بزرگ، هیئت تحریریهٔ ماهنامهٔ سنگین «تندباد» تصمیم گرفت مشروح مذاکرات جلسه‌های فوق العادهٔ خود را ثبت و ضبط کند و نگارنده که با منشی جوان و فعال این مجله دوستی دیرین دارد توانست به لطائف الحیل، و به طور کاملاْ اتفاقی، یکی از این صورت جلسه‌ها را به دست بیاورد. آنچه در ذیل می‌خوانید رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممکن است دوست جوان و خوش خط من به سزای این بی‌احتیاطی از کار برکنار شود، اما لااقل می‌تواند از مشاهدهٔ شادی و حیرت اعضاء محترم هیئت تحریریه که بار دیگر گفته‌های خود را شنیده و خوانده‌اند به نوبهٔ خود به حیرت و شادی دچار شود.
 
جلسهٔ چهل و نهم ــ مورخ اول آذر ماه …

در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نیمه رسمی درآمد. ابتدا اینجانب (منشی) به شرح ذیل از حضور اعضاء هیئت استفسار نمودم:
ــ آقای مدیر.
ــ غایب.
ــ آقای سردبیر.
ــ غایب.
ــ آقای مدیر داخلی.
ــ حاضر.
ــ آقایان نویسندگان داستان‌های بلند و داستان‌های کوتاه و مترجم بین المللی.
ــ حاضر، حاضر، حاضر.
ــ آقای شاعر.
ــ غایب.
ــ آقای منتقد.
ــ در اتاق مجاور هستند، گویا انتقاد می‌کنند.
ــ خانم متخصص مسائل روانی.
ــ کابینه.
ــ موسیو سوسیولوگ.
ــ حاضر.
ــ خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط.
ــ حاضر.
ــ متفرقه.
ــ غایب.
آقای مدیر داخلی گفتند چون من نمی‌توانم در امور خارجی مجله مداخله و اظهار نظر کنم شروع جلسه موکول به آمدن آقای مدیر و سردبیر است. موسیو سوسیولوگ (منشی در حاشیه با جوهر دیگری نوشته است که موسیو سوسیولوگ اصولاْ ایرانی است و فقط پنجاه و شش روز در کشورهای اسکاندیناوی بوده است) به سختی انتقاد کردند و چنین گفتند:
ــ این کار رفقا کاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعی است، حسن ادارهٔ هر مؤسسه‌ای تابع روح همکاری و وقت‌شناسی اعضاء آن می‌باشد. اگر قرار باشد عده‌ای از آقایان هر جلسه دیر تشریف بیاورند نظم کار‌ها … نظم کار‌ها …
آقای مدیر داخلی گفتند:
ــ به هم می‌خورد.
در این موقع به پیشنهاد یکی از حاضران یک ربع تنفس اعلام شد و تصمیم بر این قرار گرفت که پس از بیست دقیقه جلسه رسمیت پیدا کند، ولو اینکه بقیهٔ اعضاء همچنان غایب باشند. بعد از نیم ساعت با ورود بقیهٔ اعضاء جلسه رسمی شد. ابتدا آقای مدیر از اینکه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته‌اند سر ساعت حضور پیدا کنند معذرت خواسته سپس چنین ادامه دادند:
ــ دوستان عزیز! برای اینکه «تندباد» هرچه بیشتر و نیرومند‌تر در سراسر کشور منتشر شود احتیاج به همکاری و جانفشانی مضاعف یکایک شما داریم. برای این کار طرحی تهیه کرده‌ایم که اکنون به اطلاع می‌رسانم و امیدوارم هریک از رفقا نظر خود را دربارهٔ آن اظهار کنند:
۱- جلسه‌های هفتگی باید مرتباْ تشکیل گردد و اعضاء هیئت تحریریه موظف باشند سر ساعت معین در ادارهٔ مجله حضور یابند. نظری نیست؟
در این موقع آقای شاعر که از راه رسیده بودند جلوس کرده گفتند:
ــ به نظر من این موضوع عامل اساسی و مهمی است، حتی من معتقدم برای اینکه وقت بیشتری داشته باشیم زود‌تر از موعد مقرر در اداره حاضر شویم.
آقای مدیر تشکر کردند و ادامه دادند:
۲- برای اینکه مجله به وقت معین چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گیرد لازم است که کلیهٔ مقالات و اشعار و داستان‌ها در یک روز معین تحویل شود.
آقای سردبیر با هیجان خاصی، بین الاثنین گفتند:
ــ این مسأله حتی مهم‌تر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان‌ها است.
آقای مدیر با خوشروئی گفتند:
ــ اجازه بفرمائید صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئید. در این قسمت نظری نبود؟
آقای شاعر: تحویل دار لازم است.
آقای مدیر داخلی: چه لزومی دارد به پرسنل اداره اضافه کنیم؟ بنده خودم با حفظ سمت، این قسمت را هم به عهده می‌گیرم.
چون خانم متخصص مسائل روانی هنوز در کابینه بودند آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد و دستور دادند که ایشان را صدا بزنید. آقای مدیر دستور چای دادند. پیشخدمت گفت اول ایشان را صدا بزنم یا چای درست کنم؟ چون جوابی داده نشد بیرون رفت.
بعد از اینکه خانم آمدند مذاکرات بار دیگر شروع شد. آقای مدیر گفتند:
ــ حالا یک بررسی کوچک می‌کنیم که آیا رفقا مقاله‌های خودشان را داده‌اند یا نه؟
آقای سردبیر پروندهٔ «این شماره» را باز کردند و نشان دادند. خالی بود. آقای مدیر با حال تأسف اظهار داشتند:
ــ ملاحظه فرمودید، با این وضع کاری از پیش نمی‌رود. اگر بنا است کار مثبتی انجام بشود باید کوشش بیشتری به عمل بیاید.
اعضاء هیئت همه سکوت کردند، فقط موسیو سوسیولوگ اظهاراتی کرد که مفهوم نشد. آقای مدیر نگاهی به ساعت انداخته گفتند:
ــ چون فرصت کمی داریم شور دربارهٔ بقیهٔ طرح اصلاحی را به جلسهٔ آینده موکول می‌کنیم و به بررسی مطالب این شماره می‌پردازیم.
مدت ده دقیقه تنفس اعلام و چای صرف شد و چون چای‌ها یخ کرده بود پیشخدمت مورد توبیخ و مؤاخذه قرار گرفت که با وساطت آقای نویسندهٔ داستان‌های کوتاه از اجرای تصمیمات شدید‌تر صرف نظر گردید. پس از ده دقیقه آقای مدیر خندیدند و اشاره به آقای مدیر داخلی کرده گفتند:
ــ جالا دیگر نوبت شما است، چون قرار ما بر این بود که هر کس اختصاصی کار کند.
آقای مدیر داخلی سینه‌شان را صاف کردند و با صدای بمی اظهار داشتند:
ــ‌ همان طور که مستحضر هستید، قرار است در این شماره عکس و شرح حال مختصر یکایک آقایان و خانم‌ها، به مناسبت تجدید دورهٔ مجله، چاپ شود. می‌خواستم بپرسم آیا رفقا مدارک لازم را تهیه کرده‌اند؟
تمام اعضاء با جنب و جوش غریبی عکس و نوشته هائی را که در دست داشتند جلو آوردند و سعی می‌کردند زود‌تر نوبت بگیرند. آقای مدیر داخلی آنان را دعوت به خونسردی و کف نفس نمودند و از روی حروف ابجد نوشته‌ها و عکس‌ها را گرفتند و به این ترتیب آن‌ها را قرائت و مطرح کردند:
الف ــ خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط:
 «من چند سال پیش در یک خانوادهٔ هنرمند به دنیا آمدم. پدرم نقل می‌کرد که شب هنگام وقتی در گهوارهٔ خود با خواب درمی آمیختم مادرم با صدای خوش «منطق الطیر» می‌خوانده و گهواره را تکان می‌داده است. اکنون زنی هستم که با رعایت اصول، نقاشی و خیاطی می‌کنم و می‌کوشم که هنرم را روز به روز گسترش دهم. ذیلاْ صورت کتاب‌های مورد پسندم را می‌نگارم:
۱- «منطق الطیر» شیخ عطار که از آن رموز معنوی فرا می‌گیرم.
۲- «ایلیاد و ادیسه» که به من درس قهرمانی و مبارزه می‌دهد.
۳- «راهنمای موزهٔ لوور (بخش نقاشی)» که مرا در فراگرفتن ریزه کاری‌های هنر نقاشی یاری می‌کند.
۴- «چگونه خیاطی کنیم؟»
ب ــ خانم متخصص مسائل روانی:
 «بنده در کرمانشاه به دنیا آمدم. تحصیلات مقدماتی را در منزل نزد برادرم آموختم. تحصیلات متوسطه و عالی را در تهران به پایان رساندم. پس از آن مدتی به ترکیه و بیروت رفتم. پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم.»
ج ــ آقای شاعر:
ایشان به جای بیوگرافی یادداشت ذیل را نوشته‌اند:
 «آقای مدیر داخلی،
چون تنظیم شرح حال اینجانب مستلزم غور و تعمق کافی برای به دست آوردن تاریخ‌های صحیح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم می‌آمد که با توجه به شدت کار و مشغله‌ای که اینجانب متأسفانه به آن دچارم اجرای هیچ یک از این دو مهم می‌سر نمی‌گردید، خواهشمندم زیر عکس بنده به اندازهٔ کافی کاغذ سفید باقی بگذارند که بعداْ جبران شود. ذیلاْ عکس خود را تقدیم می‌کنم.»
ولی اشکال دیگری در کار است؛ عکس ایشان ظاهراْ متعلق به سال‌ها قبل می‌باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قید شده که صاحب آن در کلاس پنجم ابتدائی تحصیل می‌کند.
آقای شاعر گفتند: صحیح است، این عکسی است که بنده یک سال قبل از اخذ تصدیق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده می‌کردم. متأسفانه به علت کار زیاد نتوانستم عکس تازه‌ای تهیه کنم.
موسیو سوسیولوگ با لبخند گفتند: برای رفع اشکال باید زیرش نوشت: «در عنفوان کودکی».
آقای شاعر گفتند: هیچ خنده‌ای ندارد، اتفاقاْ همینطور است، بنویسید!
آقای مدیر داخلی گفتند: اطاعت می‌شود و ادامه دادند:
د ــ آقایان نویسندگان داستان‌های کوتاه و بلند … متأسفانه در این مورد هم اشکالی از نظر عکس‌ها پیش می‌آید. آقایان عکسی را که مشترکاْ در یک گردش تاریخی برداشته‌اند لطف کرده‌اند، ولی آقای نویسندهٔ داستان‌های بلند به علت اینکه خیلی طویل القامه هستند فقط تا گردن افتاده‌اند. یعنی سرشان از کادر بیرون رفته است، در حالیکه آقای نویسندهٔ داستان‌های کوتاه به وضوح و از تمام جهات دیده می‌شوند. چه باید کرد؟
آقای نویسندهٔ داستان‌های بلند یک سر چیده شدهٔ بزرگ خود را ارائه داده گفتند که باید به آن قسمت مونتاژ شود. آقای مدیر داخلی پس از تشکر اظهار داشتند:
ــ به هر حال، این هم بیوگرافی آقایان است که جداگانه و هرکدام به سبک مخصوص خود نوشته‌اند:
۱- «من، صمیمونه خدمت خوانندگان مجله سلام می‌کونم، یه سلام خالصونه، پر از عمق و محبت انسونی. پدر من دهقان باوجدونی بود، صبح تا غروب کار می‌کرد: تو مزرعه‌ها، تو صحراهای بی‌آب و علف، تو چمن زارهای مرطوب. من دنبالش می‌رفتم، مث سایه. با هم بیل می‌زدیم، بعدش سر ظهر تو سایه می‌نشستیم، یه تیکه نون خشک می‌خوردیم. من درس اوّلو از طبیعت گرفتم، بعدش گذاشتنم مکتب، از مکتب درنیومده مدرسه، از مدرسه دانشکده، حالا به سلومتی شما داستان‌های کوتاه می‌نویسم. سبکم در چند چیز خلاصه می‌شه، خیلی روراست و پوست کنده عرض می‌کونم: اول محبت عمیق و مایه دار به هر چه انسون ساده و طبیعیه و علاقه به درام زندگی اونا، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلکلورشون و دنباله کردن شیوهٔ مرضیه‌ای که از سی سال پیش در نوول نویسی ما شروع شد یعنی عامیونه نوشتن و زیاد نوشتن و فورم‌ها و تکنیک‌های کاملاْ خودمونی به کار بردن، سوم توجه به سنن باستانی و ملی و غیره و غیره ولی چون فرصت کوتاهه بیش از این دردسر نمی‌دم. پیروزی با ماس.»
۲- «در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائیدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی زای زندگیی بود که در من می‌دوید و یا حتی نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقمندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم و یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه چیز را خواهی دانست.»
ه ــ آقای منتقد:
 «حیات من نتیجهٔ یک تصادف محض یا یک علت مجهول نبود. علل و جهات بسیاری با هم جمع شد تا من به وجود آمدم. چون در یکی از شهرهای شمال پا به دنیا گذاشتم به ماهی علاقهٔ خاصی پیدا کردم و از آن نظر که مدتی در تبریز گذراندم زبان ترکی را بخوبی یاد گرفتم. اما پس از آنکه ساکن تهران شدم به علت بُعد جوار و گرانی ماهی هم زبان ترکی را فراموش کردم و هم علاقه‌ام را به خوراک ماهی از دست دادم. برای اطلاع از سایر عقایدم به کتاب‌ها و نوشته‌های دیگرم مراجعه شود. عکسی را که در این صفحه ملاحظه می‌فرمائید در حال تجزیه و تحلیل یکی از کتاب‌های تازه چاپ برداشته‌ام.»
آقای مدیر داخلی نفسی تازه کرده گفتند:
ــ گویا باز هم اشتباه و اشکالی پیش آمده است، چون عکسی که آقای منتقد ضمیمهٔ شرح حالشان فرموده‌اند ایشان را در حال انجام وظیفهٔ سربازی نشان می‌دهد.
آقای منتقد با مشاهدهٔ عکس موصوف معذرت خواستند و از اینکه حواس پرتی ایشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوی زیاد عکسی را که به حال تجزیه و تحلیل برداشته بودند از جیبی درآورده لطف کردند.
آقای مدیر داخلی رو به آقای مترجم بین المللی کرده اظهار داشتند:
ــ بدبختانه جناب عالی هنوز شرح حال و عکسی نداده‌اید.
آقای مترجم: این کار لزومی نداشته است، چون بیوگرافی اینجانب قریب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتی در ادارهٔ همین مجله هم کلیشهٔ دو شرح حال و عکس مختلف من در بایگانی مضبوط است.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر صحیح است؟
آقای سردبیر: صحیح است، ولی مطالب این دو کلیشه با هم خیلی تفاوت دارد.
آقای مترجم: از دومی استفاده کنید چون کامل‌تر است، آن را وقتی نوشته‌ام که پس از سال‌ها مشقت به اخذ لیسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم.
آقای مدیر داخلی: از‌ همان استفاده می‌کنیم. در ضمن به اطلاع اعضاء محترم می‌رسانم که بیوگرافی آقای مدیر و آقای سردبیر و متفرقه (که امشب هنوز غایب هستند) از طرف کارکنان اداره و بیوگرافی خود اینجانب از طرف فامیل در دست تهیه است. می‌ماند موسیو سوسیولوگ … آن را هم مطرح کنیم؟
موسیو سوسیولوگ: پس می‌خواهید چه کار کنید؟
مدیر داخلی: از آن نظر که شما بیست صفحهٔ طویل دربارهٔ سوانح عمر کوتاه‌تان مرقوم داشته‌اید فکر می‌کنم خواندنش باعث خستگی رفقا بشود.
آقای شاعر: بیست صفحه؟ مگر چه خبر بوده است؟ پس چرا به ما این آزادی را ندادید؟
مدیر داخلی: شما که اصلاْ ننوشته‌اید!
موسیو سوسیولوگ: من ناچار بودم زیاد بنویسم. شما هیچکدام به فرنگ نرفته‌اید و زندگیتان ماجرا نداشته است. اگر بنا است چیزی نوشته شود باید کامل باشد.
آقای شاعر: مخالفم، باید خلاصه‌ای از آن تهیه کنید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب، فهمیدم. مقصود تخطئهٔ من است. آقایان، با این وضع نمی‌توانم کار بکنم. شاعر با من غرض شخصی دارد. من خواهم رفت.
آقای مدیر: نه، فعلاْ تشریف داشته باشید، اما اجازه بدهید شرح حالتان خلاصه بشود.
موسیو سوسیولوگ: تمام این مجله را من می‌چرخانم. هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من «تندباد» را می‌خرند.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر، این طور است؟
آقای سردبیر: همه دربارهٔ خودشان همین را می‌گویند.
نویسندهٔ داستان‌های کوتاه: شما که مسائل اجتماعی را به آن خوبی فهمیده‌اید و حلاجی می‌کنید و نظرتان مافوق این مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضایت بدهید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب خلاصه می‌کنم، فداکاری می‌کنم، زود بنویسید!
آقای سردبیر فوری کاغذ برداشته مهیای نوشتن شدند. موسیو چنین دیکته کردند:
 «نام و نام خانوادگی: موسیو سوسیولوگ امیدوار.
محل تولد: مورد اختلاف است، اصفهان یا پاریس.
زبان مادری: فرانسه و فارسی.
زبان خارجه: ندارد.
مسافرت‌ها: قراء اطراف اصفهان و پاریس و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک.
ازدواج: نکرده است.
سابقهٔ مبارزات سیاسی: دوبار در متینگ شرکت کرده است.
ماجرا‌ها: سه بار در رودخانه افتاده است.
دوست: ندارد.
دشمن: دشمن‌های شخصی فراوانی دارد.
مدرک رسمی: ندارد.
مطالعات اجتماعی عینی و نظری: فراوان دارد.
عقاید: موافق تساوی زن و مرد بوده به رنگ زرد لیموئی متمایل و از گل بنفشه متنفر است. به آیندهٔ ایران و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک خوش بین است و از سیاست ضدانسانی فرانسه در الجزایر به شدت خشمگین است.»
در این موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل روانی بار دیگر به کابینه رفته و از ایشان خبری نشده بود اعضاء هیأت نگران شدند. آقای مدیر گفتند که مشارالی‌ها پا به ماه بوده هر آن ممکن است وضع حمل نمایند.
آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد. به او تکلیف شد که رفته خانم را صدا بزند. پس از چند دقیقه خانم با رنگ پریده وارد شده جلوس کردند. از طرف رفقا پیشنهاد شد که به منزل یا بیمارستان بروند. خانم تقویم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحیح تا فردا صبح نخواهند زائید و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبی کشور علاقمندند که حاضر نیستند مثل سربازان خائن پست خود را ترک کنند.
آقای سردبیر زنگ زدند و دستور چای دادند، سپس به جمع آوری مقالات و مطالبی که اعضاء نوشته بودند پرداختند. آقا و خانم شاعر که برای سرودن تتمهٔ اشعار خود به اتاق‌های جداگانه رفته بودند با موفقیت برگشته نسخهٔ دست نویس شعر‌ها را تحویل دادند. پس از تکمیل پروندهٔ «این شماره» اکنون نوبت انتقاد از شمارهٔ گذشته رسیده بود و موسیو که قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقایان شاعر و مترجم بین المللی و نویسندهٔ داستان‌های بلند با حرارت می‌خواست شروع به صحبت نماید که جوان لاغری در زده وارد اطاق شد.

اینجانب (منشی) جوان تازه وارد را به این نحو معرفی کردم:
 «(این قسمت بعداْ با جوهر دیگری نوشته شده است) ایشان‌ همان جوان نویسنده‌ای هستند که داستانشان در چندین نسخه تایپ و بین اعضاء محترم پخش شد که بخوانند و اظهار نظر کنند و آقایان او را با استعداد تشخیص دادند و برای راهنمائی و انتقاد به اداره دعوتش کردند.»
پس از اینکه با جوان تعارف شد در جای مناسبی نشست و بدون اینکه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائی و انتقاد گردید. این جوان بسیار لاغر و کم رو بود و چشم‌های مورب خماری داشت و سرش را به اطراف می‌چرخاند که روی هم رفته به او منظرهٔ تأثرانگیزی می‌داد. مذاکرات از همه طرف به تندی و درهم و برهم انجام گرفت و اینجانب (منشی) کوشیدم که تا حد امکان از قدرت در تندنویسی استفاده کرده عیناْ آن‌ها را ضبط کنم:
آقای منتقد: شما موفق نشده‌اید. این چیز‌ها را نویسندگان بازاری مجلات سبک بهتر می‌نویسند. در داستان شما مردی هفت تیرش را برمی دارد و به خانهٔ معشوقه‌اش می‌رود، بعد او را می‌کشد. اما ما معمولاْ وقتی به خانهٔ معشوقه‌مان می‌رویم تفنگ همراه نمی‌بریم.
نویسندهٔ داستان‌های کوتاه: لحنتان خیلی کتابی بود، من از روی تجربه‌های خودم برایتان حرف می‌زنم. بهتر است چند روز به منزل من بیائید تا سر فرصت مطالبی را به شما بیاموزم. من چندین قفسه دارم که در آن‌ها فلکلور گذاشته‌ام. مثلاْ شما می‌دانید در سمنان به آهو چه می‌گویند؟
جوان: نه.
ــ من هم نمی‌دانم، اما به قفسه مراجعه می‌کنم. بالاخره ممکن است روزی پرسوناژ به سمنان برود.
مترجم بین المللی: آیا چند زبان می‌دانید؟ این خیلی مهم است. من به هفده زبان آشنائی دارم و باز هم می‌بینم تشنهٔ زبان هستم. همهٔ کتاب‌ها را در متن اصلی می‌خوانم. چطور؟ شما اسپرانتو نمی‌دانید؟
جوان: خیر.
موسیو سوسیولوگ: باید به فرنگ بروید والا هر کاری بکنید مثل آبی است که به آنوس ش‌تر بریزند. چند وقت پیش جوانی که ذوقی هم داشت به من گفت تو نمی‌فهمی، در حالیکه از چهاردیواری تهران بیرون‌تر … بیرون‌تر …
آقای مدیر داخلی: نرفته بود.
موسیو سوسیولوگ: ملاحظه کردید؟ اما کافی نیست که شما فقط در زبان اصلی بخوانید. باید دید. بروید «کامو» را ببینید، «فاکنر» را ببینید، «شولوخف» را ببینید، «سار‌تر» و قس علیهذا، من می‌توانم به شما کمک کنم. هر وقت لازم بود به منزل من بیائید تا برایتان معرفی نامه بنویسم.
جوان: متشکرم.
آقای شاعر: مگر شما خودتان «کامو» و قس علیهذا را دیده‌اید؟
موسیو سوسیولوگ: سر یک میز با آن‌ها شام خوردم. به «کامو» گفتم تو راست می‌گوئی یا «سار‌تر»، جواب نداد. به «سار‌تر» گفتم جواب داد: «کامو». آخر «سار‌تر» آدم رفیق بازی است و شما … شما لازم نیست به این حرف‌ها گوش بدهید، اغراض شخصی دارند. و دشمنی نباید در هنر دخالت کند.
خانم شاعر و نویسنده و …: اوه عزیز من، نصیحت مادرانه می‌کنم. من این مقام منیع را در نویسندگی از راه مطالعه به دست آورده‌ام. اما هر کتابی را مطالعه نکنید. سرچشمهٔ همهٔ ذوق‌ها و هنر‌ها «ایلیاد و ادیسه» است. اگر ندارید محلی را تعیین کنید برایتان می‌آورم.
ولی متأسفانه جوان که هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسمانی خود را بر اثر سرگیجه از دست داده بود بیهوش شد. نویسندهٔ داستان‌های بلند برخاسته با لحن جدی گفت:
ــ همه‌تان دنبال مرید می‌گردید، بیچاره‌ای را گیر آورده‌اید فکر می‌کنید لقمهٔ مناسبی است. تا به ضعف قلب دچارش نکنید ول کن نیستید. ما که رفتیم خودمان را بکشیم.
چند نفر از رفقا خواستند مخالفت کنند، آقای مدیر جلوگیری کرده گفتند:
ــ شوخی می‌کند فعلاْ باید این جوان با استعداد را به اتاق دیگری برد و او را به هوش آورد.
آقایان زیر بال جوان را گرفته او را کشان کشان به اتاق مجاور بردند و موسیو که لیوان آبی در دست داشت مرتب به صورت او پاشیده طپانچه می‌زد که به هوش بیاید. در همین وقت واقعهٔ دیگری اتفاق افتاد که خیلی مهم‌تر بود: یعنی ناگهان رنگ از روی خانم متخصص مسائل روانی پرید، عضلاتش منقبض شد و فریاد زد: «دارم وضع حمل می‌کنم!» او هم از شدت درد نزدیک بود بیهوش شود. آقای مدیر داخلی ایشان را روی کاناپهٔ اطاق هیأت تحریریه خواباندند و آقایان را بیرون کرده از خانم شاعر و نویسنده و … خواهش کردند که تا رسیدن دکتر مواظبت‌های زنانه به عمل بیاورد. بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند. آقای سردبیر پیشخدمت را طلبیده دنبال دکتر فرستادند. فریادهای خانم متخصص ثانیه به ثانیه شدید‌تر می‌شد. جوان به هوش آمد و چشم‌های خمارش را باز کرد:
ــ من کجا هستم؟
موسیو سوسیولوگ: الحمدالله، حالش جا آمد. اگر خواستی به تفاوت سبک‌ها پی ببری لازم است فوراْ با آن‌ها ملاقات کنی، مخصوصاْ با کا …
جوان دوباره بیهوش شد و یکدفعه صدای گریهٔ بچه‌ای به گوش رسید. تعجب به همه دست داد. آقای مدیر با عصبانیت گفتند:
ــ این چه مسخره بازی است؟ مگر به او نگفتید که اینجا جای این کار‌ها نیست؟ چرا این کار را کرد؟
آقای مدیر داخلی جواب داد:
ــ آخر قرار بود هر کس اختصاصی کار کند …
حرفش تمام نشده بود که خانم شاعر و … پریشان و سراسیمه وارد شد و گفت: «پسر زائید»، بعد اظهار خوشحالی و غرور و مباهات کرده گفت «کار فوق العاده‌ای کردم، آخر ایلیاد به دادم رسید و توانستم جان همکار عزیزم را نجات بدهم.» اعضاء از سلامتی خانم متخصص جویا شدند جواب داده شد که خواهش کرده است عکس فرزندش را هم به ضمیمه در این شماره چاپ کنند و در صفحهٔ اخبار هنری به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممکن است انتقادی هم به عمل آید. آقای منتقد با شگفتی پرسیدند: «انتقاد؟ از چه نظر، ماجرا؟ چه لزومی دارد؟»
آقای مدیر که اوضاع را هر دقیقه آشفته‌تر می‌دیدند مشغله را بهانه کرده گفتند: «لابد به سرش زده، به هر حال بد نیست در ستون انتقادات مختصری نوشته شود.» و خداحافظی کرده رفتند. در این موقع دکتر سر رسید و از وضعیت جویا شد و چون جلسه دیگر از رسمیت خارج شده بود اینجانب (منشی) هم وظیفهٔ خود را خاتمه یافته تلقی کردم …
با وجود این، شمارهٔ آیندهٔ مجله را می‌خریم زیرا علاوه بر تماشای عکس‌های نویسندگان، انتقاد آقای منتقد و اثر تازهٔ خانم متخصص مسائل روانی را هم خواهیم خواند و حتی اگر اندکی صبور و شکیبا باشیم یکی دو سال دیگر با آثار متعدد نویسندهٔ خمارچشم و جوانمان نیز که بی‌شک راهنمائی‌های متعدد، دیگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهیم شد.

نوشته‌شده در داستان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید